تمرین جلسه اول کارگاه نویسندگی
تمرین جلسه اول کارگاه نویسندگی
تمرین جلسه اول
تمرین 1/1: یکی از مکان های زندگی خود (محله، دانشگاه، حوزه، محل کار یا ...) را در 300 کلمه توصیف کنید. تمرین1/2: مقدمه شهید مطهری بر کتاب داستان راستان را مطالعه و خلاصه کنید. میزان خلاصه کردن حدود یک سوم.
تمرین1/3: با وسایلی که در اطرافتان قرار دارد،یک نوشته کوتاه بنویسید
سلام دریاجون خواستم یه نکته بگم مدیرجون:
نکته:
اولیبن جلسات کارگاه نویسندگی معمولابااین مضمونه(فکراولیه،ایده)راروی کاغذبنویسیدوشخصیتاتونا
مشخص کنید.
جلسه دوم:
تمام شخصیبتاتوناتوصیف کنیدبه علاوه تمام مکان یاایده هایی که برای نوشتن ب کارمیبریدتوصیف کنید.
جلسه سوم:
نتایبجتتون راجمع بندی کنیدونوشتتوناآغازکنید.
نکته:
اولیبن جلسات کارگاه نویسندگی معمولابااین مضمونه(فکراولیه،ایده)راروی کاغذبنویسیدوشخصیتاتونا
مشخص کنید.
جلسه دوم:
تمام شخصیبتاتوناتوصیف کنیدبه علاوه تمام مکان یاایده هایی که برای نوشتن ب کارمیبریدتوصیف کنید.
جلسه سوم:
نتایبجتتون راجمع بندی کنیدونوشتتوناآغازکنید.
دوستان تا آخر هفته ،تمریناتتون رو بذارید
من از بچگی عادت داشتم مشقاما شب روز قبل مدرسه مینوشتم
ساعت از نیمه های شب گذشته بود . صدای ضربه هایی که ناشیانه بر تن بی جان صفحه کلید وارد و در رایانه ثبت می شد ،به گوش می رسید.
دیگر خسته شده بود از کلاه و عینک دودی که برایش "من" دیگری را رقم می زدند؛همچون عروسکی خیمه شب بازی بود که به دست دیگران سپرده شده بود یا حتی مجسمه ای که دیگر نفس هایش هم از او گرفته شده.
چشمانش خیره به گلی بود که در پس پنجره های فردا در انتظار شکوفا شدن بود.
خوب می دانست اگر روزی نخی که آویزانش بود، قیچی شود دیگر جایی جز سطل زباله نخواهد داشت؛جایی که همه افرادی که روزی لامپ ها بر رویشان خیره بودند،حضور داشتند.
همه ی گذشته اش را در دستمالی جمع کرد و در کمد پنهان کرد؛احساس خوشایندی تمام وجودش را فرا گرفته بود.
آسمان کم کم لباس فردا را برتن کرد؛در پشت پرده ها صدای فلش دوربین و گوشی به گوش می رسید.
پرده ها با هیاهو و چشمان مشتاق کنار زده شد اما....
در کمی دورتر از آن حوالی ،گلی شکفته بود.
دیگر خسته شده بود از کلاه و عینک دودی که برایش "من" دیگری را رقم می زدند؛همچون عروسکی خیمه شب بازی بود که به دست دیگران سپرده شده بود یا حتی مجسمه ای که دیگر نفس هایش هم از او گرفته شده.
چشمانش خیره به گلی بود که در پس پنجره های فردا در انتظار شکوفا شدن بود.
خوب می دانست اگر روزی نخی که آویزانش بود، قیچی شود دیگر جایی جز سطل زباله نخواهد داشت؛جایی که همه افرادی که روزی لامپ ها بر رویشان خیره بودند،حضور داشتند.
همه ی گذشته اش را در دستمالی جمع کرد و در کمد پنهان کرد؛احساس خوشایندی تمام وجودش را فرا گرفته بود.
آسمان کم کم لباس فردا را برتن کرد؛در پشت پرده ها صدای فلش دوربین و گوشی به گوش می رسید.
پرده ها با هیاهو و چشمان مشتاق کنار زده شد اما....
در کمی دورتر از آن حوالی ،گلی شکفته بود.
خیلی خوب بود .
من فکر میکنم بهتره متن را ویرایش کنید .
شب از نیمه گذشته بود.(نیمه شب بود)
صدای ضربات انگشتانی که ناشیانه بر تن بی جان صفحه کلید وارد میشد ,به گوش میرسید.
همچون عروسک خیمه شب بازی که به دست بیگانگان سپرده شده ,از کلاه و عینک دودی که برایش "من "دیگری رقم میزد ,خسته شده بود.
چشمانش به سوی غنچه ای که در پس پنجره های فردا انتظار شکوفا شدن را میکشید ,خیره مانده بود.
آسمان آرام آرام ....

شب از نیمه گذشته بود.(نیمه شب بود)
صدای ضربات انگشتانی که ناشیانه بر تن بی جان صفحه کلید وارد میشد ,به گوش میرسید.
همچون عروسک خیمه شب بازی که به دست بیگانگان سپرده شده ,از کلاه و عینک دودی که برایش "من "دیگری رقم میزد ,خسته شده بود.
چشمانش به سوی غنچه ای که در پس پنجره های فردا انتظار شکوفا شدن را میکشید ,خیره مانده بود.
آسمان آرام آرام ....
درسته اما سبک نوشتن متفاوته،همیشه این هست که جملات رو با تغییر و معنی یکسان ایجاد کرد.
ممنونم از اینکه وقت گذاشتین و خوندینش
ممنونم از اینکه وقت گذاشتین و خوندینش