ღ کوتاه از شهدا ...ღ
ღ کوتاه از شهدا ...ღ
آرزو
دو ماه از شروع جنگ تحميلي گذشته بود. يك شب بچهها خبر آوردند كه يك بسيجي اصفهاني در ارتفاعات كاني تكهتكه شده است. بچهها رفتند و با هر زحمتي بود بدن مطهر شهيد را درون كيسهاي گذاشتند و آوردند.
آنچه موجب شگفتي ما شد، وصيتنامهي اين برادر بود كه نوشته بود: «خدايا! اگر مرا لايق يافتي، چون مولايم اباعبداللهالحسين (ع) با بدن پارهپاره ببر.»
منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 75
راوي : خاطره از بسيجي محمد
دو ماه از شروع جنگ تحميلي گذشته بود. يك شب بچهها خبر آوردند كه يك بسيجي اصفهاني در ارتفاعات كاني تكهتكه شده است. بچهها رفتند و با هر زحمتي بود بدن مطهر شهيد را درون كيسهاي گذاشتند و آوردند.
آنچه موجب شگفتي ما شد، وصيتنامهي اين برادر بود كه نوشته بود: «خدايا! اگر مرا لايق يافتي، چون مولايم اباعبداللهالحسين (ع) با بدن پارهپاره ببر.»
منبع :كتاب كرامات شهدا - صفحه: 75
راوي : خاطره از بسيجي محمد
شهید سید مجتبی علمدار، اذان صبح روز 21 ماه رمضان به دنیا آمد
در 30 سالگی، هنگام اذان مغرب به دلیل جراحات شیمیایی شهید شدند
و اذان ظهر گفته می شد که به خاک سپرده شدند
(کتاب علمدار - زندگی نامه و خاطرات ذاکر شهید سیدمجتبی علمدار ... خاطره ی فرزند اذان، صفحه ی 19)
در 30 سالگی، هنگام اذان مغرب به دلیل جراحات شیمیایی شهید شدند
و اذان ظهر گفته می شد که به خاک سپرده شدند
(کتاب علمدار - زندگی نامه و خاطرات ذاکر شهید سیدمجتبی علمدار ... خاطره ی فرزند اذان، صفحه ی 19)
سلامتی رزمندگانی که خاک خوردن ولی یه وجب از خاکمون به بیگانه ندادن
سلامتیه رزمندگانی که حسینی نبودن اما مث حسین مظلوم بودن
سلامتیه رزمندگانی که تو این دنیا زیاد نموندن ولی برامون ماندگارشدن.
سلامتیه رزمندگانی که جون دادن ولی مارو به اعراب ندادن
صلوات
سلامتیه رزمندگانی که حسینی نبودن اما مث حسین مظلوم بودن
سلامتیه رزمندگانی که تو این دنیا زیاد نموندن ولی برامون ماندگارشدن.
سلامتیه رزمندگانی که جون دادن ولی مارو به اعراب ندادن
صلوات
داشتم برای نماز ظهر وضو می گرفتم، دستی به شانه ام زد. سلام و علیک کردیم. نگاهی به آسمان کرد و گفت« علی ! حیفه تا موقعی که جنگه شهید نشیم. معلوم نیست بعد از جنگ وضع چی بشه. باید یه کاری بکنیم . » گفتم «مثلا چی کار کنیم؟» گفت « دوتا کار ؛ اول خلوص،دوم سعی و تلاش .»
روز تاسوعــــا، منطقه شرهانی؛ تفحص پنــــج شهید ...
یکی بی ســــر بود
دیدن نامش بیشتر شبیه معجـــــزه بود
نوشته پارچه ای در جیبــــش که با دیدنش اشک امانمـــان را برید
" حســــین پرزه " اعزامی از اصفهان ....
بی ســــر و ســــامـــان توام یا حـــســـیــن "
این جمله رو یه جا خوندم خیلی حرف داشت هضمش واسم واقعا سنگین بود
مخففت که کنند می شوی ماه :
محمد ابراهیم همت
مخففت که کنند می شوی ماه :
محمد ابراهیم همت
این کارش مشکل داشته چون خدا اگه بخواد خودش گمنامش میکنه
اینا بعد جنگ باید مشخص بشه کی هستن
گفتم که اگه کسی در آینده خواست شهید بشه اینکارا نکنه
اینا بعد جنگ باید مشخص بشه کی هستن
گفتم که اگه کسی در آینده خواست شهید بشه اینکارا نکنه

...مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال...
هیهات مصیبتی است تنها ماندن
هنگام رحیل همرهان جا ماندن
سخت است زمان هجران هم قفسان
مبهوت قفس شدن ز ره واماندن
در چون وچرای حسرت هستی چند
تا چند اسیر خود سری ها ماندن
درحسرت پر کشیدن از دام وجود
ماندیم و نبود در خور ماندن
مشتاق رحیل و بال و پر سوخته ایم
سخت است در این سرا خدایا ماندن
شاعر : شهید محمد تورجی زاده
هنگام رحیل همرهان جا ماندن
سخت است زمان هجران هم قفسان
مبهوت قفس شدن ز ره واماندن
در چون وچرای حسرت هستی چند
تا چند اسیر خود سری ها ماندن
درحسرت پر کشیدن از دام وجود
ماندیم و نبود در خور ماندن
مشتاق رحیل و بال و پر سوخته ایم
سخت است در این سرا خدایا ماندن
شاعر : شهید محمد تورجی زاده
پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد …
پرسیدم : دنبال چی میگردی ؟
گفت : سربند یا زهرا !
گفتم : یکیش رو بردار ببند دیگه، چه فرقی داره ؟
گفت : نه! آخه من مادر ندارم …
پرسیدم : دنبال چی میگردی ؟
گفت : سربند یا زهرا !
گفتم : یکیش رو بردار ببند دیگه، چه فرقی داره ؟
گفت : نه! آخه من مادر ندارم …