☆ღ★ اشعــــار زیبـــــــــــــــا ★ღ☆
اتاق‌های اصلی فرهنگ ،ادبیات ، هنر و ورزش شعر و داستان ☆ღ★ اشعــــار زیبـــــــــــــــا ★ღ☆
آرشیو تاپیک

☆ღ★ اشعــــار زیبـــــــــــــــا ★ღ☆

شعر و داستان • 1391/04/30 @yazahra
☆ღ★ اشعــــار زیبـــــــــــــــا ★ღ☆

با سلام

در این تاپیک شعرهای زیبایی که بهش بر میخورید و نمی تونید براش اسم خاصی انتخاب کنید، اسم شاعرش رو نمی دونید و ... رو بزارید

اولیش رو هم خودم میزارم


چند قطره زندگی دوباره پاشیده می شود روی صورتم
و دوباره امروز خورشید سراغ تو را گرفت از من
من که از خود سراغی ندارم
جز شعر
سطر شدم و واژه
و روی همین صفحه
نوشتم
"تو"
طراوت دریا می نشیند روی صورتم!
تازگی ها
نام تو
با باران
نسبت عجیبی دارد در چشمانم
شاید دلیلش دلتنگی ام باشد
میدانم تو می ایی
و دلم تنگ میشود شدید
راستی توهم همین حال را داری؟!

یکنفر
در هـمین نزدیکــی ها
چــیزی
به وسعت یک زنــدگی برایت جا گذاشته است
خیالـــت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببــند
یکنفر برای همه نگرانـــــی هایت بیــدار است
یکنفر که از همه زیبایی های دنیــا
تـنهـا تـــو را بـــــاور دارد...
یکنفر

گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست

چشمه ی آرامشم پایین ابروهای توست

خنده کن تا جای خون درمن عسل جاری کنی

بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست

فتنه ها افتاده بین روسری های سرت

خون به پا کردی، ببین! دعوا سرموهای توست

کار دنیا را بنازم که پر از وارونگی ست

یک پلنگ مدعی در دام آهوهای توست

فتح خواهم کرد روزی سرزمینت را اگر

لشکری آماده پشت برج و باروهای توست

شهر را دارد به هم می ریزد امشب ، جمع کن

سینه چاکی را که مست از زخم چاقوهای توست

کوک کن ، بردار سازت را ، برقصان و برقص

زندگی آهنگ زیبای النگوهای توست

زلف رها در بادت آخر داد بر بادم

لایق نبودم بندگی را کردی آزادم

بردم شکایت از تو پیش مستی چشمت

لب وا نکرد ام صدای سرمه بنیادم

در هر کجا باشی فراموشت نخواهم کرد

گفتی و در آغوش چشمت بردی از یادم

خواهد شنید آخر تو میگفتی دلا دیدی

پشت در بی اعتنایی ماند فریادم

یکروز چون زنجیر بر پای من افتادی

یک عمر همچون سایه بر پای تو افتادم

این شعر خودش عنوان داره خواستم یاد حسین پناهی زنده بدارم

چراغ

بیراهه رفته بودم

آن شب

دستم را گرفته بودی و می کشیدی

زین بعد همه عمرم را

بیراهه خواهم رفت

تك درختی، تیره بختم

كه در سكوت صحرا
فریاد من
شكسته در گلویم

تك درختی، بی پناهم
كه دشت آرزوها
گردید آخر
مزار آرزویم

خشك و بی بارم، پس ثمرم كو
آن شادابی، آن برگ و برم كو

دور از یاران، بی توشه و برگم
هم خانه محنت، همسایه مرگم

بر رخسارم، غبار غم نشسته
طوفان از من، چه شاخه ها شكسته

چو نهال زهر آلوده
همه كس از من بگریزد

نه كسی با من بنشیند
نه كسی با من آمیزد

گویم غم خود را با خار بیابان
در سینه نهفتم اسرار بیابان
از هیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوتم را
از اوراق سپید آموخته ام.
آیا سکوت
روشن ترین, واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم دیده ام
آیا مرگ
خونسرد ترین, واژه ها نیست؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم.
شبی- شاید امشب-
زیر نور یک واژه خواهم نشست
و هم زمان
پایان آخرین برگ خاطراتم
خواهم نوشت:
پایان

هر آنکه جانب اهل خدا نگه دارد

خداش در همه حال از بلا نگه دارد

حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست

که آشنا ، سخن آشنا نگه دارد

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای

فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد

گَرَت هواست که معشوق نَگسَلَد پیمان

نگاهدار سر رشته تا ، نگه دارد

صبا بر آن سر زلف اَر دل مرا بینی

ز روی لطف بگویش ، که جا نگه دارد

چو گفتمش که دلم را نگاه دار چه گفت

ز دست بنده چه خیزد ، خدا نگه دارد

سر و زر و دل و جانم فدای آن یاری

که حق صحبت مهر و وفا نگه دارد

غبار راه گذارت کجاست تا حافظ

به یادگار نسیم صبا نگه دارد

بالاخره یکی دیگه هم اینجا شعر گذاشت
لطفا کاربران مشارکت کنند