یـه چیـزی که هیـچ وقـت فکـرشُ نمـیکـردم
اتاق‌های اصلی شهرها ، اجتماعی و مذهب عشق یـه چیـزی که هیـچ وقـت فکـرشُ نمـیکـردم
آرشیو تاپیک

یـه چیـزی که هیـچ وقـت فکـرشُ نمـیکـردم

عشق • 1392/05/31 @5060
یـه چیـزی که هیـچ وقـت فکـرشُ نمـیکـردم

یـه چیـزی که هیـچ وقـت فکـرشُ نمـیکـردم


کـه به ایـن زودی بهـش بـرسـم


این بود که تـو این سـن بشینـمُ گـاهـی ناخودآگـاه


نفسهـای عمیـق از تـه دل بکشـم...


واسـه کشیـدنـشون حـالا زود بود ...!!!! خـــــیــــلی زود!!!

به یاد آرزوهای که میمیرند

سکوتی می کنم سنگین تر از فریٰٰٰٰٰٰٰٰٰاد

دیگر دل نخواهم بست

دوست نخواهم داشت

دیگر احساس را از هیچکس تمنا نخواهم کرد

گرچه محتاج احساسم ، گرچه محتاج تسکینم

سهم من ازعشق آنکس که امید محبت داشتم سراسر اشک و

دلتنگیست

دیگر چه انتظار عشق ورزیدن از آنکس که ژرف نگاهم را نمی فهمد

تنهایم گذاشت آنگه که نیازمند احساس بودم

دستانم را نفشرد آنگاه که تن سردم محتاج گرما بود

به انزوا می روم

به آن ژرفترین ژرفا

آنجا با خاطراتش زنده خواهم بود، غیابش را حس نخواهم کرد

لااقل آنجا آرزوهایم را در دیگر فقط درآغوشش نمی بینم...

هیچ چیز جای ِ خودش نیست !

یکی بی دل است . . .

دیگری دو دل !

یکی هم اینجا بی تو ، دل توی ِ دلش نیست . . .


بعضی وقت ها دردت اونقدر شخصی میشه که با خودتم دیگه حرف نمی زنی