شعر زیبا

شعر زیبا

جونقان • 1394/01/07 @mohsen11
شعر زیبا

خاستم تا سایه ای روی سرت باشم نشد در کنارم باشی و نان آورت باشم نشد

از همان اول دلم دیوانه ی عشق تو بود از خدایم بود یک دم دلبرت باشم نشد

رفتنت مرگ مرا روی صلیب امضا نمود بعد موسی خاستم پیغمبرت باشم نشد

با نگاهت مثل دریا باشی و من ماهی ات توی امواجت شبی در بسترت باشم نشد

تا نمودی بر سرت یک شال آبی از سپهر درهوای پشت بامت کفترت باشم نشد

دلخوشی ام بود وقتی که خیابان میروی مثل مردی غیرتی دور و برت باشم نشد

در تفنگ بازی، درون روزهای کودکی من دلم میخواست تا همسنگرت باشم نشد

مثل فرهادی شدم مجنون و کندم بیستون آرزویم بود روزی همسرت باشم نشد