+-*+-*#بدون عنوان هم میشه...+-*+-*#
اتاق‌های اصلی شهرها ، اجتماعی و مذهب عشق +-*+-*#بدون عنوان هم میشه...+-*+-*#
آرشیو تاپیک

+-*+-*#بدون عنوان هم میشه...+-*+-*#

عشق • 1392/04/24 @bbb75
+-*+-*#بدون عنوان هم میشه...+-*+-*#
آدم ها لالت میکنند بعد میپرسند:چرا حرف نمیزنی؟؟؟؟

این خنده دار ترین نمایشنامه ی دنیاست...


+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*

به ما دروغ میگفتند.""درد هارا بزرگ که میشوید فراموش میکنید""

درست این است :: زندگی آنقدر درد دارد که از درد نو،درد کهنه فراموش میشود...

+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*

به جرم وسوسه چه طعنه هاکه نشنیدی حوا!!

پس از تو تا توانستند آدم شدند...

چه صادقانه حوا بودی ، چه ریاکارانه آدمیم...!

+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+*+-*+-*+-*+-*

آدم ها گرگ شده اند این روزها کافسیت سر به زیر باشی با بره اشتباهت میگیرند...

خیز برمی دارند برای دریدنت...
خدایا!!!

آلودگی انسان ها از حد هشدار گذشته ....

دنیارو چند روزی تعطیل میکنی؟؟؟؟

+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+*


یک تلنگر کافی بود تا بشکنم ولی به هر حال ممنون از مشتت!!!

+-*+-*+-*+*-+*-9+*+-*+-*+-*

آنگاه که غرور کسی را له میکنی،آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ،انگاه که حتی گوشت را میگیری که صدای خرد شدن غرورش را نشنوی؛؛ می خواهم بدانم دستانت را به سوی کدام آسمان دراز میکنی و برای خوشبختی خودت دعا میکنی؟!!؟!؟!

+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*+-*
دیوار ها هم عاشق می شوند اگر قصد برگشت ندارید یادگاری ننویسید...

+-*+-*+*+-*+*+*+-*+-*+-*+-*

دل است دیگر یا شور میزند
یا تنگ می شود
یا میشکند...
آخر هم مهر سنگ بودن می خورد بر پیشانی اش...

+-*+-*+-*+*+-*+-*+-*+**+-*
به سلامتیه نسل من که خسته شد از بس دزدکی دوست داشت... دزدکی زنگ زد...... دزدکی زیر پتو اس م اس بازی کرد.... دزدکی عاشق شد.... دزدکی بوسید... دزدکی حرف زد... دزدکی در آغوش گرفت... دزدکی عشق بازی کرد... و دزدکی اشک ریخت........ خسته شد....

تنهایی هم مد شده... همه به هم خیانت می کنند وداد میزنند که

"" تنهاییم...!""

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


خنده دار است ... نه؟؟؟

که تو هی مرا دور بزنی ومن دلم را خوش کنم که در محاصره ی تو هستم...

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


گوسفندانی بودیم ؛ آمدند خرمان کنند ، گرگ شدیم..!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


درد من چشمانی بود که به من اشک هدیه می داد و به دیگری چشمک...!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


ما جایی زندگی میکنیم که

هرزگهی ها مد...،

بی آبرویی کلاس... ،

مستی و دود تفریح ...

و لاشخوری و گرگ بودن رمز موفقیته...!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


مثل اون مسجد بین راهیم...

هر آن کس هم که می رسد مسافر است...میشکند...

هم نمازش را هم دل مرا...

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


میدونی تنهایی کجاش درد داره؟؟؟؟

انکارش....!!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


بیایید تا هستیم یکدیگر را لمس کنیم ...

سنگ قبر احساس ندارد....

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


به دنبال ویلچری برای روزگار هستم..

ظاهرا پایی برای راه آمدن با من ندارد...!!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


سرگذشتمان چنین بود:

"" ما به دنیا آمدیم ...

ولی..

دنیا به ما نیامد...""

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


تنهایی تلخ است...تلخ...

مثل نوازنده ای که با دست های بریده به پیانو می نگرد...

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


هر وقت زخم خوردی مزه مزه اش نکن...

نمکش آشناست...!!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


لطفا مزاحم کسی که در حال ترک کردن شماست نشوید...

او خود به حد کافی درد می کشد...

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


زندگی شاید همین باشد:

یک فریب کوچک وساده؛ آن هم ازدست عزیزی که تودنیا را جز برای او وجز بااو نمی خواهی...

به گمانم زندگی همین باشد...!!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


روزگار عجیبیست...

حتی وقتی میخندیم منظورمان چیز دیگریست...!!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


یکی بود ... اونم رفت...!

ای کاش از همان اول غیر از خدا هیچ کس نبود...

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


دیگر پیام هایت نمیرسند...

سیم بانان را خبر کن...شاید کاجی افتاده باشد...

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


از این پس تنها ادامه می دهم..

زیر باران حتی به درخواست چتر هم جواب رد می دهم...

می خواهم تنهاییم را به رخ این هوای دونفره بکشم...!!

باران!!!!!!

نبار....من نه چتر دارم..نه یار....

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


در دنیای من گرگ ها نیز افسردگی مفرط گرفته اند ...

دیگر گوسفند نمی درند...

مینشینند به صدای نی چوپان گوش می دهند و گریه می کنند...!!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


دقت کردی؟؟؟

هیچ کس به سکوت آدم نمی رسه...

همه منتظرن به فریاد آدم برسن...!!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


زخمی ام کردند!!

ولی .. میبخشمشان...

یادم نبود کاکتوس را نباید نوازش کرد...

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


یکی باش برای یک نفر ...

نه تصویری مبهم در خاطره های صدنفر...

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


بالاتر از سیاهیم رنگی هست...

مثل رنگ این روزهای من...!!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


خدایا !!!

ساده از خطاهایم بگذر همان گونه که از آرزوهایم گذشتی...

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


به بعضیا باید گفت دم از معرفت نزن ...سنگینه سرفت می گیره....!!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


عزیزکم حالاکه داری میری تا روزهایت را بدون من سر کنی بر سردوراهی که رسیدی بپیچ به چپ...

به جهنم ختم می شود...!!

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


تا زمانی که خواسته ای از کسی نداری خواستنی هستی....

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


چقدر سخت است....

نوشته هایم را می گویم؛؛

با بغض می نوشتم و با خنده می خواندی...

.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*.-*


زخم هاي عشق ديدگاه شما
چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد .
مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند.ا
مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود ….ا
تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد . مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت
تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند . کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود , صداي فرياد مادر را شنيد , به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت
پسر را سريع به بيمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد . پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود .
خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد .
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد , سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت : اين زخم ها را دوست دارم اينها خراش هاي عشق مادرم هستن .



بهترين داداش دنيا
دفعه اول تو کوچه ديدمش گفت: داداشي مياي بازي کنيم؟ بعد اينکه بازيمون تموم شد گفت: تو بهترين داداش دنيايي..
وقتي بزرگتر شدم به دانشگاه رفتم چشمم همش اونو ميديد و ميخواستم از ته قلبم بگم عاشقشم، دوسش دارم؛ اما اون گفت: تو بهترين داداش دنيايي..
وقتي ازدواج کرد من ساقدوشش بودم بازم گفت: تو بهترين داداش دنيايي.. و وقتي مرد من زير تابوتشو گرفتم مطمئن بودم اگه ميتونست حرف بزنه مي‌گفت: تو بهترين داداش دنيايي..
چند وقت بعد وقتي دفتر خاطراتشو خوندم ديدم نوشته: عاشقت بودم، دوستت داشتم؛ اما مي‌ترسيدم بگم. برا همين ميگفتم تو بهترين داداش دنيايي!!


فقر
روزي يک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد مردمي که در آن جا زندگي مي کنند چقدر فقير هستند . آن ها يک روز و يک شب را در خانه محقر يک روستايي به سر بردند .
در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟
پسر پاسخ داد : عالي بود پدر !....

پدر پرسيد : آيا به زندگي آن ها توجه کردي ؟
پسر پاسخ داد: فکر مي کنم !
پدر پرسيد : چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟
پسر کمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !


.-*.-*عشق.-*.-*

هر کسي در مورد عشق عقيده اي داره و اونو به شکلي که مي بينه توصيف مي کنه . حالا اگه فکر مي کني که عشق رو ميشناسي نظر منم در موردش بدون. عشق حس پاکيه و راههاي رسيدن به اون بسيار زياده همينطور انواع زيادي هم داره. عشق به جنس مخالف – پدر و مادر – حيوانات و حتي اشياء. اما من در مورد عشق به جنس مخالف صحبت مي کنم. تو اين دوره و زمونه وضعيت فکري اکثر ماها طوري شده که وقتي از کسي خوشمون بياد فکر مي کنيم عاشقش شديم و حتي عشق تو فکر خيلي از ماها تبديل به يه چيز ساده و عادي شده. مي دوني من به خيلي از انواع عشق اعتقاد دارم. مثلا عشقي که در طول زمان به وجود بياد يا عشقي که در يک نگاه پديدار مي شه و شايد باورت نشه من حتي معتقدم عشق مي تونه از تنفر هم متولد بشه. وقتي خوب فکر کني مي بيني که فقط عاشق شدن کافي نيست بلکه نگه داشتن عشق خيلي سخت تر از عاشق شدنه. و يه چيز ديگه که مي دوني اينه که خيلي بايد مواظب باشي تا عشق چشماتو ازت نگيره. وقتي خوب به اطرافت نگاه کني مي بيني چقدر زيادن آدمهايي که يه عشق آتشي دارن ولي فقط خوبي هاي طرف مقابلشون رو مي بينن حتي بديهاشم خوب مي بينن. اما زمان مي گذره و منتظر کسي نمي مونه و با گذشت زمان چشماشون به حقيقت باز ميشه و ممکنه حتي خوبي ها رو هم بدي ببينن و همين باعث از هم پاشيدن اون عشق آتشي ميشه. پس مي بيني لازمه عشق اينه که معشوقه ات رو با تمام خوبي ها و بدي هاش بپذيري. يه چيز ديگه که خيلي مهمه اينه که وقتي عاشق مي شي بايد وفا داشته باشي و يا بدستش بياري و مهمترين موضوع توي عاشق شدن اينه که بخواي عاشق بشي چون اگه نخواي تمام مردم دنيا هم نمي تونن کاري برات انجام بدن.


پيرمرد عاشق

پيرمردي صبح زود از خانه اش بيرون آمد.پياده رو در دست تعمير بود به همين خاطر در خيابان شروع به راه رفتن کرد که ناگهان يک ماشين به او زد.مرد به زمين افتاد.مردم دورش جمع شدند واو را به بيمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که آماده عکسبرداري از استخوان بشود.پيرمرد در فکر فرو رفت.سپس بلند شد ولنگ لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"که عجله دارد ونيازي به عکسبرداري نيست" پرستاران سعي در قانع کردن او داشتند ولي موفق نشدند.براي همين از او دليل عجله اش را پرسيدند. پير مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر صبح به آنجا ميروم وصبحانه را با او ميخورم.نميخواهم دير شود!" پرستاري به او گفت:" شما نگران نباشيد ما به او خبر ميدهيم. که امروز ديرتر ميرسيد." پيرمرد جواب داد:"متاسفم.او بيماري فراموشي دارد ومتوجه چيزي نخواهد شد وحتي مرا هم نميشناسد." پرستارها با تعجب پرسيدند: پس چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پيش او ميرويد در حالي که شما را نميشناسد؟"پير مرد با صداي غمگين وآرام گفت:" اما من که او را مي شناسم...
دخترک فقط در هنگام نماز چادر به سر داشت...

گویی تنها خدا به او نامحرم بود....