گاهی اوقات....
گاهی اوقات....
سلام دلم گرفته بود، دست به قلم شدم.......... گاهی اوقات بی حوصله می شوی، به عمق چاه ویل گاهی اوقات دلت می گیرد از خودت می خواهی سر به دیوار بکوبی، می خواهی چون پدری عصبانی سر دلت داد بکشی، تنبیهش کنی ولی چشمانی خسته، و دستی کوتاه سد راهت آه میکشی، گاه چشم بر روی هم می گذاری، به اندازه چند ثانیه! برق از چشمانت می رود دستت می لرزد، آن یکی دستت نیز، در تن خستگی مفرطی خانه می کند، بی بهانه ای برای رفع آن! به خودت می خندی، می خندی! دیوانه می شوی! احساسی نداری جز سرگردانی، سرگردانی! می خواهی خودت را لعنت کنی، سر خود داد بکشی، غر بزنی به خودت، دوست داری از راه نرسیده یک چک آبدار بر گوش خودت بخوابانی! روزهایی می رسند از راه، که حالت از خودت بهم می خورد خودت را اگر ببینی، به یقین راه کج خواهی کرد اگر بشود به خودت هم نارو خواهی زد پیش خواهد آمد که خودت چوب لای چرخ زندگیت بگذاری گاهی اوقات به خودت حرف می زنی، دق و دلی ات را سر لحظاتت خالی کنی خسته شوی، از خودت سیر شوی و دق کنی کمی! ولی صبر می کنی، سکوت می کنی و چشم به روی خودت می بندی! گاهی اوقات روزهایی داری که مثل همیشه نیست، گاهی اوقات، روزهایت روز نیست!
گاهی اوقات، ساکت می شوی آخر نمانده برایت نایی گاهی اوقات، حتی آه هم نمی کند گره گشایی گاهی اوقات روزگارت همچون شب است حتی نیست در آن از امید روزنه ای