مطرح کردن مشکلات استان در رسانه ها
مطرح کردن مشکلات استان در رسانه ها
سلام بر دوستان دابایی
برای انعکاس مشکلات و ایرادات استان چهارمحال و بختیاری از هر موضوعی که به ذهنتون میرسه و میبینید ممنون میشم ارسال کنید و از مسئولین مربوطه پیگیری کنیم
تصاویر و مطالب ارسالی با اسم خودتان در نشریات و رسانه های استانی چاپ خواهند شد.
عکس ، فیلم ، مقاله و ...
مثل این مورد: http://www.daba.ir/shtopic.aspx?id=249&gid=37121
ای بخت نامراد
باسمه تعالی
ای بخت نامراد
این داستان زندگی منه، و از آنجا شروع میشه که فهمیدم خداوند چقدر استعداد و توانایی در وجود من عطا کرده، از همان دوران ابتدایی نه تنها درسم عالی بود بلکه تمام فعالیتهای فرهنگی مدرسه اعم از روزنامه دیواری، گروه سرود، تواشیح ، برنامه های صبحگاهی و... را به راه می انداختم ، آخر آن روزها که معاونت پرورشی مثل حالا نبود بعد هم که آمد خیلی تو این کارها وارد نمی شد. چهارده سالم بود که وارد پایگاه بسیج شهرم شدم چون خیلی زبر و زرنگ بودم فرمانده پایگاه گفت عضو شورا باشم اما اولین استارت پایمال شدن حق من از همین جا زده شد می پرسید چطوری؟ چون سنم کم بود قانوناً نمی توانستم عضو شورا باشم و از طرفی آنها به کار و ایده های من نیاز داشتند برای همین به ظاهر به من گفتند عضو شورای پایگاهم و در اصل اسم یکی از خودشان را در این سمت رد کرده بودند. خلاصه سه ماه تابستان را آن سال من از ساعت 30/7 صبح تا 7 عصر در پایگاه فعالیت می کردم برگزاری کلاسها ، جشنهای مناسبتی، رسیدگی به پرونده ها ، فراخوانها و... . گزارش کارم را هم در پایان هفته به فرمانده پایگاه می دادم و او نامردی نمی کرد و به اسم خودش و دوستش می فرستاد ناحیه! در پایان تابستان جشن اختتامیه کلاسها را گرفتند و از ناحیه اعلام کردند فرمانده پایگاه و مسئول ..... شورا به عنوان بسیجی نمونه انتخاب شدند برای تجلیل در این جشن حتماً حضور داشته باشند. من سر از پا نمی شناختم به خیال خودم نمونه شده بودم و فرمانده پایگاه هم حرفی نزد که بنده ساده خدا کارهای تو به اسم کسی دیگر فرستاده شده و من روز جشن در کمال ناباوری دیدم که اسم آن طرف در سمتی که من کار کرده بودم برده شد در حالی که او در کل تابستان یک هفته هم در پایگاه حضور نداشت... فرمانده پایگاه برای اینکه من را از دست نده گفت سنت کم بوده و یکسری دلایل آورد و بعد هم کپی شناسنامه ام را دست کاری کرد و من را گذاشت جانشین فرمانده دسته در گروهان. و من از آن تاریخ به عنوان جوان ترین عضو گروهان در استان بودم تا حالا که سمت فرمانده گردان را دارم. هفده سالم بود که مسئول واحد خواهران ستاد نمازجمعه شهرم شدم، یک سال بعد کانون فرهنگی ، هنری مسجد جامع شهرم را با چهار نفر دیگر تأسیس کردیم؛ هم زمان مربی ... در سالن ورزشی شهرم هم بودم. از صبح زود که فعالیت و بدو بدوی من شروع می شد بعد از نماز مغرب و عشاء به خانه می رفتم، و تازه کمک به مادر و درس خواندن من آن موقع شروع می شد، معمولاً ساعت دوی نیمه شب به رختخواب می رفتم. دیپلم را که گرفتم با توجه به سابقه فعالیت هایم در بسیج و ... برای استخدام در سپاه مراجعه کردم گفتند مدرکت پایین است – بماند که همان سال دو نفر دیپلمه را استخدام کردند بچه ها می گفتند سهمیه داشتند. – از آنجایی که وقتم را با بسیج و ... پر کرده بودم و ننشستم درسم حسابی برای کنکور بخوانم - آخر آن سال ها که کنکور دادن مثل حالا نبود این همه دانشگاه هم نبود. حتی قبولی در دانشگاه آزاد هم خیلی سخت بود. – در دانشگاه آزاد کاردانی ریاضی محض قبول شدم فعالیتهای قبلی را که ادامه دادم هیچ ، فعالیت در بسیج دانشجویی و تشکل های دانشگاه هم به کارهایم اضافه شد. وقت کم آوردم ورزش را گذاشتم کنار چون فکر می کردم در این زمانه به عنوان یک شیعه وظیفه اصلی ام کار برای رضای خداوند است و آن هم خلاصه می شود در بسیج و مسجد. کاردانی را که گرفتم دوباره برای استخدام به سپاه مراجعه کردم این بار گفتند رشته ات نامرتبط است. – بماند که همان سال کاردانی تکنسین اتاق عمل را در سمت کارشناس فرهنگی گرفتند و ... – رفتم آموزش و پرورش درخواست دادم بارها و بارها مراجعه کردم ولی فایده نداشت در آموزش و پرورش استان ما رابطه حرف اول را می زند و جایی برای ضابطه وجود ندارد. چند ماه به همین منوال گذشت از اینکه شغلی نداشتم خسته شدم، تغییر رشته دادم و رفتم لیسانس الهیات گرایش دبیری گرفتم. البته در همین سالها فعالیتهایم کم که نشده بود بلکه بیشتر هم شده بود دوره های مختلفی را هم از طرف بسیج و دبیرخانه کانون مساجد و ... گذرانده بودم، خلاصه اینکه یک رزومه خیلی توپ داشتم. وقتی لیسانس را گرفتم با خودم گفتم این دفعه دیگر رشته ام مرتبط است ده سال هم سابقه عضویت فعال در گردان را دارم و همه دوره ها را هم که طی کردم رفتم سپاه برای استخدام. فرمش را گرفتم پر کردم گفتند برای مصاحبه خبرتان می کنیم یک ماه شد دو ماه شد دیدم خبری نشد رفتم پرس و جو کردم دیدم نیروهاشون را گرفته بودند یکی دو نفرشان که حتی یک روز هم سابقه عضویت در بسیج را نداشتند ، آنجا بود که یک بنده خدایی که من را می شناخت صدایم کرد تو اتاقش و گفت کسانی که اینجا استخدام می شوند یا باید سهمیه ایثارگران داشته باشند یا دختر، همسر و یا خواهر سرگردی، سرهنگی باشند. وقتت را اینجا حرام نکن فایده ای برایت ندارد. و من همان جا فرمم را تحویل گرفتم پاره کردم و به سطل زباله ریختم.
چند بار دیگر به آموزش و پرورش مراجعه کردم ثمری نبخشید آخرین بار با مادرم رفتم که مادرم که خودشان هم فرهنگی هستند با مسئول گزینش بحثش شد و بهش گفت من که می دانم اسامی نور چشماتون داخل کشوی میزت است فکر می کنید این حقوقی که می گیرید حلال است؟
همان سال به خاطر فعالیت های زیادی که در دانشگاه داشتم و ارتباط نزدیک با دفتر نهاد در قم ، چون آن زمان دانشگاه ما دفتر نهاد نداشت و من شخصاً و تلفنی با دفتر مرکزی نهاد در ارتباط بودم و فرم های عضویت و مسابقات به آدرس خانه ما فرستاده می شد و من با آنها البته فی سبیل الله همکاری می کردم از دفتر نهاد تماس گرفتند که مژده در دانشگاه شما دفتر نهاد زده می شود مسئولش هم آقای ..... است شنبه به دفتر ایشان مراجعه کنید ما شما را معرفی کردیم تا به عنوان مسئول واحد خواهران استخدام شوید. آن لحظه بال در آوردم کار فرهنگی در دانشگاه آن هم دفتر نهاد منسوب به مقتدایم چی از این بهتر اوج آرزوهایم بود. تا شنبه سر از پا نمی شناختم، صبح اول وقت رفتم دانشگاه، یکی دو ساعتی منتظر شدم تا آقای .... آمد خودم را معرفی کردم. گفتند ایده ها و برنامه هایت را بنویس بیار. آن روز گویی دنیا را به من داده بودند آمدم خانه و تا صبح نشستم برای یک سال هفته ای یکی دو برنامه نوشتم همایش، مسابقه، تشکیل گروه های مختلف، نشریه و ... با عنوان های زیبا و شکیل ، برای هر برنامه دو سخنران پیشنهادی همراه با شماره تلفن ، برآورد نسبی جمعیت شرکت کننده در هر برنامه، پذیرایی و برآورد هزینه. خودم هم باورم نمی شد چنین چیزی بنویسم ولی از فرط خوشحالی انرژی و خلاقیتم صد برابر شده بود. صبح زود رفتم دانشگاه و طرحها را به حاج آقا دادم. ( که ای کاش نمی دادم. تا دو سالش را خبر دارم که برنامه هایش را تأمین کرده بودم). حاج آقا گفت یک مسابقه عطش فرات آمده باید اجرایش کنیم ولی هنوز من با محیط این دانشگاه آشنا نیستم. گفتم شما نگران نباشید خودم اجرایش می کنم و کردم. همه دوستانم فکر می کردند من استخدام شدم خودم هم همین فکر را می کردم اما غافل از اینکه دستهای پشت پرده همسر معاونت مالی وقت را در این سمت به کار گرفت. با دفتر قم که تماس گرفتم گفتند از ما کاری ساخته نیست اما واحد خواهران سمت امور اجرایی را هم دارد إن شاءالله شما را در این قسمت به کار بگیرند. به دفتر نهاد دانشگاه مراجعه کردم مسئول واحد اجرایی دفتر حاج آقا که به تازگی از بین آقایون بسیج دانشجویی انتخاب شده بود – بماند که بچه ها می گفتند چون همشهری حاج آقا بوده – گفت از طریق مصاحبه نیروی مورد نظر را می گیرند . من شماره تلفن دادم تا روز مصاحبه خبرم کنند. اتفاقاً روز مصاحبه چون یادواره شهدا را در دانشگاه داشتیم و من مسئول کمیته فرهنگی یادواره بودم از شب قبلش در دانشگاه حضور داشتم روز پنج شنبه بود تا پایان روز مدام در حال بدو بدو در سالن های دانشگاه و تالار بودم و چندین بار حاج آقا و مسئول دفترش را دیدم اما هیچ کدام در مورد مصاحبه صحبتی نکردند. روز شنبه که برای کاری به دانشگاه رفتم یکی از دوستانم را دیدم گفت پنج شنبه مصاحبه را چه کار کردی؟ به زمین میخ کوب شدم گفتم مصاحبه کجا؟.... رفتم دفتر نهاد که چرا من را برای مصاحبه دعوت نکردید ؟ من که پنج شنبه چند بار هم شما را دیدم چیزی نگفتید؟ مسئول دفتر گفت حاج آقا که الان نیست صبر کنید تماس بگیرم ببینم چه می گویند؟ تماس گرفته شد و حاج آقا گفتند فردا صبح اول وقت بیا. من از آنجا یک راست رفتم کتابخانه عمومی شهرم و کتابهایی که فکر می کردم برای مصاحبه نیاز است را گرفتم. همه کارها را گذاشتم کنار و رفتم خانه و تا صبح مشغول مطالعه بودم. صبح ساعت 30/7 پشت در اتاق حاج آقا بودم ، بعد که مسئول دفترش آمد گفت حاج آقا جلسه است و معلوم نیست کی بیاید و من تا ساعت یک ظهر پشت در اتاقش بودم تا بالاخره آمد و یک جمله گفت شما فرد مستعد و توانمندی هستید حیف است اینجا استعدادتان هدر رود إن شاء الله در جای دیگر موفق باشید. این حرف حاج آقا مثل پتک بر سر من فرود آمد و من هیچ وقت آن صحنه، آن روز و آن حرف را فراموش نمی کنم. بعد از رفتن حاج آقا من که شوکه شده بودم به مسئول دفترش گفتم این چه رفتاری بود که ایشان داشتند حداقل دو تا سؤال سخت می پرسید که من بلد نباشم... او گفت شما انتظار داشتید در این سمت شما را استخدام کنند؟ کجا دیدید مرئوس قوی تر از رئیس قرار بگیرد؟ یکی دو ماه بعد همین آقا تماس گرفت که شما با جو دانشگاه و فعالیتهای فرهنگی آن آشنا هستید بیایید برای رضای خدا کمک خانم .... ( مسئول واحد خواهران نهاد)؟ دیگر فحش از این بدتر می شد؟... .
یک سال به هر اداره و نهادی در استان برای کار سر زدم ولی بی فایده مثلاً دانشگاه آزاد استخدامی داشت با برادرم رفتیم شرکت کردیم سؤالاتش واقعاً آبکی بود، آن موقع دفترچه سؤالات را نمی گرفتند، دفترچه را که آوردیم خانه بررسی کردیم من بیش از 80 درصد زده بودم. بعدها فهمیدیم نیرو پاره وقت هاشون را می خواستند رسمی کنند و این آزمون فرمایشی بوده است. دانشگاه دولتی شهرمون هم از این قضیه مستثنی نبود سه بار در آزمون استخدامی اش شرکت کردم دو بارش را در سمتی که من متقاضی بودم دختر جانباز گرفتند با این که رزومه من خیلی بهتر بود یک دفعه هم نیروی پاره وقت شان را استخدام کردند. البته می دانید که نیروهای پاره وقت هم با پارتی وارد مجموعه می شوند.
از کار که نا امید شدم تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم و در رشته فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه آزاد کارشناسی ارشد گرفتم. با این مدرک هم هر کجا در استان مراجعه کردم موفق به احراز شغل نشدم و سریال پایمال شدن حق من همچنان ادامه داشت؛ به عنوان مثال یک بنده خدایی پیغام فرستاد که استانداری در سمت کارشناس .... نیرو می گیرد شما حتماً مراجعه کن بهتر از شما در این سمت کسی را در استان نداریم. من ساده دل هم بلند شدم رفتم. گفتند باید به معاون ..... استاندار مراجعه کنید. رفتم به دفترش و بیش از چهار ساعت منتظر شدم تا آقا از جلسه و نهار و ... آمدند و نوبت من شد، رزومه و کپی مدارکم را با احترام روی میزشان گذاشتم و گفتم برای استخدام آمده ام. با لحن توهین آمیزی گفت کی گفته ما استخدام داریم بلند میشید هر روز ، هر روز راه می افتید؟ تنها کاری که می توانم برایت بکنم معرفی ات می کنم سر یک بانک بهت پانصد هزار تومان وام بدهند، میخواهی؟ بی اختیار گریه ام گرفت آنجا خودم را کنترل کردم و گفتم من الان بخواهم یک ساعت دیگر پدر یا برادرم پانصد تومان را به حسابم واریز می کنند من محتاج وام نیستم شما بهتر بود حداقل یک نگاه به رزومه من می کردید در مورد من چه فکر کردید؟ از اتاق معاون بیرون آمدم و تا خانه گریه کردم. برخورد این مسئولین که از امثال من برای بالا رفتنشان پله ساختند بدجوری آزارم می داد و می دهد.
یک هفته بعد یکی از هم محله ای های خودم با لیسانس ادبیات فقط به خاطر اینکه خواهر شهید بود بدون مصاحبه و آزمون و هیچ رزومه اجرایی، اجتماعی در آن سمت در استانداری استخدام شد و نکته جالبترش اینکه پدر این خانم تقریباً یک ماه بعد جلوی من را در کوچه گرفت و گفت برای دختر من یک نامه بنویس که این عضو بسیج بوده تا گروه بگیرد. در حالی که دخترش یک بار هم بسیج نیامده بود. بهش گفتم من کاره ای نیستم. به سپاه مراجعه کند. ولی خیلی این مسئله برایم هضمش سنگین بود.
همین اتفاق به شکلی دیگر در اداره ارشاد استان رخ داد و آنجا هم که بیش از ده سال همکاری داشتم موقع استخدام به ناجوانمردانه ترین شکل حقم را خوردند.
و دو سال این دوندگی های من برای کار و حق خوری های مسئولین استانی من ادامه داشت از سر ناچاری و خستگی به درس رو آوردم و این بار در رشته فلسفه دین مقطع دکتری قبول شدم. حالا هم همچنان به دنبال کار از این ارگان به ارگان دیگر می روم. دانشگاه دولتی استان می گوید نمی توانیم استخدامت کنیم چون ارشدت را آزاد گرفتی. این در حالی است که در سایت رشته من را جزء نیازمندی هایش زده بود و چون در استان فعلاً خودم این رشته را دارم آمدند فلسفه اسلامی به جایش استخدام کردند. اهل فن می دانند که فلسفه اسلامی و فلسفه دین چقدر با هم تفاوت دارند خواستگاه آن ایران و ریشه در دین مبین اسلام دارد و خواستگاه این در غرب و مسیحیت است. دانشگاه آزاد استان می گوید دکتری ات دولتی است و آزاد نیست، اما من می دانم که اینها همه بهانه است. چون نقیض آن در دانشگاه وجود دارد و به عنوان هیأت علمی مشغول به کار هستند. مهم این است که یک پارتی گردن کلفت داشته باشی.
شاید بگویید چرا برای استخدام به استان دیگر نرفتم. باید عرض کنم این کار را هم کردم یک موردش این بود که پرونده را برای دانشگاه .... در استان ..... فرستادم و مصرانه پیگیر شدم گفتند پرونده را به هسته گزینش استان فرستاده اند آنجا تماس گرفتم گفتند پرونده ای با این مشخصات دریافت نشده دوباره از شهرستان پیگیری کردم قسم و آیه که ما فرستاده ایم اما استان می گفت این پرونده موجود نیست و وقت ثبت نام مجدد هم گذشته است. و من آخر نفهمیدم پرونده من این وسط چطور شد؟ بقیه ارگانها هم می گویند بومیان استان در اولویت قرار دارند.
الان نگاه می کنم در بین همکلاسی هایم آنهایی که از همه از نظر درسی و فعالیت و آداب معاشرت ضعیفتر و تنبل تر بودند پست و مقام دولتی گرفتند و ما چند نفر بودیم که چه در دانشگاه و چه زمان مدرسه سرآمد بقیه بودیم خانه نشین هستیم البته به غیر از من و یک نفر دیگر بقیه ازدواج کردند و صاحب فرزند و خانه زندگی هستند اما ما همین را هم به خاطر گستردگی فعالیتهامون نداریم و اینکه سرمان را آنقدر شلوغ کردیم که به این مسئله فکر هم نکردیم و تمام موقعیتهای زندگی مشترک را از دست دادیم و الان در سن 35 سالگی با مدارکی که فایده ای برایم ندارد و بدون هیچ امیدی به آینده چشم به دست پدر و مادر دوخته ام و بسان بچه های دبستانی می بایست پول تو جیبی بگیرم. کارم این شده که هر شب خسته و کوفته از فعالیتهایی که یک ریال در آمد برایم ندارد و دلم را خوش کرده ام که جزای آن را خداوند در قیامت ارزانی خواهد نمود در سایت ها به دنبال آگهی استخدام بگردم. دیشب تصمیم گرفتم بی خیال مدرک و موقعیت ام بروم نیازمندی های منشی و فروشندگی ها را ببینم چهار پنج شماره را یادداشت کردم: کار در آتلیه، فروشندگی لوازم کودک در یک فروشگاه بزرگ و کمک آشپز در یک رستوران بزرگ و پخش محصولات فرهنگی. امیدوارم بتوانم یکی از این شغل ها را به دست بگیرم چون هم خیلی به پولش نیاز دارم و هم از نظر روحی به یک شغل احتیاج دارم حالا هر کاری باشد چون خیلی از نظر روحی داغونم و تحمل نیش و کنایه های اطرافیان را دیگر ندارم به خصوص آنهایی که خیلی با نظام همراه نیستند همش طعنه میزنند که یک عمری خودت را برای نظام کشتی اینم آخر عاقبتت. آنهایی که ضد نظام بودند زودتر از تو رفتند سر کار و ... . دعا کنید تا افسردگی نگرفتم و این نیم چه اعتقادم را از دست ندادم یک شغلی پیدا کنم.
یاحق
ای بخت نامراد
این داستان زندگی منه، و از آنجا شروع میشه که فهمیدم خداوند چقدر استعداد و توانایی در وجود من عطا کرده، از همان دوران ابتدایی نه تنها درسم عالی بود بلکه تمام فعالیتهای فرهنگی مدرسه اعم از روزنامه دیواری، گروه سرود، تواشیح ، برنامه های صبحگاهی و... را به راه می انداختم ، آخر آن روزها که معاونت پرورشی مثل حالا نبود بعد هم که آمد خیلی تو این کارها وارد نمی شد. چهارده سالم بود که وارد پایگاه بسیج شهرم شدم چون خیلی زبر و زرنگ بودم فرمانده پایگاه گفت عضو شورا باشم اما اولین استارت پایمال شدن حق من از همین جا زده شد می پرسید چطوری؟ چون سنم کم بود قانوناً نمی توانستم عضو شورا باشم و از طرفی آنها به کار و ایده های من نیاز داشتند برای همین به ظاهر به من گفتند عضو شورای پایگاهم و در اصل اسم یکی از خودشان را در این سمت رد کرده بودند. خلاصه سه ماه تابستان را آن سال من از ساعت 30/7 صبح تا 7 عصر در پایگاه فعالیت می کردم برگزاری کلاسها ، جشنهای مناسبتی، رسیدگی به پرونده ها ، فراخوانها و... . گزارش کارم را هم در پایان هفته به فرمانده پایگاه می دادم و او نامردی نمی کرد و به اسم خودش و دوستش می فرستاد ناحیه! در پایان تابستان جشن اختتامیه کلاسها را گرفتند و از ناحیه اعلام کردند فرمانده پایگاه و مسئول ..... شورا به عنوان بسیجی نمونه انتخاب شدند برای تجلیل در این جشن حتماً حضور داشته باشند. من سر از پا نمی شناختم به خیال خودم نمونه شده بودم و فرمانده پایگاه هم حرفی نزد که بنده ساده خدا کارهای تو به اسم کسی دیگر فرستاده شده و من روز جشن در کمال ناباوری دیدم که اسم آن طرف در سمتی که من کار کرده بودم برده شد در حالی که او در کل تابستان یک هفته هم در پایگاه حضور نداشت... فرمانده پایگاه برای اینکه من را از دست نده گفت سنت کم بوده و یکسری دلایل آورد و بعد هم کپی شناسنامه ام را دست کاری کرد و من را گذاشت جانشین فرمانده دسته در گروهان. و من از آن تاریخ به عنوان جوان ترین عضو گروهان در استان بودم تا حالا که سمت فرمانده گردان را دارم. هفده سالم بود که مسئول واحد خواهران ستاد نمازجمعه شهرم شدم، یک سال بعد کانون فرهنگی ، هنری مسجد جامع شهرم را با چهار نفر دیگر تأسیس کردیم؛ هم زمان مربی ... در سالن ورزشی شهرم هم بودم. از صبح زود که فعالیت و بدو بدوی من شروع می شد بعد از نماز مغرب و عشاء به خانه می رفتم، و تازه کمک به مادر و درس خواندن من آن موقع شروع می شد، معمولاً ساعت دوی نیمه شب به رختخواب می رفتم. دیپلم را که گرفتم با توجه به سابقه فعالیت هایم در بسیج و ... برای استخدام در سپاه مراجعه کردم گفتند مدرکت پایین است – بماند که همان سال دو نفر دیپلمه را استخدام کردند بچه ها می گفتند سهمیه داشتند. – از آنجایی که وقتم را با بسیج و ... پر کرده بودم و ننشستم درسم حسابی برای کنکور بخوانم - آخر آن سال ها که کنکور دادن مثل حالا نبود این همه دانشگاه هم نبود. حتی قبولی در دانشگاه آزاد هم خیلی سخت بود. – در دانشگاه آزاد کاردانی ریاضی محض قبول شدم فعالیتهای قبلی را که ادامه دادم هیچ ، فعالیت در بسیج دانشجویی و تشکل های دانشگاه هم به کارهایم اضافه شد. وقت کم آوردم ورزش را گذاشتم کنار چون فکر می کردم در این زمانه به عنوان یک شیعه وظیفه اصلی ام کار برای رضای خداوند است و آن هم خلاصه می شود در بسیج و مسجد. کاردانی را که گرفتم دوباره برای استخدام به سپاه مراجعه کردم این بار گفتند رشته ات نامرتبط است. – بماند که همان سال کاردانی تکنسین اتاق عمل را در سمت کارشناس فرهنگی گرفتند و ... – رفتم آموزش و پرورش درخواست دادم بارها و بارها مراجعه کردم ولی فایده نداشت در آموزش و پرورش استان ما رابطه حرف اول را می زند و جایی برای ضابطه وجود ندارد. چند ماه به همین منوال گذشت از اینکه شغلی نداشتم خسته شدم، تغییر رشته دادم و رفتم لیسانس الهیات گرایش دبیری گرفتم. البته در همین سالها فعالیتهایم کم که نشده بود بلکه بیشتر هم شده بود دوره های مختلفی را هم از طرف بسیج و دبیرخانه کانون مساجد و ... گذرانده بودم، خلاصه اینکه یک رزومه خیلی توپ داشتم. وقتی لیسانس را گرفتم با خودم گفتم این دفعه دیگر رشته ام مرتبط است ده سال هم سابقه عضویت فعال در گردان را دارم و همه دوره ها را هم که طی کردم رفتم سپاه برای استخدام. فرمش را گرفتم پر کردم گفتند برای مصاحبه خبرتان می کنیم یک ماه شد دو ماه شد دیدم خبری نشد رفتم پرس و جو کردم دیدم نیروهاشون را گرفته بودند یکی دو نفرشان که حتی یک روز هم سابقه عضویت در بسیج را نداشتند ، آنجا بود که یک بنده خدایی که من را می شناخت صدایم کرد تو اتاقش و گفت کسانی که اینجا استخدام می شوند یا باید سهمیه ایثارگران داشته باشند یا دختر، همسر و یا خواهر سرگردی، سرهنگی باشند. وقتت را اینجا حرام نکن فایده ای برایت ندارد. و من همان جا فرمم را تحویل گرفتم پاره کردم و به سطل زباله ریختم.
چند بار دیگر به آموزش و پرورش مراجعه کردم ثمری نبخشید آخرین بار با مادرم رفتم که مادرم که خودشان هم فرهنگی هستند با مسئول گزینش بحثش شد و بهش گفت من که می دانم اسامی نور چشماتون داخل کشوی میزت است فکر می کنید این حقوقی که می گیرید حلال است؟
همان سال به خاطر فعالیت های زیادی که در دانشگاه داشتم و ارتباط نزدیک با دفتر نهاد در قم ، چون آن زمان دانشگاه ما دفتر نهاد نداشت و من شخصاً و تلفنی با دفتر مرکزی نهاد در ارتباط بودم و فرم های عضویت و مسابقات به آدرس خانه ما فرستاده می شد و من با آنها البته فی سبیل الله همکاری می کردم از دفتر نهاد تماس گرفتند که مژده در دانشگاه شما دفتر نهاد زده می شود مسئولش هم آقای ..... است شنبه به دفتر ایشان مراجعه کنید ما شما را معرفی کردیم تا به عنوان مسئول واحد خواهران استخدام شوید. آن لحظه بال در آوردم کار فرهنگی در دانشگاه آن هم دفتر نهاد منسوب به مقتدایم چی از این بهتر اوج آرزوهایم بود. تا شنبه سر از پا نمی شناختم، صبح اول وقت رفتم دانشگاه، یکی دو ساعتی منتظر شدم تا آقای .... آمد خودم را معرفی کردم. گفتند ایده ها و برنامه هایت را بنویس بیار. آن روز گویی دنیا را به من داده بودند آمدم خانه و تا صبح نشستم برای یک سال هفته ای یکی دو برنامه نوشتم همایش، مسابقه، تشکیل گروه های مختلف، نشریه و ... با عنوان های زیبا و شکیل ، برای هر برنامه دو سخنران پیشنهادی همراه با شماره تلفن ، برآورد نسبی جمعیت شرکت کننده در هر برنامه، پذیرایی و برآورد هزینه. خودم هم باورم نمی شد چنین چیزی بنویسم ولی از فرط خوشحالی انرژی و خلاقیتم صد برابر شده بود. صبح زود رفتم دانشگاه و طرحها را به حاج آقا دادم. ( که ای کاش نمی دادم. تا دو سالش را خبر دارم که برنامه هایش را تأمین کرده بودم). حاج آقا گفت یک مسابقه عطش فرات آمده باید اجرایش کنیم ولی هنوز من با محیط این دانشگاه آشنا نیستم. گفتم شما نگران نباشید خودم اجرایش می کنم و کردم. همه دوستانم فکر می کردند من استخدام شدم خودم هم همین فکر را می کردم اما غافل از اینکه دستهای پشت پرده همسر معاونت مالی وقت را در این سمت به کار گرفت. با دفتر قم که تماس گرفتم گفتند از ما کاری ساخته نیست اما واحد خواهران سمت امور اجرایی را هم دارد إن شاءالله شما را در این قسمت به کار بگیرند. به دفتر نهاد دانشگاه مراجعه کردم مسئول واحد اجرایی دفتر حاج آقا که به تازگی از بین آقایون بسیج دانشجویی انتخاب شده بود – بماند که بچه ها می گفتند چون همشهری حاج آقا بوده – گفت از طریق مصاحبه نیروی مورد نظر را می گیرند . من شماره تلفن دادم تا روز مصاحبه خبرم کنند. اتفاقاً روز مصاحبه چون یادواره شهدا را در دانشگاه داشتیم و من مسئول کمیته فرهنگی یادواره بودم از شب قبلش در دانشگاه حضور داشتم روز پنج شنبه بود تا پایان روز مدام در حال بدو بدو در سالن های دانشگاه و تالار بودم و چندین بار حاج آقا و مسئول دفترش را دیدم اما هیچ کدام در مورد مصاحبه صحبتی نکردند. روز شنبه که برای کاری به دانشگاه رفتم یکی از دوستانم را دیدم گفت پنج شنبه مصاحبه را چه کار کردی؟ به زمین میخ کوب شدم گفتم مصاحبه کجا؟.... رفتم دفتر نهاد که چرا من را برای مصاحبه دعوت نکردید ؟ من که پنج شنبه چند بار هم شما را دیدم چیزی نگفتید؟ مسئول دفتر گفت حاج آقا که الان نیست صبر کنید تماس بگیرم ببینم چه می گویند؟ تماس گرفته شد و حاج آقا گفتند فردا صبح اول وقت بیا. من از آنجا یک راست رفتم کتابخانه عمومی شهرم و کتابهایی که فکر می کردم برای مصاحبه نیاز است را گرفتم. همه کارها را گذاشتم کنار و رفتم خانه و تا صبح مشغول مطالعه بودم. صبح ساعت 30/7 پشت در اتاق حاج آقا بودم ، بعد که مسئول دفترش آمد گفت حاج آقا جلسه است و معلوم نیست کی بیاید و من تا ساعت یک ظهر پشت در اتاقش بودم تا بالاخره آمد و یک جمله گفت شما فرد مستعد و توانمندی هستید حیف است اینجا استعدادتان هدر رود إن شاء الله در جای دیگر موفق باشید. این حرف حاج آقا مثل پتک بر سر من فرود آمد و من هیچ وقت آن صحنه، آن روز و آن حرف را فراموش نمی کنم. بعد از رفتن حاج آقا من که شوکه شده بودم به مسئول دفترش گفتم این چه رفتاری بود که ایشان داشتند حداقل دو تا سؤال سخت می پرسید که من بلد نباشم... او گفت شما انتظار داشتید در این سمت شما را استخدام کنند؟ کجا دیدید مرئوس قوی تر از رئیس قرار بگیرد؟ یکی دو ماه بعد همین آقا تماس گرفت که شما با جو دانشگاه و فعالیتهای فرهنگی آن آشنا هستید بیایید برای رضای خدا کمک خانم .... ( مسئول واحد خواهران نهاد)؟ دیگر فحش از این بدتر می شد؟... .
یک سال به هر اداره و نهادی در استان برای کار سر زدم ولی بی فایده مثلاً دانشگاه آزاد استخدامی داشت با برادرم رفتیم شرکت کردیم سؤالاتش واقعاً آبکی بود، آن موقع دفترچه سؤالات را نمی گرفتند، دفترچه را که آوردیم خانه بررسی کردیم من بیش از 80 درصد زده بودم. بعدها فهمیدیم نیرو پاره وقت هاشون را می خواستند رسمی کنند و این آزمون فرمایشی بوده است. دانشگاه دولتی شهرمون هم از این قضیه مستثنی نبود سه بار در آزمون استخدامی اش شرکت کردم دو بارش را در سمتی که من متقاضی بودم دختر جانباز گرفتند با این که رزومه من خیلی بهتر بود یک دفعه هم نیروی پاره وقت شان را استخدام کردند. البته می دانید که نیروهای پاره وقت هم با پارتی وارد مجموعه می شوند.
از کار که نا امید شدم تصمیم گرفتم ادامه تحصیل بدهم و در رشته فلسفه و حکمت اسلامی دانشگاه آزاد کارشناسی ارشد گرفتم. با این مدرک هم هر کجا در استان مراجعه کردم موفق به احراز شغل نشدم و سریال پایمال شدن حق من همچنان ادامه داشت؛ به عنوان مثال یک بنده خدایی پیغام فرستاد که استانداری در سمت کارشناس .... نیرو می گیرد شما حتماً مراجعه کن بهتر از شما در این سمت کسی را در استان نداریم. من ساده دل هم بلند شدم رفتم. گفتند باید به معاون ..... استاندار مراجعه کنید. رفتم به دفترش و بیش از چهار ساعت منتظر شدم تا آقا از جلسه و نهار و ... آمدند و نوبت من شد، رزومه و کپی مدارکم را با احترام روی میزشان گذاشتم و گفتم برای استخدام آمده ام. با لحن توهین آمیزی گفت کی گفته ما استخدام داریم بلند میشید هر روز ، هر روز راه می افتید؟ تنها کاری که می توانم برایت بکنم معرفی ات می کنم سر یک بانک بهت پانصد هزار تومان وام بدهند، میخواهی؟ بی اختیار گریه ام گرفت آنجا خودم را کنترل کردم و گفتم من الان بخواهم یک ساعت دیگر پدر یا برادرم پانصد تومان را به حسابم واریز می کنند من محتاج وام نیستم شما بهتر بود حداقل یک نگاه به رزومه من می کردید در مورد من چه فکر کردید؟ از اتاق معاون بیرون آمدم و تا خانه گریه کردم. برخورد این مسئولین که از امثال من برای بالا رفتنشان پله ساختند بدجوری آزارم می داد و می دهد.
یک هفته بعد یکی از هم محله ای های خودم با لیسانس ادبیات فقط به خاطر اینکه خواهر شهید بود بدون مصاحبه و آزمون و هیچ رزومه اجرایی، اجتماعی در آن سمت در استانداری استخدام شد و نکته جالبترش اینکه پدر این خانم تقریباً یک ماه بعد جلوی من را در کوچه گرفت و گفت برای دختر من یک نامه بنویس که این عضو بسیج بوده تا گروه بگیرد. در حالی که دخترش یک بار هم بسیج نیامده بود. بهش گفتم من کاره ای نیستم. به سپاه مراجعه کند. ولی خیلی این مسئله برایم هضمش سنگین بود.
همین اتفاق به شکلی دیگر در اداره ارشاد استان رخ داد و آنجا هم که بیش از ده سال همکاری داشتم موقع استخدام به ناجوانمردانه ترین شکل حقم را خوردند.
و دو سال این دوندگی های من برای کار و حق خوری های مسئولین استانی من ادامه داشت از سر ناچاری و خستگی به درس رو آوردم و این بار در رشته فلسفه دین مقطع دکتری قبول شدم. حالا هم همچنان به دنبال کار از این ارگان به ارگان دیگر می روم. دانشگاه دولتی استان می گوید نمی توانیم استخدامت کنیم چون ارشدت را آزاد گرفتی. این در حالی است که در سایت رشته من را جزء نیازمندی هایش زده بود و چون در استان فعلاً خودم این رشته را دارم آمدند فلسفه اسلامی به جایش استخدام کردند. اهل فن می دانند که فلسفه اسلامی و فلسفه دین چقدر با هم تفاوت دارند خواستگاه آن ایران و ریشه در دین مبین اسلام دارد و خواستگاه این در غرب و مسیحیت است. دانشگاه آزاد استان می گوید دکتری ات دولتی است و آزاد نیست، اما من می دانم که اینها همه بهانه است. چون نقیض آن در دانشگاه وجود دارد و به عنوان هیأت علمی مشغول به کار هستند. مهم این است که یک پارتی گردن کلفت داشته باشی.
شاید بگویید چرا برای استخدام به استان دیگر نرفتم. باید عرض کنم این کار را هم کردم یک موردش این بود که پرونده را برای دانشگاه .... در استان ..... فرستادم و مصرانه پیگیر شدم گفتند پرونده را به هسته گزینش استان فرستاده اند آنجا تماس گرفتم گفتند پرونده ای با این مشخصات دریافت نشده دوباره از شهرستان پیگیری کردم قسم و آیه که ما فرستاده ایم اما استان می گفت این پرونده موجود نیست و وقت ثبت نام مجدد هم گذشته است. و من آخر نفهمیدم پرونده من این وسط چطور شد؟ بقیه ارگانها هم می گویند بومیان استان در اولویت قرار دارند.
الان نگاه می کنم در بین همکلاسی هایم آنهایی که از همه از نظر درسی و فعالیت و آداب معاشرت ضعیفتر و تنبل تر بودند پست و مقام دولتی گرفتند و ما چند نفر بودیم که چه در دانشگاه و چه زمان مدرسه سرآمد بقیه بودیم خانه نشین هستیم البته به غیر از من و یک نفر دیگر بقیه ازدواج کردند و صاحب فرزند و خانه زندگی هستند اما ما همین را هم به خاطر گستردگی فعالیتهامون نداریم و اینکه سرمان را آنقدر شلوغ کردیم که به این مسئله فکر هم نکردیم و تمام موقعیتهای زندگی مشترک را از دست دادیم و الان در سن 35 سالگی با مدارکی که فایده ای برایم ندارد و بدون هیچ امیدی به آینده چشم به دست پدر و مادر دوخته ام و بسان بچه های دبستانی می بایست پول تو جیبی بگیرم. کارم این شده که هر شب خسته و کوفته از فعالیتهایی که یک ریال در آمد برایم ندارد و دلم را خوش کرده ام که جزای آن را خداوند در قیامت ارزانی خواهد نمود در سایت ها به دنبال آگهی استخدام بگردم. دیشب تصمیم گرفتم بی خیال مدرک و موقعیت ام بروم نیازمندی های منشی و فروشندگی ها را ببینم چهار پنج شماره را یادداشت کردم: کار در آتلیه، فروشندگی لوازم کودک در یک فروشگاه بزرگ و کمک آشپز در یک رستوران بزرگ و پخش محصولات فرهنگی. امیدوارم بتوانم یکی از این شغل ها را به دست بگیرم چون هم خیلی به پولش نیاز دارم و هم از نظر روحی به یک شغل احتیاج دارم حالا هر کاری باشد چون خیلی از نظر روحی داغونم و تحمل نیش و کنایه های اطرافیان را دیگر ندارم به خصوص آنهایی که خیلی با نظام همراه نیستند همش طعنه میزنند که یک عمری خودت را برای نظام کشتی اینم آخر عاقبتت. آنهایی که ضد نظام بودند زودتر از تو رفتند سر کار و ... . دعا کنید تا افسردگی نگرفتم و این نیم چه اعتقادم را از دست ندادم یک شغلی پیدا کنم.
یاحق