گدای عشق...

گدای عشق...

بارانی ها • 1392/04/24 @6330058709
گدای عشق...
چند ماهی بود که دیگه علاقه ای بهش نداشتم.اصلا باورم نمیشد که روزی من

بودم که عاشق پیشه ی اون دختر شده بودم و میرفتم و میومدم تا بدستش بیارم

دیگه واقعا هیچ حسی بهش نداشتم.حتی پسرم هم دیگه برام اهمیتی نداشت.با

یه خانومی اشنا شده بودم که میخواستم باهاش ازدواج کنم.دیگه از زندگیم خسته

شده بودم.بعد از چند روز سر میز شام بودیم که تقاضای طلاق رو جلوش گذاشتم

موضوع رو بهش گفتم.خشکش زده بود و هیچی نمیگفت.حتی احساس کردم

ناراحت هم نشد بعد از چند دقیقه خیره شدن برگشت و بهم گفت فقط با یه

شرط.شرطش خیلی عجیب بود ولی من مجبورا قبول کردم که اونو یک ماه هرروز

برای رفتن به سر کارش تا دم در بغل کنم.یه جورایی دلم براش میسوخت.چند روز

گذشت و من هم بغلش میکردم و میبردم دم در.هرروز که میگذشت یه حسی بهم

دست میداد و احساس صمیمیت میکردم.هرروز که میگذشت متوجه میشدم که

چقدر لاغر شده.بعضی وقتا با خودم فکر میکردم که چقدر زنم زیباست.پسرمون

وقتی مارو میدید میگفت:اه بابارو ببین مامانو بغل کرده!باخودم فکر میکردم که من

هیچ وقت جلوی پسرمون به زنم اظهار محبت نکردم.هرروز که میگذشت محکم تر

میگرفتمش و تا دم در میبردم.دیگه روز های اخر ماه بود.راستش بهش علاقه پیدا

کرده بودم.اون خانوم رو که باهاش اشنا شده بودم رو هم ول کردم و تصمیم گرفتم

براش گل بخرم بهش بگم که چقدر دوسش دارم.روی کاغذ گل هم نوشتم که قول

میدم تا روز اخر زنگیم بغلت کنم و تا دم در ببرم.تو راه خونه بودم که رسیدم و دیدم

که اروم روی تخت خوابیده.برای همیشه خوابیده و روی کاغذی نوشته بود:من

سرطان داشتم و یک ماه بیشتر زنده نبودم و نیازی به طلاق نبود.فقط خواستم

جلوی پسرمون یه قهرمان و پدر خوب بمونی.........دوستت دارم........