یادگاری شهدا _ 3-4 خطی _

یادگاری شهدا _ 3-4 خطی _

دفاع مقدس • 1392/01/10 @0lyh0
یادگاری شهدا _ 3-4 خطی _
« شهیدهمت : من زندگی را دوست دارم ، نه آن قدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم . من متنفر بودم و هستم از انسان های سازشکار و بی تفاوت و متاسفانه جوانانی که شناخت کافی از اسلام ندارند و نمی دانند برای چه زندگی می کنند »
ده ماه بود ازش خبري نداشتيم. مادرش مي گفت« خرازي ! پاشو برو ببين چي شداين بچه ؟ زنده است ؟ مرده اسس؟» مي گفتم«کجا برم دنبالش آخه ؟ کاروزندگي دارم خانوم. جبهه که يه وجب دو وجب نيس .از کجا پيداش کنم؟» رفته بوديم نماز جمعه . حاج آقا آخر خطبه ها گفت حسين خرازي را دعا کنيد .آمدم خانه . به مادرش گفتم.گفت« حسين مارو مي گفت؟ » گفتم « چي شده که امام جمعه هم مي شناسدش؟» نمي دانستيم فرماده لشکر اصفهان است.
آخرين ديدار ما ، سفر شلمچه بود كه به اتفاق خانواده براي بازديد از مناطق عملياتي جنوب رفته بوديم . در آنجا بود كه ايشان خيلي از شهادت حرف مي زد .
بسيجيان مثل پروانه دور پدرم ، حلقه زده بودند و عكس مي انداختند . با او صحبت مي كردند و خاطرات ايام جنگ را با هم مرور مي كردند .
چيزي كه من در آن روزها در روحيات پدرم مشاهده مي كردم ، حالت وداع و خداحافظي بود .
خداحافظي از جبهه ها ، سرزمين دوست داشتني كه براي پدرم بسيار عزيز بود . اين فراق در تمام وجود او كاملاً مشهود بود .
حرف هايش طعم آسمان مي داد . بعد از آن ديدار به مشهد رفتند و بعد از بازگشتن از حرم امام رضا(ع) بود كه واقعه شهادتشان رخ داد .
خاطره اي از شهيد صياد شيرازي
بهش گفتم: چرا طوري لباس نمي پوشي كه در شأن و موقعيت اجتماعيت باشه؟ يه كم بيشتر خرج خودت كن. چرا همش لباسهاي ساده و ارزون قيمت مي پوشي؟ تو كه وضع ماليت خوبه.
گفت: تو بگو چرا بايد چيزايي داشته باشم كه بقيه حسرتش رو بخورن؟ چرا بايد زرق و برق دنيا چشمام رو كور كنه؟ دوست دارم مثل بقيه مردم زندگي كنم...( شهيده اعظم شفاهي)
برادران من هدف از زندگي چيست؟ خداوند قادر متعال انسان را آفريد تا به كمال برسد و ما كه داراي مكتبي پرمحتوا و غني هستيم بايد در راه اسلام و خدا جهاد كنيم و براي شهادت آماده باشيم و از بذل جان و مال خويش دريغ نورزيم. بار گران انقلاب خونبارمان بر دوش ما نهاده شده است. پس بكوشيم اصالت و رسالتمان را تا پاي جان حفظ كنيم. شهيد اكبر خيرالهي
دو ماه از شروع جنگ تحميلي گذشته بود. يك شب بچه ها خبر آوردند كه يك بسيجي اصفهاني در ارتفاعات كاني تكه تكه شده است. بچه ها رفتند و با هر زحمتي بود بدن مطهر شهيد را درون كيسه اي گذاشتند و آوردند.
آن چه موجب شگفتي ما شد، وصيت نامه ي اين برادر بود كه نوشته بود: «خدايا! اگر مرا لايق يافتي، چون مولايم اباعبدالله الحسين (ع) با بدن پاره پاره ببر.»
مثل همه بسيجيان دو تكه تركش خمپاره برداشته بودم كه يادگار با خودم ببرم منزل . برگ مرخصي ام را گرفتم و آمدم دژباني . دل و جگر وسايلم را ريخت بيرون ، تركش ها را طوري جاسازي كرده بودم كه به عقل جن هم نمي رسيد ولي پيدايش كرد . پرسيد : « چند ماه سابقه منطقه داري ؟ » گفتم :« خيلي وقت نيست » گفت : « شما هنوز نمي داني تركش ، خوردنش حلال است بردنش حرام ؟ » گفتم : « نمي شود جيره خشك حساب كني و سهم ما را كه حالا نخورده ايم بدهي ببريم ! »
بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن .
حاجي داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد.
هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عباديان كرد و پرسيد : عبادي ! بچه ها شام چي داشتن؟ همينو. واقعاً ؟ جون حاجي ؟ نگاهش را دزديد و گفت : تُن رو فردا ظهر مي ديم .
حاجي قاشق را برگرداند . غذا در گلويم گير كرد .
حاجي جون به خدا فردا ظهر بهشون مي ديم .
حاجي همين طور كه كنار مي كشيد گفت : به خدا منم فردا ظهر مي خورم .
شهيد همت
اگر کسي زيادي اداي فرمانده ها را در مي آورد ،بچه ها سعي مي کردند هر طور شده حالش را بگيرند ،يکي از رايج ترين اين حال گيريها اين بود که وقتي طرف مي آمد تو جمع بچه ها ،
بلند مي گفتند : «براي سلامتي فرمانده مان ... »
کمي مکث مي کردند ، تا طرف منتظر باشد ،بعد ادامه مي دادند« ... امام زمان يا امام خميني صلوات ».

شهیدان سنبل حریت ما هستند