مرگ........

مرگ........

شعر و داستان • 1391/12/28 @01101010
مرگ........
شبانه 9(آيدا و درخت و خنجر و خاطره)
مرگ را ديده ام من.
در ديداري غمناك ،
من مرگ را به دست
سوده ام.
من مرگ را زيسته ام
با آوازي غمناك
غمناك
و به عمري سخت دراز و سخت فرساينده.
آه بگذاريدم!بگذاريدم!
اگر مرگ
همه آن لجظه آشناست كه ساعت سرخ
از تپش باز مي ماند
و شمعي – كه به رهگذر باد-
ميان بودن و نبودن
درنگي نمي كند،
خوشا آندم كه زن وار
با شادترين نياز تنم
به آغوشش كشم
تا قلب
به كاهلي از كار
باز ماند
و نگاه چشم
به خالي هاي جاودانه
بردوخته
و تن
عاطل!
دردا
دردا كه مرگ
نه مردن شمع و
نه بازماندن ساعت است
نه استراحت آغوش زني
كه در رجعت جاودانه
بازش يابي
نه ليموي پر آبي كه مي مكي
تا آن چه به دور افكندني ست
تفاله يي بيش نباشد:
تجربه يي ست
غم انگيز
غم انگيز
به سال ها و به سال ها و به سال ها...
وقتي كه گرداگرد تو را مردگاني زيبا فرا گرفته اند
يا مختصراني آشنا
كه تو را بديشان بسته اند
با زنجيرهاي رسمي شناسنامه ها
و اوراق هويت
و كاغذهايي
كه از بسياري تمبرها و مهرها
و مركبي كه خوردشان رفته است
سنگين شده است، -
وقتي كه به پيرامن تو
چانه ها
دمي از جنبش باز نمي ماند
بي آن كه از تمامي صدا ها
يك صدا
آشناي تو باشد، -
وقتي كه دردها
از حسادت هاي حقير
بر نمي گذرد
و پرسش ها همه
در محور روده ها است ...
آري ، مرگ
انتظاري خوف انگيز است
انتظاري
كه بي رحمانه به طول مي انجامد.
مسخي است دردناك
كه مسيح را
شمشير به دست مي گذارد
در كوچه هاي شايعه
تا به دفاع از عصمت مادر خويش
برخيزد
و بودا را با فرياد هاي شوق و شور هلهله ها
تا به لباس مقدس سربازي در آيد
يا ديوژن را
با يقه ي شكسته و كفش برقي
تا مجلس را به قدوم خويش مزين كند
در صيافت شام اسكندر
من مرگ را زيسته ام
با آوازي غمناك
غمناك
و به عمري سخت دراز و سخت فرساينده!
"احمد شاملو"
” به آرامی آغاز به مردن می‌کنی”
به آرامی آغاز به مردن می‌کنی…
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی،

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی.
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند،

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی.
اگر برده‏ ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی،

به آرامی آغاز به مردن می‏کنی.
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی… ،

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی.
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رؤیاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک بار در تمام زندگی‏ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی …

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

"پابلو نرودا"