خوب من سلام....(شماره 1)
خوب من سلام....(شماره 1)
خوب من! سلام...
یادت هست؟ تو را دیدم...نفس کشیدم.... بوییدم و زیر پوست تنم جاری کردم...؟
باور کن در رویاهایم بارها از مرز لبان تو گذشته ام و از سرانگشتانت تا شهد لبانت را در خودم جاری کردم و همچون زمینی خشک تو را بلعیدم...
یادت هست؟بارها لرزیدی و من تو را مثل نسیمی زمزمه کردم وخواندم تا تو آرام بگیری و صدایم گوش های تو را پرمیکرد و چه عاشقانه بی اختیار مرا به آغوش میکشیدی و من از طناب خیال تو بالا میرفتم و کویر تنت را چه عاشقانه در عریانی آن لحظه های ناب تجربه میکردم...
آری خوب من..این است داستان بی مرزی جنون و عشق...
اکنون مرا چه شده است که مسیر رفت و آمدنت از دل پرتلاطمم را
از حافظه ی غمگین و رنج کشیده ی کفش های کتانی گل گرفته ام پاک کرده ام
غمگینم و خوب می دانم
همیشه عکسهای تکی تو زیباتر و جذابتر می شود و هیچ عکاسی جز دلم نمی تواند تصویر زلال مهربانیت را بدون دیدنت بگیرد و به ذهن بسپارد
من زیبایی تو و خستگی این دیوار
که به من تکیه داده است میفهمم...
میبینی چقدردلم گرفته است؟
درست مثل عقابی که بال هایش را شکسته اند یا مثل مردی گیتار به دستی که انگشتانش را بریده اند
دلم عجیب گرفته است و می دانم کشتی بی سرنشین قلبم در هیچ ساحلی لنگر نخواهد انداخت....
یادت هست؟ تو را دیدم...نفس کشیدم.... بوییدم و زیر پوست تنم جاری کردم...؟
باور کن در رویاهایم بارها از مرز لبان تو گذشته ام و از سرانگشتانت تا شهد لبانت را در خودم جاری کردم و همچون زمینی خشک تو را بلعیدم...
یادت هست؟بارها لرزیدی و من تو را مثل نسیمی زمزمه کردم وخواندم تا تو آرام بگیری و صدایم گوش های تو را پرمیکرد و چه عاشقانه بی اختیار مرا به آغوش میکشیدی و من از طناب خیال تو بالا میرفتم و کویر تنت را چه عاشقانه در عریانی آن لحظه های ناب تجربه میکردم...
آری خوب من..این است داستان بی مرزی جنون و عشق...
اکنون مرا چه شده است که مسیر رفت و آمدنت از دل پرتلاطمم را
از حافظه ی غمگین و رنج کشیده ی کفش های کتانی گل گرفته ام پاک کرده ام
غمگینم و خوب می دانم
همیشه عکسهای تکی تو زیباتر و جذابتر می شود و هیچ عکاسی جز دلم نمی تواند تصویر زلال مهربانیت را بدون دیدنت بگیرد و به ذهن بسپارد
من زیبایی تو و خستگی این دیوار
که به من تکیه داده است میفهمم...
میبینی چقدردلم گرفته است؟
درست مثل عقابی که بال هایش را شکسته اند یا مثل مردی گیتار به دستی که انگشتانش را بریده اند
دلم عجیب گرفته است و می دانم کشتی بی سرنشین قلبم در هیچ ساحلی لنگر نخواهد انداخت....
خیلی قشنگ بوداقا وحید منتظرمطالب زیبای شما هستیم
تشکر و سپاس