دلنوشته

دلنوشته

عشق • 1392/05/02 @sahar88
دلنوشته
به خدا همه ی هم وغم ملت این مسائل عشق وعاشقی نیست

شب است ...

کلنجار میروم با خودم

با دلتنگی هایم

با قلب له شده ام

با غرور شکسته ام

سراغش را بگیرم ... نگیرم ... بگیرم ... نگیرم

نزدیک صبح است ... دل را به دریا زدم

" مشترک مورد نظر در حال مکالمه می باشد "

آقای اکبری،شما حرص نخور.خدایی نکرده قلبت میگیره.
چنــدان هـــم دور نیستــــی ؛

فقط به انــدازه ی یک نمیـــدانم از مــن فاصـــله گـرفتــه ای !

آری ، "نمیـــدانم" کجـــایی ؟
خدایا

خدایا…

میخواهم اعتراف کنم دیگر نمیتوانم

خسته ام من امانت دارخوبی نیستم

“مرا از من بگیر” مال خودت

من نمیتوانم نگهش دارم…

گاهـی وقت ها آنقدر از زنـدگـی خستـﮧ مـی شوم ڪـﮧ دلم

مـی خـواهـد قبل از خواب، ساعت را روی “ هیچوقت” کوک

کنم …

چه جمله ی زیبایی .چند وقته این احساس رو دارم
تشکر آقای محمدخانی،تشکر سهیلا جان.
با تمــام مداد رنگی های دنيــا ...
به هر زبانی که بدانی يا ندانی ...

خالی از هر تشبيه و استعاره و ايهام ...
تنهــا يک جمله برايت خواهم نوشت ...


دوسـتــت دارم.