دلم بسی تنگ است
دلم بسی تنگ است
امروزنشسته بودم توخودم بودم.گوشه اتاقی ک بوی عطرخاطراتت رامیدادکزکرده بودم به یادقدیمادرخودم بودم ک شایددستان پرمهرت روی شانه هایم قراربگیرد وبانوک انگشتانت موهایم رانوازش بکنــــــی حه یادت هست همیشه میگفتی این موهابرای من است موهایی ک بایدنواشگرم باشد چی شده؟ الان بادیگری ب دنبال نوازش هستی؟ یانکندب دنبال دیگری برای آرام شدن؟ دلم بسی تنگ شده برای روزی ک برای اولین باردستانم راگرفتیوگفتی: دستانت برای مثل قرص آرامبخش است واسه روزی ک برای اولین بار: درکنارت راه میفرتموتوفقط بااشتیاق نگاهم میکردی فکرکنم الان قرص هایت راپیداکردی قرص هایی ک درموقع نبودنش من ذره ذره خودم راآب کردم ک التیام بخش روحت باشم الان بایدمنتظرکدام قرصی برای التیام روح شکسته ام باشد