وقتــے که جان خـــــسته ے من می رســـــد به لب
وقتــے که جان خـــــسته ے من می رســـــد به لب
وقتــے که جان خـــــسته ے من می رســـــد به لب
کافی ســـــت تا نفس بکـــــشم در هواے تو ..
ای کاش... باز معلمی بود و انشایی میخواست... "روزگار خود را چگونه میگذرانید"؟ تا چند صفحه ای برایش درددل کنم... روزگارم بی مشهد الرضا... </font></strong>