خدای من،،اولین رمضان راطفلی چندماهه بودویاشایدچندروزه،،،،
خدای من،،اولین رمضان راطفلی چندماهه بودم ویاشایدچندروزه،،ماه شصتم راپشت سر گذاشتم درحالیکه،،شصت بهارراباشصت تابستان،،شصت تابستان راباشصت پاییز،،شصت پاییز راباشصت زمستان عوض کردم،،تادگرباربهارآید،،بهارآمد،،این باربهاررابابهارعوض کردم،،تابستان بهاربودبا رمضانش،،رمضان بهاری بود درتابستان،،،بهارقرآن،،،خدایافرصت ها میخواهم نه فرصت،،برای چه فرصت میخواهی؟ ،،برای جبران کاستی ها،، برای تکرارخوبی ها،،برای باتو بودن،،برای بهارها رادیدن،،برای زیستن بایادتوبودن وبرای توبودن،،برای آنگونه زیستن که تو خواستن،، برای نعماتت خوردن وشکرتوگفتن،،برای پویابودن درجامعه،،،،برای،،،،،،،،،
امام زين العابدين ـ مِن دُعائهِ لِوَداعِ شَهرِ رَمَضانَ ـ :
السَّلامُ علَيكَ يا شَهرَ اللّه ِ الأكبَرَ و يا عِيدَ أوليائهِ ، السلامُ علَيكَ يا أكرمَ مَصحوبٍ مِنَ الأوقاتِ و يا خَيرَ شَهرٍ في الأيّامِ و الساعاتِ ، السلامُ علَيكَ مِن شَهرٍ قَرُبَتْ فيهِ الآمالُ ، و نُشِرَتْ فيهِ الأعمالُ ، السلامُ عليكَ مِن قَرِينٍ جَلَّ قَدرُهُ مَوجودا و أفجَعَ فَقدُهُ مَفقودا و مَرجُوٍّ آلَمَ فِراقُهُ ... السلامُ علَيكَ ما كانَ أطوَلَكَ على المُجرِمِينَ و أهيَبَكَ في صُدُورِ المُؤمِنِينَ!( صحيفه سجاديه ، دعاي 45)
امام زين العابدين ـ در دعاى خويش در وداع با ماه رمضان ـ گفت : بدرود اى بزرگترين ماه خدا ، و اى عيد اولياى خدا ؛ بدرود اى گرامى ترين اوقاتى كه [با ما] همراه بودى و اى بهترين ماه در ميان ديگر روزها و ساعتها . بدرود اى ماهى كه آرزوها در آن نزديك و اعمال و كردارها [ى نيك] در آن فراگير است ، بدرود اى همدمى كه وجودش گرامى و فقدانش دردآور و اميدى كه از دست دادنش رنج آور است. . . بدرود اى ماهى كه براى گنهكاران بس طولانى بودى و در سينه هاى مؤمنان بس پر شكوه .
پروردگارا به من آرامش ده
تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.
دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که می توانم تغییر
دهم.
بینش ده تا تفاوت این دو را بفهمم.
مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن
مطابق میل من رفتار کنند.
الهی آمین
بغض هاي كال من، چرا چنين؟
گريه هاي لال من، چرا چنين؟
جزر و مد يال آبي ام چه شد؟
اهتزاز بال من، چرا چنين؟
رنگ بال هاي خواب من پريد
خامي خيال من، چرا چنين؟
آبگينه تاب حيرتم نداشت
حيرت زلال من، چرا چنين؟
دل مجال پايمال درد بود
تنگ شد مجال من، چرا چنين؟
خشك و خالي و پريده لب دلم
كاسه ي سفال من، چرا چنين؟
داغ تازه ي تو، داغ كاغذي
داغ دير سال من، چرا چنين؟
هر چه و همه تمام مال تو
هيچ و هيچ مال من، چرا چنين؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان؟
روز و ماه و سال من، چرا چنين؟
در گذشته، سرگذشتم اين نبود
حال، شرح حال من، چرا چنين؟
نسل اعتراض انقراض يافت
حيف شد زوال من چرا چنين؟
اي چرا و اي چگونه ي عزيز
جرئت سؤال من، چرا چنين؟
وقتی که در قلب اناری زندگی می کردم صدای دانه ای را شنیدم که می گفت:«در آینده درخت بلندی خواهم شد که باد در میان شاخه هایم آواز خواهد خواند و خورشید روی برگهایم خواهد رقصید و من در گذر فصل ها نیرومندتر و زیباتر خواهم شد!»
دانه ی دیگری گفت:«ای رفیق !چقدر نادانی!زمانی که من مانند تو کوچک بودم چنین خیالاتی در سر میپروراندم. اما پس از اینکه قادر به سنجش همه چیز با معیار عقل شدم دریافتم که همه ی آرزوها و رویاهایم بیهوده بوده است.»
سومین دانه گفت:«اما من چیزی در خودمان نمی بینم که چنین آینده ی بزرگی را پیشگویی کند.»
دانه ی چهارم گفت:«اگر آینده ی ما بهتر از امروز نباشد پس زندگی بیهوده ای خواهیم داشت.»
پنجمین دانه گفت:«چرا بر سر آینده ای که هنوز نیامده است مجادله کنیم در حالی که نمی دانیم امروز چه خواهد شد!»
ششمین دانه گفت:«تا ابد همین گونه باقی خواهیم ماند.»
هفتمین دانه گفت:«من آینده را به روشنی می بینم اما نمی دانم چگونه آن را بیان کنم.»
سپس دانه ی هشتم نهم دهم و دیگر دانه ها نیز به سخن در آمدند و بدلیل صداهای بسیار دیگر
نتوانستم چیزی بفهمم.پس در همان روز انار را ترک کردم و در درون «به» ساکن شدم!جایی که دانه هایش کم است و در سکوت و آرامش زندگی می کنند!