حرف هایی که کهنه نمی شوند...
اتاق‌های اصلی مطالب جالب، تفریح و سرگرمی خودمونی حرف هایی که کهنه نمی شوند...
آرشیو تاپیک

حرف هایی که کهنه نمی شوند...

خودمونی • 1394/03/01 @pegah1993
حرف هایی که کهنه نمی شوند...

پارسال خرداد ماه وسیله ای خریدم، دو تا کارگر گرفتم برا حملش

گفتن ۴۰ تومن من هم چونه زدم کردمش ۳۰ تومن

بعد پایان کار، توی اون هوای گرم سه تا ۱۰ تومنی دادم بهشون

یکی از کارگرا ۱۰تومن برداشت و ۲۰ تومن داد به اون یکی گفتم مگر شریک نیستید

گفت چرا ولی اون عیالواره، احتیاجش از من بیشتره

منهم برای این طبع بلندش دوباره ۱۰ تومن بهش دادم تشکر کرد و دوباره ۵ تومن داد به اون یکی و رفتن

داشتم فکر میکردم هیچ وقت نتونستم اینقدر بزرگوار و بخشنده باشم

اونجا بود یاد جمله زیبایی که روی پل عابر خونده بودم افتادم

بخشیدن دل بزرگ میخواد نه توان مالی……

«همه میتونن پولدار بشن اما همه نمیتونن بخشنده باشن
پولدار شدن مهارته اما بخشندگی فضیلت»

«همه میتونن درس بخونن اما همه فهمیده نیستن
باسوادشدن مهارته اما فهمیدگی فضلیت»

«همه بلدن زندگی کنن اما همه نمیتونن زیبا زندگی کنن
زندگی عادته اما زیبا زیستن فضیلت»

زيبا بودن لايك
یک روز صبح، زنی از خواب برخاست و پس از نگریستن به خود در آینه متوجه شد که روی سرش سه تار مو بیشتر باقی نمانده است. او بدون آنکه آرامش خود را از دست بدهد، فکری کرد و با لبخند به خود گفت:« امروز موهایم را می بافم.» سپس سه تار موی خود را بافت و روزش را به خوبی سپری کرد. روز بعد وقتی از خواب بیدار شد و به تصویر خود در آینه نگاه کرد، متوجه شد که روی سرش دو تار مو بیشتر نیست. دوباره لبخندی زد و با خود گفت:« امروز موهایم را فرق از وسط می کنم.» آن کار را کرد و روز خوشی را گذراند. روز بعد که از خواب بیدار شد، پس از دیدن خود در آینه دریافت که فقط یک تار مو روی سرش باقی مانده است. این بار هم لبخندی زد و گفت:« امروز موهایم را دم اسبی می کنم.» آن کار را کرد و روز زیبایی را پشت سر گذاشت. روز بعد که از خواب بیدار شد، پس از دیدن تصویر خود در آینه دریافت که دیگر هیچ مویی روی سرش باقی نمانده است. با خوشحالی به خودش گفت:« به به! بهتر از این نمی شود؛ چون امروز دیگر مجبور نیستم موهایم را درست کنم!»
نتیجه: همه چیز به نوع نگاه شما بستگی دارد

حسین بن منصور حلاج را درظهر ماه صیام از کوی جذامیان گذر افتاد.جذامیان به ناهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.حلاج برسفره آن ها نشست و چند لقمه بردهان برد.جذامیان گفتند :

دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند.

روزی رئیس جمهور سابق آمریکا، کالوین کولیج، تعدادی از دوستان محل زادگاهش را برای شام به کاخ سفید دعوت کرد. مهمان ها نگران بودند که چطور آداب غذا خوردن را به جا آورند. سرانجام تصمیم گرفتند هر کاری رییس جمهور انجام داد به تقلید از او آن ها هم همان کار را انجام دهند. همه چیز به خوبی پیش می رفت تا اینکه زما صرف قهوه رسید. رییس جمهور قهوه ی خود را نعلبکی ریخت. دوستان هم همین کار را کردند. رییس جمهور مقداری خامه به قهوه اضافه کرد، دوستانش نیز چنین کردند. رییس جمهور روی صندلی خم شد و نعلبکی را روی زمین جلوی گربه اش گذاشت…
در حقیقت شما نباید مانند ، پدر و مادر، برادر، خواهر و یا حتی دوستان تان باشید، مگر اینکه او همان کسی است که شما می خواهید باشید. شاید شما شکل چانه یا گونه ها یا چشمانتان را به ارث بیرید، اما تقدیر شما این نیست که مرد یا زنی شوید که قبل از شما آمده است. تقدیر شما این نیست که مانند آنها زندگی کنید.
« زیرا تقدیر شما تنها این است که همان شخصی شوید که خودتان تصمیم می گیرید، باشید.»
از عقاب پرسیدند : آيا ترس به زمين افتادن را نداری ،؟ عقاب لبخند زد و گفت : من انسان نيستم كه با كمی به بلندی رفتن تكبر كنم . . . . . . من در اوج بلندی ، نگاهم هميشه به زمين است .
به تلاش پروانه جهت بیرون آمدن از پیله اش به نظاره نشسته بود. ناگهان به نظر رسید که تقلای پروانه تمام شده و او دیگر نای بیرون آمدن در خود نمی بیند او از سر لطف و مهربانی با ابزاری که در دست داشت پیله را شکافت تا پروانه از بند پیله راحت تر رها شود. پروانه به راحتی از درون پیله بیرون آمد. بال های پروانه چروکیده و ضعیف به نظر می رسید. به تماشای پروانه نشست و انتظار داشت تا پر پروانه گسترده شود و پرواز کند اما چنین نشد و دیگر پروانه توانی برای پرواز در وجودش نبود. در نتیجه بر روی زمین می خزید. مرد مهربان نیافت که تنگی پیله و سختی تولد راهی برای خروج مایه ای از درون بدن پروانه است تا اینکه پروانه بتواند پس از خروج امکانی یابد برای پرواز.
نتیجه: مشکلات در زندگی برای تمام موجودات و حتی انسان راهی برای کسب تجربه است. مشکلات خود دلیلی هستند برای قوی تر شدن و مستحکم شدن. و دانستن این نکته لازم است: زندگی بدون تجربه سببی است برای فلج شدن کل زندگی.
در باغ دیوانه خانه ای قدم می زدم که جوانی را سرگرم خواندن کتابی فلسفی دیدم! منش و سلامت رفتارش، با بیماران دیگر تناسبی نداشت.کنارش نشستم و پرسیدم:« اینجا چه می کنی؟» با تعجب نگاهم کرد! اما وقتی دید که من از پزشکان نیستم، پاسخ داد:« خیلی ساده! پدرم که وکیل ممتازی بود، می خواست راه او را دنبل کنم. عمویم که شرکت بازرگانی بزرگی داشت، دوست داشت از الگوی او پیروی کنم. مادرم دوست داشت تصویری از پدر محبوبش باشم. خواهرم همیشه شوهرش را به عنوان الگوی یک مرد موفق مثال می زد. برادرم سعی می کرد مرا طوری پرورش بدهد که مثل خودش ورزشکاری عالی بشوم.» مکثی کرد و دوباره ادامه داد:« در مورد معلم هایم در مدرسه هم همین طور شد. همه اعتقاد داشتند که خودشان بهترین الگویند. هیچ کدام آن طور به من نگاه نمی کردند که باید به یک انسان نگاه کرد… طوری به من نگاه می کردند که انگار در آینه نگاه می کنند!
بنابراین تصمیم گرفتم خودم خودم را در این اسایشگاه بستری کنم!اینجا دست کم می توانم خودم باشم

از شایعه بترسید !

۷۰۰ سال پیش در اصفهان مسجدی می ساختند

کار تمام شده بود و کارگران در حال انجام خرده کاری های پایانی بودند
پیرزنی از انجا رد میشد .
ناگهان پیرزن ایستاد و گفت بنظرم مناره مسجد کج است!

کارگران خندیدند ولی معمار با صدای بلند فریاد زد ساکت !
چوب بیاورید . کارگر بیاورید . چوب را به مناره تکیه دهید . حالا همه باهم . فشااار دهید . فشااااااااااار !!!
و مرتب از پیرزن می پرسید مادر درست شد؟

بعد از چند دقیقه پیرزن گفت درست شد و دعا کنان دور شد .
کارگران گفتند مگر می شود مناره را با فشار صاف کرد ؟

معمار گفت : نه ! ولی میتوان جلوی شایعه را گرفت !
اگر پیرزن می رفت و به اشتباه به مردم میگفت مناره کج است و شایعه کج بودن مناره بالا میگرفت . دیگر هرگز نمیشد مناره را در نظر مردم صاف کرد.
ولی من الان با یک چوب و کمی فشار ، مناره را برای همیشه صاف کردم!!!

از شایعه بترسبد !
در تجارت و کسب و کارتان ، حتی در زندگیتان از شایعه بترسید !
اگر به موقع وارد عمل شوید براحتی مناره زندگیتان صاف خواهد شد.

مرد تابلوی خاتم كاری شده زیبایی را كه خریده است ، روی دیوار نصب كرد ... همسرش گفت : حال برادرت را كه بیمار است پرسیده ای ... با عصبانیت گفت : الان حوصله ندارم ... اما روی تابلو نوشته بود : بیا تا قدر یكدیگر بدانیم