سروده ای به پاس یک باور

سروده ای به پاس یک باور

اشعار شاعران دابا • 1393/12/27 @nadian
سروده ای به پاس یک باور
هر چیزی زمانی دارد ...

نفسم که باشی ...
دیر برسی ...
من رفته ام ...

آخرین برگ هم
که از این درخت خزان زده بیفتد

من نمی میرم
دستت را
می گیرم
و از چاله های عمیق مرگ رد می شویم

می دانم
در اتاقی متروک
آنقدر تاریک شده ای
که از یاد ها رفته ای
ولی ...
من تو را
دوباره با مداد رنگی هایم

به دنیا می آورم

باران
تند ویکریز

کمی آنطرفتر از
خوابهای من

پشت پنجره ...!
آنسویی رویاهای من

می بارد


کاش من و تو روی یک نیمکت
نشسته بودیم

و حرفهایمان بی چتر
خیس باران می شدند


بسیار زیبا ...

کاش
قلب من
بادبادکی سرخ
در دستهایم بود
رهایش می کردم
تا آنقدر بالا برود

آن قدر

بالا برود


که پیش پای خدا

بیفتد ...


گاهی دلم هوایت را میکند
گاهی بی هدف دلم پرواز می کند تا آسمان خیال تو
گاهی غرق در خندهایت میشوم
گاهی پیچک تنهای ام را بر قاصدک رویاهایم سوار میکنم
و با نوای دلنوازی روانه راهی می کنم
که در آن ترانه عشق سر می دادم
گاهی دلم می خواهد با سبدی پر از گل
به دنبال تو بگردم تا ساعاتی مهمان قلبت شوم
گاهی دلم فقط تو را می خواهد

گاهی...

دلم تنگ است مادر ، مثل پاييز
به چاي مهرباني دعوتم كن!
بيا پاييز را جارو كن از من ،
به فصل نوجواني دعوتم كن!
ببخش مرا
اگر گاهی روزهایت را زخمی کردم
ببخش مرا
اگر گاهی کنار خودم
صندلی ای برای تو
نگذاشتم


وقتی آب
از سر زمین گذشت
به همه می گویم
که عاشق تو بودم
روزی می آید
کسی هست می شود
و من دوباره عاشق می شوم
برایم خواهد خواند خط خط نانوشته هایم را