تاحالا شده...
تا حالاشده دست به خودکشی بزنی وبخوای رگتو بزنی ولی
اونقدردستات بلرزه واشکات جلوی دیدتو بگیره
که فقط باعث شه دستت چند خراش برداره
تا حالا شده دستتو روی قلبت بزاری از شدت درد گریه کنی
تا حالا شده با اینکه یک درد توسینت ولی بلندبلندبخندی
وصدای خنده هاتوبه گوش همه برسونی تاکسی حس نکنه توغمگینی
و بخوادبرات دلسوزی کنه
تا حالا شده وقتی ازت می پرسن حالت خوبه
با اینکه می دونی اصلا
حالت خو ب نیست خوبم بهتر از این نمی شه
تا حالا شده تو ذهنت پرازعلامت سوال باشه
و کسی نباشه تا به اونا جواب بده
خدایا راضی ام به رضای تو
نمی دانم ، تو را به اندازه ی نفسم دوست دارم ...
یا نفسم را به اندازه ی تو !
نمی دانم ، چون تو را دوست دارم نفس می کشم ...
یا نفس می کشم که تو را دوست بدارم !
نمی دانم ، زندگیم تکرار دوست داشتن توست ... یا تکرار دوست داشتن تو ، زندگیم !
تنها می دانم که دوست داشتنت ؛ لحظه لحظه لحظه ی زندگیم را می سازد !
و عشقت ؛ ذره ذره ذره ی وجودم را !
آدم بايد يه فولدر داشته باشه به اسم ويرانگر!...
يه فولدری كه آهنگهايی رو كه يه جور خاصی
دوستشون داره رو بريزه توی اون فولدر و نگهش داره برای روز مبادا...
بعضی آهنگها، شخم ميزنه تموم روح و روان آدم رو...
بعضی چيزها نمیتوونه و نبايد توی حاشيه باشه...
بعضی شعرها. بعضی آهنگها. بعضی كتابها.
رستورانها. فصلها، حتی يه قسمتهايی از پيادهروها،
متفاوته با بقيه جاها...اونجا ضربان قلبت تند ميشه.
حست يه جوری عجيب و غريب ميشه كه نمیتوونی تعریفش كنی....
بعضی چيزها بايد وسطِ وسط زندگی پخش بشه
بعضی آدمها هم از همين جنسن...
نمیتوونی چشمت رو ببندی روشون...
نمیتوونی فرار كنی از نگاهشون...
حتی اگه خلاصه شده باشه توی يه قاب كوچيك...
توی يه عكس...
دور و نزديكش مهم نيست.
آره دآش مهم فولدره اسمش طوری نیس