مطالب چاپ شده در چاردیواری(روزنامه جام جم)
اتاق‌های اصلی علمی ، آموزشی ، پژوهشی دست نوشته های دابایی ها مطالب چاپ شده در چاردیواری(روزنامه جام جم)
آرشیو تاپیک

مطالب چاپ شده در چاردیواری(روزنامه جام جم)

دست نوشته های دابایی ها • 1394/03/19 @sardar
مطالب چاپ شده در چاردیواری(روزنامه جام جم)
سلام دوستانی که مطالبشونو ارسال میکنند برای روزنامه جام جم قسمت چاردیواری بعد از چاپ نوشتشون مطالبشونو اینجا قرار بدن تا بقیه هم استفاده کنن مرسی
من ديگه احساسي واسه نوشتن ندارم :( البته يادداشت گوشيم پراز نوشته شده ولي هيچکدومشون رو دوست ندارم!
دومین مطلب چاپ شده



قانون دوم نیوتن

همیشه در حال دویدن بودیم به سوی چیزی یا هدفی نامشخص. فقط می‌دونستیم باید بدویم تا زود برسیم؛ بی‌آن‌که بدونیم و بفهمیم چه چیزهایی رو طی این راه که می‌دویم از دست می‌دهیم. جوانی، غرور، زندگی، زمان و... همه‌شون در حال گذرند و ما همچنان در حال دویدن؛ اون هم با آخرین سرعت.

به خودم می‌گم یه کم وایسا و ببین مناظر رو و لذت ببر ولی عقلم و دلم می‌گن بدو تا زودتر برسی و لذت راهی رو که دویدی ببری. منطق سرش نمی‌شود. زندگی می‌گذرد چه بخواهی و چه نخواهی؛ می‌رود و می‌برد تمام چیزهای باارزشت را؛ همان‌طور که سکه‌ای توی جیبت می‌افتد و تو دوان‌دوان می‌دوی و قید آن سکه کم‌ارزش رو می‌زنی تا زودتر برسی. زندگی ما هم با این سرعت و شتابِ بالا، داره مثل اون سکه می‌شه.

واقعاً به کجا چنین شتابان؟!

سید محمدرضا حیدری، ۱۹ ساله از شهرکرد

http://press.jamejamonline.ir/Newspreview/1981757014989070755
افرین سردار تبریک میگم

لطفاً پلک نزنید

باز بی‌قرار توام. وجودم آرام نمی‌گیرد. قلبم از تپش کوبنده خود دست برنمی‌دارد. بی‌قرار تمام بی‌نهایت توام و لحظه‌ای که دوباره چشمانم حبس نگاهت شود. بی‌قرار درخشش صورتت در شبی تاریک، وقتی هرم نفس‌هایم فرو می‌رود در تاریک‌ترین تقلای درونم. نمی‌توانم تو را فراموش کنم. در خیالم که به سمتم می‌آیی شبیه ماهی کوچک غم‌گرفته‌ای می‌شوم که جز در تُنگ تَنگ خود پناهی ندارد.

چشمانم را به آسمان می‌دوزم و کار عاقلانه‌ای نیست که پلک‌های خستة بی‌رمقم را مدام به هم بزنم. می‌ترسم شهابی بگذرد و من تو را آرزو نکرده باشم.

چه کنم که چشمانت آسمان من شده است. نکند تو پلک بزنی و من پرپر شوم. من از خوب بودن پرتکرار می‌ترسم چون شنیده‌ام زن‌ها عاشق مردهای بد می‌شوند و با مردهای خوب درددل می‌کنند. نمی‌دانم خوب باشم یا بد؛ برای دوست داشتنت پرنده می‌شوم... اختیار پنجره دست توست.

وحید علیدوستی، ۲۴ ساله از شهرکرد

http://press.jamejamonline.ir/Newspreview/1981757014989070755

محمدرضا جان تبریک میگم. ایشالا همیشه موفق باشیthumbsup
تبریک ...نوشته های زیبایی هستن. موفق باشید.

کفش پاسخگو

امشب که برایت می‌نویسم در چشمان تو به خواب عمیقی فرو می‌روم و با عطری که از تو به خاطر دارم چه کودکانه بی‌هراس می‌شوم و چه بی‌پروا عاشقانه‌ها از لبانم جاری می‌شود. موسیقی جز گریه در رگ‌های اتاقم جریان ندارد و من چقدر اشک‌هایت را بیشتر از چشمانت دوست دارم. گناه من نیست. چه زیبا زنانه گریه می‌کنی و چه ماهرانه می‌خندی. از فاصله برایت می‌نویسم در تاریکی و سکوت محض و این اعتراف تلخ را تکرار می‌کنم و دردی که تو را به من نزدیک‌تر می‌کند. من در تو گم شده‌ام و این عادت نیست. پاسخش را از کفش‌هایم بپرس. ببین چگونه دهان باز می‌کنند از بس راه تو را جست‌وجو کرده‌اند.

آدم‌های اطرافم با حضورهای کمرنگ و سردشان، با منطقی که من هیچ‌وقت نفهمیدم و با احساسی که آن‌ها هیچ‌گاه درک نمی‌کنند، واقعة نبودن تو را در ذهنم میخکوب می‌کنند. بعد از تو هیچ چیز آدم‌ها برایم شورآفرین نیست، جز لحظة وداع بی‌برگشتشان.

وحید علیدوستی، 24 ساله از شهرکرد


http://press.jamejamonline.ir/Newspreview/1990176145312559771

گیر افتادن

گاهی وقتا فقط می‌خواهی خودت رو بذاری و بری. فقط بری [و دور شوی] از جایی یا چیزی...! حالا از چی؟ خودت هم سردرگمی. نمی‌دونی چرا و برای چی یا اصلاً به کجا؟ انگار خسته شدی از همه چیز و هیچ چیز! از این‌که بدون شناخت قضاوتت می‌کنند و می‌سنجنت، از این‌که نشناخته حرفا رو باور می‌کنن و می‌زنن و هی می‌زنند و به این فکر نمی‌کنن که شاید با این حرف‌ها کسی را خرد می‌کنند. می‌گن بی‌خیال باش، حرف‌ها را می‌زنند و می‌گذرد تا بگذرد؛ خردت می‌کنند حرف‌هایی که مدام و پیوسته تکرار می‌شوند؛ آن هم بیهوده. از این‌ها که بگذریم دوست من، حال من خوب است؛ اما تو باور نکن.

سیدمحمدرضا حیدری



http://press.jamejamonline.ir/Newspreview/1990176145312559771