زندگی ...
زندگی ...
زندگی...
وقتی میشینم به این کلمه فکر میکنم میگم چی از این کلمه نصیب من شده فقط نفس کشیدن یا اینکه روزمرگی زندگی
شماها رو نمیدونم ولی من که فکر میکنم دچار روزمرگی و زدگی از خودم شدم
هر چی به اطرافم نگاه میکنم چیزی پیدا نمیکنم یا نمی بینم
الان پیش خودتون میگین من افسردگی دارم یا نا امیدم
نه اینطور نیست هر روز صبح که بیدار میشم تمام تلاش و فکر رو ذکرم اینه که روزم با روزهای قبل فرق کنه و با امید زیاد روزمو شروع میکنم
اما شب که میشه و به کارام که فکر میکنم میبینم که همون کارای روزای قبلو انجام دادم
یه چیز جالب تا حالا شده چشاتونو ببیندیدو به فرداتون فکر کنید و برید تو رویا و یه دفعه وقتی از فکر بیرون میاد بگید ای بابا بازم خیال بود و کی میشه واقعی بشه
من که خیلی وقتا اینطور میشم
بهم نخندید هرکی یه جوری فکر میکنه دیگه
با این حال من هر روزمو به امید خدا شروع میکنم تا شاید از روزمرگی زندگی در بیام
وقتی میشینم به این کلمه فکر میکنم میگم چی از این کلمه نصیب من شده فقط نفس کشیدن یا اینکه روزمرگی زندگی
شماها رو نمیدونم ولی من که فکر میکنم دچار روزمرگی و زدگی از خودم شدم
هر چی به اطرافم نگاه میکنم چیزی پیدا نمیکنم یا نمی بینم
الان پیش خودتون میگین من افسردگی دارم یا نا امیدم
نه اینطور نیست هر روز صبح که بیدار میشم تمام تلاش و فکر رو ذکرم اینه که روزم با روزهای قبل فرق کنه و با امید زیاد روزمو شروع میکنم
اما شب که میشه و به کارام که فکر میکنم میبینم که همون کارای روزای قبلو انجام دادم
یه چیز جالب تا حالا شده چشاتونو ببیندیدو به فرداتون فکر کنید و برید تو رویا و یه دفعه وقتی از فکر بیرون میاد بگید ای بابا بازم خیال بود و کی میشه واقعی بشه
من که خیلی وقتا اینطور میشم
بهم نخندید هرکی یه جوری فکر میکنه دیگه
با این حال من هر روزمو به امید خدا شروع میکنم تا شاید از روزمرگی زندگی در بیام
زندگی تکراریست
مثل لالایی هر شب
که کسی در پس آن میمیرد
ابرها می آیند
و غمی در راه است
آسمان با همه ی وسعت بی پایانش
چشم خود را به غزلهای زمین دوخته و....
دلگیر است....
و من اینجا تنها...
با سری پر شده از غصه ی تو
خواب را میخواهم....
شاید آنجا باشی
در بر یک گل روییده ز خون دل من......
مثل لالایی هر شب
که کسی در پس آن میمیرد
ابرها می آیند
و غمی در راه است
آسمان با همه ی وسعت بی پایانش
چشم خود را به غزلهای زمین دوخته و....
دلگیر است....
و من اینجا تنها...
با سری پر شده از غصه ی تو
خواب را میخواهم....
شاید آنجا باشی
در بر یک گل روییده ز خون دل من......