در حضور خــار ها هم میشود یک یـــاس بود
اتاق‌های اصلی فرهنگ ،ادبیات ، هنر و ورزش متون ادبی و زیبا در حضور خــار ها هم میشود یک یـــاس بود
آرشیو تاپیک

در حضور خــار ها هم میشود یک یـــاس بود

متون ادبی و زیبا • 1393/11/17 @772311379
در حضور خــار ها هم میشود یک یـــاس بود
چه خوش افسانه مي گويي به افسون هاي خاموشي
مرا از ياد خود بستان بدين خواب فراموشي

ز موج چشم مستت چون دل سرگشته برگيرم
كه من خود غرقه خواهم شد درين درياي مدهوشي

مي از جام مودت نوش و در كار محبت كوش
به مستي ، بي خمارست اين مي نوشين اگر نوشي

سخن ها داشتم دور از فريب چشم غمازت
چو زلفت گر مرا بودي مجال حرف در گوشي

نمي سنجد و مي رنجند ازين زيبا سخن سايه
بيا تا گم كنم خود را به خلوت هاي خاموشي

يک شبي مجنون نمازش را شکست
بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي
بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق
، دل خونم مکن
من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو
... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي
من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آواره
ء صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت
غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي


مطمئن بودم به من سرميزني
در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو ليلا کشته در راهت کنم

مرتضی عبداللهی

هفت جا ، نفس خويش را حقير ديدم :
نخست ، وقتي ديدمش كه به پستي تن مي داد تا بلندي يابد.
دوم ، آن گاه كه در برابر از پاافتادگان ، مي پريد.
سوم ، آنگاه كه ميان آساني و دشوار مختار شد و آسان را برگزيد.
چهارم ، آن كه گناهي مرتكب شد و با يادآوري اين كه ديگران نيز همچون او دست به گناه ميزنند ، خود را دلداري داد.
پنجم ، آنگاه كه از ناچاري ، تحميل شده اي را پذيرفت و شكيبايي اش را ناشي از توانايي دانست.
ششم ، آن گاه كه زشتي چهره اي را نكوهش كرد ، حال آن كه يكي از نقاب هاي خودش بود.
هفتم ، آنگاه كه آواي ثنا سرداد و آن را فضيلت پنداشت.
جبران خليل جبران

زيباترين عشق فقط عشق الهي است و بس نه عشق زميني به قول شاعر (تو را عشق خودي چون زآب و گل/ ربايد همي صبر و آرام دل). تدبر در آفرينش هستي ذهن انسان را با خالقش آشنا ميكند.امام علي مي فرمايد (جاي تعجب است كه آدمي در پرتو پيه اي مي بيند- اشاره به ساختمان چشم- وبا جنبش گوشتي در دهان حرف مي زند.)خدايي كه خالق تمام زيبايي هاي عالم است. در حالي اين سطور را مي نويسم كه از عظمتش حيرانم وچشماني اشك بار دارم. و به ياد اين شعر زيبا هستم-ملكا ذكر تو گويم كه تو پاكي و خدايي/ نروم جز به همان ره كه توام راهنمايي.
این شعر بی نظیره عالیه...منم میخاستم بزارم خوب شد گذاشتین...لااااااااایک