یه لحظه...

یه لحظه...

بحث و گفتگوی آزاد • 1394/02/07 @5mmmm5
یه لحظه...
دختری پشت یک هزار تومانی نوشته بود:
پدرم واسه همین پولی که پیش توست مرا یک شب به دست صاحب خانه مان سپرد...
خدایا چقدر میگیری شب اول قبر قبل از اینکه تو سوال کنی من بپرسم چرا...؟؟؟


منِ بیــــچاره مـــدت هـــاست کــــسی را مخـــــاطبِ
شعـرهایم کــــرده ام
کـــه خــــــیلی وقت است غــــــایب اســـــت !
گاهی آنچنان مزخرف میشوم که برای دیگران
قابل درک نیستم !
حتی عزیزترین کسم را از خودم میرانم !
اما…
در دلم آن لحظه آرزو میکنم تا بگوید:
میدانم دست خودت نیست!
درکت میکنم…
یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی ؛
تا یک لقمه بیشتر بخورم یادت هست ؟
شدی خلبان ، ملوان ، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی . . . خانوم طلا بشی
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته
باشم قورت بدهم حتی
بغض های نترکیده ام…

چشمها راشستم باز همان را ديدم جز دو رنگی و دروغ جز غم و غصه و تلخی هيچ به چشمم نرسيد. پس چه شد آن همه توصيف قشنگت سهراب. دوره ی تلخ فريب دوره ی رنگ سياهی ايست سهراب. دوره ی اين همه نامردی هاست. باز سر می دادی زير باران بايد رفت؟

به سلامتی پسری که پولهای مچاله شدشو آروم گذاشت جلوی فروشنده و گفت

برای روز پدر یک کمربند می خوام

فروشنده گفت: چه جنسی باشه

پسر کوچولوگفت:

فرقی نمیکنه فقط دردش کم باشه


ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺣﻮﺍﺳﺖ ﻫﺴﺖ؟!

ﺻﺪﺍﯼ ﻫﻖ ﻫﻖ ﮔﺮﯾﻪ ﻫﺎﯾﻢ..


ﺍﺯ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻠﻮﯾﯽ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ.

. ﮐﻪ ﺗﻮ...



ﺍﺯ ﺭﮔﺶ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻧﺰﺩﯾﮏ ﺗﺮﯼ..
خواهش اینجور عکسا رو گلچین میکنم نگه میدارم اینم آدرسشthumbdn

http://www.daba.ir/shtopic.aspx?id=252&gid=53758