قالـــــی زندگــــی تــون پــر از رنـــگای قشنــــگ
تا گرد و خاك هزار سالهاش بریزد و هر بار با خود میگویند:
این نیست قالیای كه قرار بود انسان ببافد، این فرش فاجعه است ...
با زمینه سرخ خون و حاشیههای كبود معصیت،
با طرحهای گناه و نقش برجستههای ستم.
فرشتهها گریه میكنند و قالی آدم را میتكانند و دوباره با اندوه بر زمین پهنش میكنند.
رنگ در رنگ، گره در گره، نقش در نقش.
قالی بزرگی است زندگی كه تو میبافی و من میبافم و او میبافد.
همه بافندهایم. میبافیم و نقش میزنیم،
میبافیم و رج به رج بالا میبریم،
میبافیم و میگستریم.
دار این جهان را خدا برپا كرد.
و خدا بود كه فرمود: ببافید، و آدم نخستین گره را بر پود زندگی زد.
و هر كه آمد، گرهای تازه زد و رنگی ریخت و طرحی بافت.
و چنین شد كه قالی آدمی رنگرنگ شد. آمیزهای از زیبا و نازیبا.
سایه روشنی از گناه و ثواب.
گره تو هم بر این قالی خواهد ماند. طرح و نقشت نیز.
و هزارها سال بعد، آدمیان بر فرشی خواهند زیست كه گوشهای از آن را تو بافتهای.
کاش گوشهای را كه سهم توست، زیباتر ببافی
___________________________________________
ای کاش در فرهنگ لغات من هم
مثل فرهنگ لغات کودک سه ساله خواهرم
خبری از واژه "دیروز"نبود
او به دیروز می گوید:فردا
اگر اینگونه بود تو در محبس دیروز من گیر نمی افتادی
و به فردایم پا می گذاشتی
چه بهشتی می شد فردایم...!
همه ی ما تو زندگی اطرافیانمون خاطره ای به جا می ذاریم...
مراقب خاطره ها باشیم...
کاری کنیم که دلشون بخواد فردا هم مارو ببینن و به دیروز قانع نشن...