شعر.........(پروین اعتصامی)

شعر.........(پروین اعتصامی)

شعر و داستان • 1392/05/10 @omid
شعر.........(پروین اعتصامی)
محتسب مستی به ره دیدوگریبانش گرفت

مست گفت این پیراهن است افسارنیست

گفت مستی، زان سبب افتان وخیزان میروی

گفت جرم راه رفتن نیست ره هموارنیست

گفت میبایدتاتورا تاخانهٴ قاضی برم

گفت : رو صبح آی،قاضی نیمه شب بیدارنیست

گفت:نزدیک است والی راسرای ، آنجا رویم

گفت:والی از کجا درخانهٴ خمار نیست

گفت:تاداروغه را گوئیم،درمسجدبخواب

گفت: مسجدخوابگاه مردم بدکارنیست

گفت:دیناری بده پنهان و خودراوارهان

گفت:کارشرع کاردرهم و دینارنیست

گفت:ازبهرغرامت جامه ات بیرون کنم

گفت:پوسیده است جزنقشی زپودوتارنیست

گفت:آگه نیستی کز سردرافتادت کلاه

گفت:درسرعقل باید؛بی کلاهی عارنیست

گفت:می بسیار خوردی زان چنین بیخودشدی

گفت:ای بیهودهٴ گوحرف کم وبسیارنیست

گفت:باید حدزندهشیارمردم مست را

گفت:هشیاری بیار،اینجا کسی هشیارنیست



(مست و هشیار : از پروین اعتصامی )

موشکی را بمهر، مادر گفت

که بسی گیر و دار در ره ماست

سوی انبار، چشم بسته مرو

که نهان، فتنه‌ها به پیش و قفاست

تله و دام و بند بسیار است

دهر بی‌باک و چرخ، بی‌پرواست

تله مانند خانه‌ایست نکو

دام، مانند گلشنی زیباست

ای بسا رهنما که راهزن است

ای بسا رنگ خوش، که جانفرساست

زاهنین میله، گردکان مربای

که چنین لقمه، خون دل، نه غذاست

هر کجا مسکنی است، کالائی است

هر کجا سفره‌ایست، نان آنجاست

تلهٔ محکمی به پشت در است

گربهٔ فربهی است، میان سراست

آنچنان رو، که غافلت نکشند

خنجر روزگار، خون پالاست

هر نشیمن، نه جای هر شخصی است

هر گذرگه، نه در خور هر پاست

اثر خون، چو در رهی بینی

پا در آن ره منه، که راه بلاست

هرگز ایمن مشو، که حملهٔ چرخ

گر ز امروز بگذرد، فرداست

وقت تاراج و دستبرد، شب است

روز، هنگام خواب و نشو و نماست

سر میفراز نزد شبرو دهر

که بسی قامت از جفاش، دوتاست

موشک آزرده گشت و گفت خموش

عقل من، بیشتر ز عقل شماست

خبرم هست ز آفت گردون

تله و دام، دیده‌ام که کجاست

میشناسم چه راه، راه خطاست

هر کسی جای خویش میداند

پند و اندرز دیگران بیجاست

این سخن گفت و شد ز لانه برون

نظری تند کرد، بر چپ و راست

دید در تلهٔ نو رنگین

گردکانی در آهنی پیداست

هیچ آگه نشد ز بی‌خردی

کاندران سهمگین حصار، چهاست

یا در آن روشنی، چه تاریکی است

یا در آن یکدلی، چه روی و ریاست

بانگ برداشت، کاین نشیمن پاک

چه مبارک مکان روح‌افزاست

تله گفتا، مایست در بیرون

بدرون آی، کاین سراچه تراست

اگرت زاد و توشه نیست، چه غم

زانکه این خانه، پر ز توش و نواست

جای، تا کی کنی بزیر زمین

رونق زندگی ز آب و هواست

اندرین خانه، بین رهزن نیست

هر چه هست، ایمنی و صلح و صفاست

نشنیدم بنا، چنین محکم

گر چه در دهر، صد هزار بناست

جای انده، درین مکان شادیست

جای نان، اندرین سرا حلواست

موش پرسید، این کمانک چیست

تله خندید، کاین کمان قضاست

اندر آی و بچشم خویش بین

کاندرین پرده‌ها، چه شعبده‌هاست

موشک از شوق جست و شد بدرون

تا که او جست، بانگ در بر خاست

بهر خوردن، چو کرد گردن کج

آهنی رفت و بر گلویش راست

رفت سودی کند، زیان طلبید

خواست بر تن فزاید، از جان کاست

کودکی کاو ز پند و وعظ گریخت

رسم آزادگان چه میداند

تیره‌بختی که پای بند هوی ست

خویش را دردمند آز مکن

که نه هر درد را امید دواست

عزت از نفس دون مجو، پروین

کاین سیه رای، گمره و رسواست (( کمان وقضا))