حکــــــــــــــــم

حکــــــــــــــــم

شعر و داستان • 1394/06/15 @n123
حکــــــــــــــــم
حکم اعدام بود!
اعدامی لحظه ای مکث کرد بوسه ای
بر طناب زد..
دادستان فریاد زد:
اعدامی این چه کاریست...!؟
زندانی لبخند تلخی زد وگفت:
این طناب نمیگذارد زمین بخورم،ولی
آدمها بدجور زمینم زدند....!!!
آزادیــــــــــــــــــ
آزادي فقط لخت گشتن در خيابان نيست!
آزادي راحتي گشت و گذار با دوست پسر و دختر نيست!!

آزادي يعني تو کـــــــافر هستي ولي به دين من احترام ميگذاري!
آزادي يعني تو مسيحي هستي ولي محـــــــرم از دم هـــــيئت مسلمونا که گذشتي صداي ضبط را کم ميکني!
آزادي يعني يکي در خيابان با حجاب بود تو تمسخرش نميکني!...

آزادي يعني من پيکم را پر ميکنم تو نمازت را سر وقت ميخواني!

آزادي يعني ما به افكار، عقايد، دين، نژاد، منش زندگي و... هم احترام بگذاريم!!!
دلتـــــــــــــ که گرفته بــــــــاشد

دلت كه گرفته باشد...
شادترین آهنگ ها، برایت روضه خوانی میكنند
شلوغترین مكانها، تنهایی ات را به رُخَت می كشند
و شادترین روزها، برای تو غمگین ترین روزهاست
دلت كه گرفته باشد...
نقض میشود همه ی قانون ها
دل كجـــا... قانون كجـــا
مدتها طول میكشد تا خاك بگیرد خاطره های رنگارنگ
میگذاری تار شود این خاطره ها
اما یك خواب ِ ناغافل، گرد و خاك تمام خاطره ها را می گیرد !!
میشود مثل روز ِ اول
میشود خاطره های ناب
زخمها تازه میشود باز ...

حکم خیلی جالب بود..........



منتظر هیچ دستی در هیچ جای این دنیا نیستم

اشکهایم را با دستان خودم پاک می کنم

همه رهگذرند...

تازگیها سرزمینی پیدا کرده ام
خالی از هیاهو
خالی از دغدغه
آرام...
بی دل
آری
بی دل...
تنها هزینه اش همین است
بیا که بی هم
به آنجا برویم...
خیلی زیباست حرف فریدون فرخزاد
لایک