✘✘فرداب مادراتون بگین بیان جلسه☛
✘✘فرداب مادراتون بگین بیان جلسه☛
مــــدیرمدرسه بااخم وجذبه ای ک داشت واردکلاس شد:
فرداب مادراتون بگین بیان جلسه وروی این جمله تاکیدکرد:
اگه نیان منتظرکارنامه ازمن نباشین
بااین حرف مدیردل دختــری ک روی نیمکت اول سمت راست کلاس نشسته بودلرزیدوباخودگفت:
چـــــــــی؟
اخرچـــــراچ ربطی ب حضورمادرامون دارن خوب بدن ب خودمون
دختربغل دستی اونگاهی ب اوکردوباتمسخرگفت:
حـــــه.نکندتمام نمراتت رابداوردی ک نمیخوایی مادرت باخبرشود؟
دخترک ازخجالت سرش راپایین انداخت وچیزی نگفت.
فردای آن روزبچــه هادست دردست مادرشان ب کلاس می امدندوچقدرخوشحال بودن.
دخترک باحسرت به آنهانگاه میکردیادروزای پیش دبستانی اش افتاداشک درچشمانش حلقه زدامافوراجلوی آن اشک های لعنتی راگــرفت باوجوداینکه10سال بیشترنداشت اماغرورش نمیگذاشت گریه کند
هرطوربودآن روزگذشتوفرداشددخترک باپای لرزان وپراسترس راهی مدرسه شدودرکلاس حاضرشدهنوزدقایقی نگذشته بودک مــدیربااخم واردکلاس شدوروبه دخترباتحکم گفت:
چرامادرت نیامــــــــد؟
دخترک سرش پایین انداخت دلش نمیخواست کسی چیزی بداند
دختری ازآن ورگفت حتماازنمره هــــایش خجالت می کشدک نگفته
دخترک بااعصبانیت رویش رابرگرداندوگفت:
همه ی نمره های من بیست است
واین راهم همه میدانستن حتی مدیرولی دلیل نیامدن مادرراکسی نمیدانست آخراوب ندرت ب مدرسه میرفت ومدیرهم کنجکاوبوددوباره پرسیدگفتم چرامادرت نیومد؟؟؟جواب بده واگرن زنگ میزنم خونتون
دخترک بااعصبانیت وسرتقی تمام گفت:
خوب من که همه نمراتم خوبه چ لزومی داره زنگ بزنین؟؟؟
معلم ازحاضرجوابیه اوخشمگین شده بودومیخواست درگوش اوبزندک معاون مدرسه واردکلاس شدوب مدیرگفت بابای...اومده دنبالش میگه مامانش بیمارستانه میخوادببرش.
مدیرازحرف معاون شکه شدازدانش اموزش پرسیدمارت چندوقت هست مادرت بیمارستان است؟؟؟
دخترک سرش رازیرانداختوگفت:
خانم اجازه1ماه میشه
کل کلاس این دفعه درشوک فرورفته بودن مگرمیشد1ماه مادری دربیمارستان باشدودخترش چیزی نگویدیاگریه نکند؟
مدیرازرفتارش خجالت کشیدسرش راپایین انداخت امادیگردیرشده بودرازدخترآشکارشده بوددخترک وسایلش راجمع کردوازکلاسی مهبوت خارج شد
خدایاب بزرگیت قسمت میــــــــدم:
هیچ بچه ای بیماریه پــــــــدرومـــــــادرشونبینه
فرداب مادراتون بگین بیان جلسه وروی این جمله تاکیدکرد:
اگه نیان منتظرکارنامه ازمن نباشین
بااین حرف مدیردل دختــری ک روی نیمکت اول سمت راست کلاس نشسته بودلرزیدوباخودگفت:
چـــــــــی؟
اخرچـــــراچ ربطی ب حضورمادرامون دارن خوب بدن ب خودمون
دختربغل دستی اونگاهی ب اوکردوباتمسخرگفت:
حـــــه.نکندتمام نمراتت رابداوردی ک نمیخوایی مادرت باخبرشود؟
دخترک ازخجالت سرش راپایین انداخت وچیزی نگفت.
فردای آن روزبچــه هادست دردست مادرشان ب کلاس می امدندوچقدرخوشحال بودن.
دخترک باحسرت به آنهانگاه میکردیادروزای پیش دبستانی اش افتاداشک درچشمانش حلقه زدامافوراجلوی آن اشک های لعنتی راگــرفت باوجوداینکه10سال بیشترنداشت اماغرورش نمیگذاشت گریه کند
هرطوربودآن روزگذشتوفرداشددخترک باپای لرزان وپراسترس راهی مدرسه شدودرکلاس حاضرشدهنوزدقایقی نگذشته بودک مــدیربااخم واردکلاس شدوروبه دخترباتحکم گفت:
چرامادرت نیامــــــــد؟
دخترک سرش پایین انداخت دلش نمیخواست کسی چیزی بداند
دختری ازآن ورگفت حتماازنمره هــــایش خجالت می کشدک نگفته
دخترک بااعصبانیت رویش رابرگرداندوگفت:
همه ی نمره های من بیست است
واین راهم همه میدانستن حتی مدیرولی دلیل نیامدن مادرراکسی نمیدانست آخراوب ندرت ب مدرسه میرفت ومدیرهم کنجکاوبوددوباره پرسیدگفتم چرامادرت نیومد؟؟؟جواب بده واگرن زنگ میزنم خونتون
دخترک بااعصبانیت وسرتقی تمام گفت:
خوب من که همه نمراتم خوبه چ لزومی داره زنگ بزنین؟؟؟
معلم ازحاضرجوابیه اوخشمگین شده بودومیخواست درگوش اوبزندک معاون مدرسه واردکلاس شدوب مدیرگفت بابای...اومده دنبالش میگه مامانش بیمارستانه میخوادببرش.
مدیرازحرف معاون شکه شدازدانش اموزش پرسیدمارت چندوقت هست مادرت بیمارستان است؟؟؟
دخترک سرش رازیرانداختوگفت:
خانم اجازه1ماه میشه
کل کلاس این دفعه درشوک فرورفته بودن مگرمیشد1ماه مادری دربیمارستان باشدودخترش چیزی نگویدیاگریه نکند؟
مدیرازرفتارش خجالت کشیدسرش راپایین انداخت امادیگردیرشده بودرازدخترآشکارشده بوددخترک وسایلش راجمع کردوازکلاسی مهبوت خارج شد
خدایاب بزرگیت قسمت میــــــــدم:
هیچ بچه ای بیماریه پــــــــدرومـــــــادرشونبینه