داستان زیبای عشق......
داستان زیبای عشق......
داستان عشق:
شب عروسی بود ... عروس داخل اتاق بود تا لباسش را عوض کند ... دیگر همه نگران شده بودند ... هر چه صدایش میزدند نه جواب میداد نه در را باز میکرد بالاخره داماد در را شکست ... همه مات و مبهوت به صحنه روبرویشان خیره شدند لباس عروس دخترک با خون یکی شده بود ... پدر جلو رفت .. دستهایش می لرزید نامه ای که در دستان دخترکش بود را آرام برداشت و خواند .. سلام عزیزم دارم برات نامه می نویسم آخرین نامه زندگیم کاش منو تو لباس عروسی می دیدی همونی که همش آرزوت بود ... دارم میرم تا بفهمی تا آخرش رو حرفم ایستادم .. چون قسم خوردم یا تو یا مرگ .. تو هم قسم خوردی یادته ؟ تو اینجا نیستی منو تو لباس عروسیم ببینی .. داماد قلب من تویی چرا نمیآی ؟ حالا که چشام دارن سیاهی میرن حالا که همه بدنم میلرزه همه زندگیم مثل سریال از جلوی چشمام میگذره .. روزی که نگات تو نگاهم گره خورد یادته ؟ روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش .. یادمه که بابام خوابوند زیر گوشم که دیگه حق نداری اسمشو بیاری .. یادته اون روز چقدر گریه کردم تو اشکامو پاک کردی گفتی وقتی گریه می کنی چشمات قشنگ میشن .. حالا ببین چشام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم ؟ هنوز یادمه که بابات فرستادت تو شهر غریب که چشات تو چشام نیفته ولی نمیدونست عشق تو قلبه نه تو چشم .. دارم به قولم عمل میکنم یا تو یا مرگ ... پا از این اتاق بذارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو رو ندارم .. همین جا تمومش می کنم واسه موندن از بابام دیگه اجازه نمیخوام ... عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم خیلی دلم برات تنگ شده .. دستام می لرزه .. طرح چشمات پیش رومه پدر دخترک نامه در دستانش بود .. بالای جنازه دخترش نشسته بود و گریه می کرد .. کمرش شکسته بود .. رویش را برگرداند .. نمیدانست چه جوابی به بقیه بدهد .. ناگهان در چارچوب در قامت آشنایی دید .. پدر آن پسر هم آنجا بود و یک نامه در دستانش ... چشمان او هم قرمز بود .. پدرش آمده بود تا نامه پسرش را به دخترک برساند ... دو پدر به هم خیره شدند ... و پشیمان ... اما دیگر دیر شده بود ... دفتر عشق آن دو بسته شده بود ... و باز هم اشتباهاتی که فرصتی برای جبران ندارند ...
شب عروسی بود ... عروس داخل اتاق بود تا لباسش را عوض کند ... دیگر همه نگران شده بودند ... هر چه صدایش میزدند نه جواب میداد نه در را باز میکرد بالاخره داماد در را شکست ... همه مات و مبهوت به صحنه روبرویشان خیره شدند لباس عروس دخترک با خون یکی شده بود ... پدر جلو رفت .. دستهایش می لرزید نامه ای که در دستان دخترکش بود را آرام برداشت و خواند .. سلام عزیزم دارم برات نامه می نویسم آخرین نامه زندگیم کاش منو تو لباس عروسی می دیدی همونی که همش آرزوت بود ... دارم میرم تا بفهمی تا آخرش رو حرفم ایستادم .. چون قسم خوردم یا تو یا مرگ .. تو هم قسم خوردی یادته ؟ تو اینجا نیستی منو تو لباس عروسیم ببینی .. داماد قلب من تویی چرا نمیآی ؟ حالا که چشام دارن سیاهی میرن حالا که همه بدنم میلرزه همه زندگیم مثل سریال از جلوی چشمام میگذره .. روزی که نگات تو نگاهم گره خورد یادته ؟ روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش .. یادمه که بابام خوابوند زیر گوشم که دیگه حق نداری اسمشو بیاری .. یادته اون روز چقدر گریه کردم تو اشکامو پاک کردی گفتی وقتی گریه می کنی چشمات قشنگ میشن .. حالا ببین چشام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم ؟ هنوز یادمه که بابات فرستادت تو شهر غریب که چشات تو چشام نیفته ولی نمیدونست عشق تو قلبه نه تو چشم .. دارم به قولم عمل میکنم یا تو یا مرگ ... پا از این اتاق بذارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو رو ندارم .. همین جا تمومش می کنم واسه موندن از بابام دیگه اجازه نمیخوام ... عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم خیلی دلم برات تنگ شده .. دستام می لرزه .. طرح چشمات پیش رومه پدر دخترک نامه در دستانش بود .. بالای جنازه دخترش نشسته بود و گریه می کرد .. کمرش شکسته بود .. رویش را برگرداند .. نمیدانست چه جوابی به بقیه بدهد .. ناگهان در چارچوب در قامت آشنایی دید .. پدر آن پسر هم آنجا بود و یک نامه در دستانش ... چشمان او هم قرمز بود .. پدرش آمده بود تا نامه پسرش را به دخترک برساند ... دو پدر به هم خیره شدند ... و پشیمان ... اما دیگر دیر شده بود ... دفتر عشق آن دو بسته شده بود ... و باز هم اشتباهاتی که فرصتی برای جبران ندارند ...
مرررررررررررررسی واسه لایکاتوووووووووون
زیباست...
هییییییییییییییی روزگار
روایت داریم یه جوانی نشسته بود داشته گریه میکرده امام صادق (ع) اومد رد شد وگفت چرا گریه میکنی؟جوان گفت محبوبم مرده،امام گفت اشتباه کردی محبوب مردنی انتخاب کردی و دل به کسی یا چیزی بستی که تموم شدنیه..............
عشق آن ساقی گزین کو باقی است وز شراب جان فضایت ساقی است
عشق هایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقب ننگی بود
یاصاحب زمان
عشق آن ساقی گزین کو باقی است وز شراب جان فضایت ساقی است
عشق هایی کز پی رنگی بود عشق نبود عاقب ننگی بود
یاصاحب زمان
مرررررررررررررسی خیلی زیباست...