.:: خاطرات و عکس های بازارچه خیریه ب نفع بیماران ام اس استان،اسفندماه 93... ::.
.:: خاطرات و عکس های بازارچه خیریه ب نفع بیماران ام اس استان،اسفندماه 93... ::.
سلام.
دوستان عزیز،عکس ها و خاطراتتون در بازارچه رو در این تاپیک لطف کنید بذارید تا هم برای خودمون مرور بشه و هم کسانی ک نبودن حال و هوای اون روزها رو حس کنن.
خدا قوت دوستان خوبم.
کاری ک انجام میدید انقدر بزرگه ک در کلمات نمیگنجه.
همت و هم بستگی بین دوستان عالیه... و این همبستگی باعث شده خستگی و سختی کار کمرنگ بشه.
لحظه لحظه ی بودنتون یک دنیا ارزش داره،ان شالله خداوند هر لحظه رو چند برابر براتون جبران میکنه.
هیچ مسئولی باورش نشد این کار رو یک سری جوون انجام داده باشن.به وجودتون و ب حضورتون افتخار میکنم.
حقیقتش هر شب دو سه خط تو مرورگر مینوشتم تا امشب ک بی حواس زدم مرورگر رو بستم...
ببخشید ک نتونستم این مدت از بازارچه چ نوشتاری و چ تصویری اطلاع رسانی کنم...شب ک میام خونه انقدر خستم ک حد نداره....:|
ان شالله صب توضیح نوشتاری ب همراه توضیح تصویری میذارم تو همین تاپیک.
بازم خداقوت...
----
اول ی موردی رو بگم ک امروز روز آخر بازارچه نبود و تا چهارشنبه هستیم.
دیگه روزای آخره.
اون روز اولی ک رفتیم...خیلی هوا سرد بود و داربست ها رو فقط بسته بودن و کلا 4 نفر بودیم.
چادر هیچ جا پیدا نمیشد!
بعد کلی گشتن چادر پیدا کردیم...
تو اون هوای سرد آقای موسوی...آقای حیدری(سردار)...آقای یاری...آقای سیاحیان...آقای نوروزی...آقای جلالی...آقای مولوی...آقای انصاری...دو سه روز وقت گذاشتن و موندن چادرا رو بستن.
واقعا سخت بود.
آقای موسوی هم ک نیسان پدرشون رو ب تصرف در آورده بودن و کلی وسیله برای بازارچه باهاش جاب جا کردن.
تا چادرا اماده شدن ی سری وسایل رو آوردیم.
اما نگهبان قرار بود یکی دو روز دیر تر بیاد شب بمونه.
پس کی باید شب میموند بازارچه!...نه بخاری بود و نه برق داشتیم!...آقای موسوی و آقای نوروزی و آقای بیگی شب موندن بازارچه.
خیلی سرد بود...بنده خداها اصلا ب رو خودشون نیاوردن.
فرداش برق کشی و قالی آوردن و میز و صندلی آوردن و.... شروع شد.
آقای محمدجعفری و خانم صادقیان و خانم حامدی زحمتشون رو کشیدن.
چقدر آقای سیاحیان و جلالی و یاری این سپاه ب اون سپاه رفتن تا کابل و چادر گیر آوردن.
واااای از مجوز ها...بخصوص اصناف...:|
بخاری ب چ زحمتی جور کردیم و هر کاری کردیم گاز براشون جور نشد...انقدر بهشون ور رفتن تا آاقای موسوی ......!یادم میوفته دوباره گریم میگیره.
هوا سرد بود و همه بدون درنگ کار میکردن.
یادمه شب قبل از افتتاحیه ما تا 12 موندیم و آقایون تا ساعت 3 .
همه همکاری میکردن.آقای حیدری(مصطفی)از بچه های تاراز برامون فیبر آورد ازش برش زد بدون اینکه بخواد هزینه ای بگیره(هزینه فیبرها بالا بود).
آقای محمدجعفری خیلی کمک کردن برای قرار داد با غرفه دارا.
خیلی سختی کشیدیم تا بازارچه افتتاح شد.
دوستان عزیز،عکس ها و خاطراتتون در بازارچه رو در این تاپیک لطف کنید بذارید تا هم برای خودمون مرور بشه و هم کسانی ک نبودن حال و هوای اون روزها رو حس کنن.
خدا قوت دوستان خوبم.
کاری ک انجام میدید انقدر بزرگه ک در کلمات نمیگنجه.
همت و هم بستگی بین دوستان عالیه... و این همبستگی باعث شده خستگی و سختی کار کمرنگ بشه.
لحظه لحظه ی بودنتون یک دنیا ارزش داره،ان شالله خداوند هر لحظه رو چند برابر براتون جبران میکنه.
هیچ مسئولی باورش نشد این کار رو یک سری جوون انجام داده باشن.به وجودتون و ب حضورتون افتخار میکنم.
حقیقتش هر شب دو سه خط تو مرورگر مینوشتم تا امشب ک بی حواس زدم مرورگر رو بستم...
ببخشید ک نتونستم این مدت از بازارچه چ نوشتاری و چ تصویری اطلاع رسانی کنم...شب ک میام خونه انقدر خستم ک حد نداره....:|
ان شالله صب توضیح نوشتاری ب همراه توضیح تصویری میذارم تو همین تاپیک.
بازم خداقوت...
----
اول ی موردی رو بگم ک امروز روز آخر بازارچه نبود و تا چهارشنبه هستیم.
دیگه روزای آخره.
اون روز اولی ک رفتیم...خیلی هوا سرد بود و داربست ها رو فقط بسته بودن و کلا 4 نفر بودیم.
چادر هیچ جا پیدا نمیشد!
بعد کلی گشتن چادر پیدا کردیم...
تو اون هوای سرد آقای موسوی...آقای حیدری(سردار)...آقای یاری...آقای سیاحیان...آقای نوروزی...آقای جلالی...آقای مولوی...آقای انصاری...دو سه روز وقت گذاشتن و موندن چادرا رو بستن.
واقعا سخت بود.
آقای موسوی هم ک نیسان پدرشون رو ب تصرف در آورده بودن و کلی وسیله برای بازارچه باهاش جاب جا کردن.
تا چادرا اماده شدن ی سری وسایل رو آوردیم.
اما نگهبان قرار بود یکی دو روز دیر تر بیاد شب بمونه.
پس کی باید شب میموند بازارچه!...نه بخاری بود و نه برق داشتیم!...آقای موسوی و آقای نوروزی و آقای بیگی شب موندن بازارچه.
خیلی سرد بود...بنده خداها اصلا ب رو خودشون نیاوردن.
فرداش برق کشی و قالی آوردن و میز و صندلی آوردن و.... شروع شد.
آقای محمدجعفری و خانم صادقیان و خانم حامدی زحمتشون رو کشیدن.
چقدر آقای سیاحیان و جلالی و یاری این سپاه ب اون سپاه رفتن تا کابل و چادر گیر آوردن.
واااای از مجوز ها...بخصوص اصناف...:|
بخاری ب چ زحمتی جور کردیم و هر کاری کردیم گاز براشون جور نشد...انقدر بهشون ور رفتن تا آاقای موسوی ......!یادم میوفته دوباره گریم میگیره.
هوا سرد بود و همه بدون درنگ کار میکردن.
یادمه شب قبل از افتتاحیه ما تا 12 موندیم و آقایون تا ساعت 3 .
همه همکاری میکردن.آقای حیدری(مصطفی)از بچه های تاراز برامون فیبر آورد ازش برش زد بدون اینکه بخواد هزینه ای بگیره(هزینه فیبرها بالا بود).
آقای محمدجعفری خیلی کمک کردن برای قرار داد با غرفه دارا.
خیلی سختی کشیدیم تا بازارچه افتتاح شد.
بازارچه افتتاح شد و هر کدوم از دوستان مشغول مدیریت یک غرفه شدن و یک سری از دوستان هم در حال رفت و آمد و خرید وسایل بازارچه بودن.
غرفه اول،غرفه خوراکی....آش داغ...آش تازه...آش محلی....یادش بخیر...عالی بود.دست آقای مولوی و خانم کبیری و آقای نجفی درد نکنه...البته با مواد خوراکی و شوینده یکی بود غرفه... دیگه حسابی فروشندگیشون عالی شده بود.:)
بذارید بگردم چند تا عکس از غرفه خوراکی و شوینده بذارم....ماشالله عکس ها زیادن...350 عکس !
غرفه اول،غرفه خوراکی....آش داغ...آش تازه...آش محلی....یادش بخیر...عالی بود.دست آقای مولوی و خانم کبیری و آقای نجفی درد نکنه...البته با مواد خوراکی و شوینده یکی بود غرفه... دیگه حسابی فروشندگیشون عالی شده بود.:)
بذارید بگردم چند تا عکس از غرفه خوراکی و شوینده بذارم....ماشالله عکس ها زیادن...350 عکس !
پس منم که تو غرفه کیف و کفش بودم اسم منا نگفتید اشکالی نداره
عَ این ک منم...:)
ممنون از سوگند بانو ک همه جوره کمکمون بود....سوگند جان هم تو غرفه کیف و کفش بود و هم غرفه هفت سین سوگند بانو خدا قوت...اسمت رو یادم نرفته بود،عکس ها و اسم ها هنوز تموم نشده...:)
هیییییییی من که تو این عکسا نیستم
آقای حیدری غرفه خط و چوب بود... البته مسئول اصلی غرفه خط ،آقای احمدیان بود...تو این عکس بنده خدا داشت با آقای امانی کفش ها رو مرتب میکرد. آقای حیدری خدا قوت... هم برای چادر ها و هم برای غرفه ها...ممنون بابت همه زحماتتون... خب اینم آقای احمدیان و آقای امانی. خدا قوت...دستتون درد نکنه.زحماتی ک کشیدید...در کلمات نمیگنجه...همیشه حاضر بودید. آقای احمدیان از جونقون تشریف میاوردید...راه زیاد بود...ممنون. خدا قوت آقای یاری... بنده خدا میخواست بره اراک سرکار...هی رفتنش رو عقب انداخت ک بمونه تا آخر بازارچه رو. ممنون بابت همه زحماتتون. راستی یادتونه روز اول هیچ کدوم از ما رو نمیشناختین؟...:)
این چی میگه؟!
انگار داره خواهش میکنه میگه عکس نگیر...:))
انگار داره خواهش میکنه میگه عکس نگیر...:))
سری دوم عکس هارو باتاخیر زیادی مجبورم بزارم از همه پوزش میطلبم ببخشید
بعد از حیدر غرفه سفال دست من و مهران سیاحیان بود
یادش بخیر چه روزای خوبی داشتیم
خیلی ناراحتم که آخرش نتونستم بیام
خانم فروزنده هم که شرط 2 کیلو پسته رو باخت با یه گز سر و تهش رو هم آوورد
خاطرات بعدی رو هم میگم کم کم...

یادش بخیر چه روزای خوبی داشتیم
خیلی ناراحتم که آخرش نتونستم بیام

خانم فروزنده هم که شرط 2 کیلو پسته رو باخت با یه گز سر و تهش رو هم آوورد

خاطرات بعدی رو هم میگم کم کم...