خاطرات زوج های دابایی........................ !!!
خاطرات زوج های دابایی........................ !!!
عــاشقــانـه هــایـم
تــمـامـی نــدارنــد !
وقــتـی تـــــــــــو ...
بــــــــــــــهـتـریـن
"اتــــــفـاق" زنــدگـی ام هستی ...
تــمـامـی نــدارنــد !
وقــتـی تـــــــــــو ...
بــــــــــــــهـتـریـن
"اتــــــفـاق" زنــدگـی ام هستی ...
در خـاطـری کـه " تـویـــــی " دیگـران فراموشنـد
بـگـذار در گـوشـت بـگـویــم
مـیـخـواهـمــــــــــت ...
ایـن خـلاصـه
تمـام حـرفهـای عاشقـانـه دنیـاسـت ...
بر روی باغ شانه ات هر وقت اندوهی نشست
در حمل بار غصه ات با شوق شرکت می کنم
یک شادیه کوچک اگر از روی بام دل گذشت
هر چند اندک باشد ان را با تو قسمت می کنم ..
بعد بقیه هم خودشون میان! میگن عروس و دامادا خجالتی ان
خاطرات که بسیاره
ما دیگه پیر شدیم :))
نوبت جوونتراس
ما دیگه پیر شدیم :))
نوبت جوونتراس
خخخخ پس سال دیگه جشن دابا از روی صحنه برات دست تکون میدم
سلام خسته نباشین همگی...
من یه خاطره مشترکمون با زوج اول مینویسم...
پارسال تو پاییز شب ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) آقای باقری و آقای کریمزاده بعد از کلی برنامه ریزی پنهونی از من و خانم آقیل تصمیم گرفته بودن مارو سوپرایز کنن و برامون جشن بگیرن...اونموقعه ما تو دوران عقذ به سر میبردیم و زوج اول 4-5 ماهی میشد ازدواج کرده بودن...برنامشون از این قراربود که شب بعد از اجرایی که آقای باقری نیروی انتظامی داشتن آقای کریمزاده با ماشینشون برن دنبالشون و بعد برن شام و کیک و گل و کادو بگیرن و ما رو در جریان نذارن (بیچاره ها سال اول متاهلیشون بود ذوق داشتن
) البته قبلش همسر به من گفته بود شاید بعد اجرا بیاد دنبالم بریم قدم بزنیم...ساعت7 شد نیومد 8 شد نیومد 9 شد نیومد ساعت 9:30 زنگ زد بیا پایین اومدم دنبالت وقتی اومد دیدم با تاکسی بیسیم اومده تا سوار شدم گفتم پس کجا ؟ گفت میرآباد خونه کریمزاده اینا برای شب نشینی بین راه بهم گفت راستی خانومش نمیدونه بهش زنگ بزن بگو...منم ناراحت که چرا بی خبری؟ ...خانم آقیل هم گفت باشه نیم ساعت دیگه بیاین
تازه همسر یادش افتاد باید کیک بگیره خلاصه تا رفتیم شیرینکام و کیک گرفت شد همون نیم ساعت ... وقتی رسیدیم خونشون هنوز آقای کریمزاده نیومده بودن وقتی اومد و ماجراشون را برامون گفتن کلی خندیدیم
ماجرا ازاین قرار بود که ساعت 7 آقای کریمزاده میرن دنبال آقای باقری ...بعد اجرا وقتی خواستن راه بیفتن فرمان ماشینشون میبره و خدا رحم میکنه سرعتشون کم بوده و ماشین رو نگه داشتن و زنگ زدن امداد خودرو و تا امداد خودرو اومده و ماشین رو بردن تعمیرگاه ساعت 9 شده ... تازه شام رو هم نیرو انتظامی بعد اجرا داده بود و بعد از این 2-3 ساعت یخ شده بود و بیچاره ها دیگه یادشون رفته بود کادو و گل بگیرن ... اما اونشب بااینهمه ماجرا شب خوبی شد و سوپرایز جالبی بود از بعد این تصمیم گرفتن سوپرایز نکنن.
من یه خاطره مشترکمون با زوج اول مینویسم...
پارسال تو پاییز شب ازدواج حضرت علی (ع) و حضرت فاطمه (س) آقای باقری و آقای کریمزاده بعد از کلی برنامه ریزی پنهونی از من و خانم آقیل تصمیم گرفته بودن مارو سوپرایز کنن و برامون جشن بگیرن...اونموقعه ما تو دوران عقذ به سر میبردیم و زوج اول 4-5 ماهی میشد ازدواج کرده بودن...برنامشون از این قراربود که شب بعد از اجرایی که آقای باقری نیروی انتظامی داشتن آقای کریمزاده با ماشینشون برن دنبالشون و بعد برن شام و کیک و گل و کادو بگیرن و ما رو در جریان نذارن (بیچاره ها سال اول متاهلیشون بود ذوق داشتن
) البته قبلش همسر به من گفته بود شاید بعد اجرا بیاد دنبالم بریم قدم بزنیم...ساعت7 شد نیومد 8 شد نیومد 9 شد نیومد ساعت 9:30 زنگ زد بیا پایین اومدم دنبالت وقتی اومد دیدم با تاکسی بیسیم اومده تا سوار شدم گفتم پس کجا ؟ گفت میرآباد خونه کریمزاده اینا برای شب نشینی بین راه بهم گفت راستی خانومش نمیدونه بهش زنگ بزن بگو...منم ناراحت که چرا بی خبری؟ ...خانم آقیل هم گفت باشه نیم ساعت دیگه بیاین
تازه همسر یادش افتاد باید کیک بگیره خلاصه تا رفتیم شیرینکام و کیک گرفت شد همون نیم ساعت ... وقتی رسیدیم خونشون هنوز آقای کریمزاده نیومده بودن وقتی اومد و ماجراشون را برامون گفتن کلی خندیدیم
ماجرا ازاین قرار بود که ساعت 7 آقای کریمزاده میرن دنبال آقای باقری ...بعد اجرا وقتی خواستن راه بیفتن فرمان ماشینشون میبره و خدا رحم میکنه سرعتشون کم بوده و ماشین رو نگه داشتن و زنگ زدن امداد خودرو و تا امداد خودرو اومده و ماشین رو بردن تعمیرگاه ساعت 9 شده ... تازه شام رو هم نیرو انتظامی بعد اجرا داده بود و بعد از این 2-3 ساعت یخ شده بود و بیچاره ها دیگه یادشون رفته بود کادو و گل بگیرن ... اما اونشب بااینهمه ماجرا شب خوبی شد و سوپرایز جالبی بود از بعد این تصمیم گرفتن سوپرایز نکنن.

یادش بخیر چه شبی بود
یاد آوری خوبی بود کلی به خودم و ماشینم خندیدم :))
خدایی به خیر گذشت عصر کلی جاها باهاش رفته بودم خوب که تو جاده اینجوری نشد و توی شهر با سرعت کم بود.
شب خیلی خوبی بود یادش واقعا بخیر
یاد آوری خوبی بود کلی به خودم و ماشینم خندیدم :))

خدایی به خیر گذشت عصر کلی جاها باهاش رفته بودم خوب که تو جاده اینجوری نشد و توی شهر با سرعت کم بود.
شب خیلی خوبی بود یادش واقعا بخیر
این خاطره واسه چند وقت پیشه
آقای صالحی و همسرشون خونه ما بودن و درحال صحبت کردن بودیم که همسر من رفت کاغذ خودکار آورد و شرو کرد منو نقاشی کنه :))
و یه کاغذ هم به خانم یعقوبی دادن تا همسرشون رو بکش:)
خلاصه نقاشیشون که تمام شد به ما نشون دادن و چشمتون روز بد نبینه دوتا دراکولا تحویلمون دادن :))
تازه خانم یعقوبی ناراحت شده بود و به همسر من میگفت قبول نیست شوهر تو آسون تره :))
آقای صالحی و همسرشون خونه ما بودن و درحال صحبت کردن بودیم که همسر من رفت کاغذ خودکار آورد و شرو کرد منو نقاشی کنه :))
و یه کاغذ هم به خانم یعقوبی دادن تا همسرشون رو بکش:)
خلاصه نقاشیشون که تمام شد به ما نشون دادن و چشمتون روز بد نبینه دوتا دراکولا تحویلمون دادن :))

تازه خانم یعقوبی ناراحت شده بود و به همسر من میگفت قبول نیست شوهر تو آسون تره :))
یادش بخیر اکثر شبا با زوج دوم که میرفتیم بیرون باید اول میرفتیم جلو پادگان آقا احمد دنبالش اون موقع سرباز بود
شبا شام میرفتیم بیرون و دور دور با ماشین و .... چقد خوب بود :))
شبا شام میرفتیم بیرون و دور دور با ماشین و .... چقد خوب بود :))