دست نوشته هایدوست عزیزم نوید

دست نوشته هایدوست عزیزم نوید

متون ادبی و زیبا • 1394/04/16 @pejman71
دست نوشته هایدوست عزیزم نوید

فانوس

ترسناک تر از سردی هوا و زوزه باد، رقص شعله زرد و کم جان فانوس نفتی بود که مرا می لرزاند.پدر بزرگ که تا آن لحظه ریز علی زندگیم بود در مقابل زوزه باد و گرگ کوهستان کنج کلبه زمستانی کز کرده بود و با آخ و اوخی از نای جان دلواپس بزهایش بود که هنوز نیامده بودند. مادر بزرگ که همیشه کنتاکی با پدر بزرگ داشت بی محابا آتش"چاله"را با آن"چرنگ"های وحشیش فوت می کرد و گه گاهی بین دم هایش لیچاری بار پیرمرد می کرد.پدر بزرگ زنجیر ریز علی را گرهی دیگر زد و راهی کوهستان شد.
ساعتی گذشت...
هیچکس متوجه نبود مادر بزرگ نشد بجز فانوس که با او رفته بود.
این یعنی"عشق"به زبانی دیگر.
هرگز یادمان نرود آتش عشقمان می تواند با"پریکه" ای برافروخته شود و گاهی آن"پریکه" می تواند یک دل نگرانی باشد.
به همین سادگی.

نوید حسینی پور
مردادماه/93