من حسینم،پناهی ام
من حسینم،پناهی ام
9 سالی میگذرد که حسین در «دژکوه» آرمیده همو که آهسته در گوش باد میگفت: «من حسینم، پناهیام، خودمو میبینم، خودمو میشنفم تا هستم جهان ارثیه بابامه، سلاماش و همه عشقاش و همه درداش، تنهائیاش. وقتی هم نبودم مال شما.»
به گزارش مهر، سال 1335 در روستایی کوچک در کهگیلویه کودکی متولد شد «هراسان از حقایقی که چون باریکهای از نور، از سطح پهن پیشانیش میگذشت».
کودکی که فارغ از هجای ناهنجار بودنها و نبودنها، چگونه ماندن را آموخت و «مشکلات راه مدرسه باعث شد تا به باران با همه عظمتش بدبین شود».
به گزارش مهر، سال 1335 در روستایی کوچک در کهگیلویه کودکی متولد شد «هراسان از حقایقی که چون باریکهای از نور، از سطح پهن پیشانیش میگذشت».
کودکی که فارغ از هجای ناهنجار بودنها و نبودنها، چگونه ماندن را آموخت و «مشکلات راه مدرسه باعث شد تا به باران با همه عظمتش بدبین شود».
واقعا جالب و بینظیر بود
روحش شاد....
و ممنون از شما ب خاطر تهیه این متن
و ممنون از شما ب خاطر تهیه این متن
«پرده پنجره چشماتو
وردار و ببین دنیا را، دیدنیه!!
چشم ما رفتنیه!
زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمیده».
وردار و ببین دنیا را، دیدنیه!!
چشم ما رفتنیه!
زندگی مهلت پرسیدن به ماها نمیده».