غمگینم.................................
غمگینم....................................................
همانند جوانی که لحظه ی اعدام...
به گریه ی مادرش میخندید...
بخاطرش آمد بچگی اش گفته بود...
خنده ات آرامم میکند پسرم..
خدا را چه دیدی
شاید یک روز " درد " هم قیمت پیدا کرد
و ما ثروتمند شدیم
یه نگاهیی به مامانش انداخت دید چشماش پر از اشکه...
گفت خاک تو سرت بااین شوهرکردنت...
غمگیــنم
همانند
جوانی که میگوید...
دست بر دلم مگذار می سوزی
داغ خیلی چیز ها بر دلــــــــــــــم مانده . . .
غــمــگــیــنـــم
هـمــانــنــد
جــوانی کـــه از خــواب تـــرســنــاک بــیــدار شــد و
فــهــمــیــد زندگی اش از خــواب وحــشتــنــاکــتـر اسـت . . .
غمگینم
همانند پرنده ای که به دانه های روی تله خیره شده
و به این فکر می کند که چگونه بمیرد؟
گرسنه و آزاد، یا سیر و اسیر...؟
غمگینم
همانند مادر بی سوادی
که دلش هموای بچه اش را کرده
ولی بلد نیست شماره اش را بگیرد . . .
غمگینم
همانند مادری که
لباس ورزشی پسرش بوی سیگار می داد . . .