گرگ درون...
گرگ درون...
گرگ درون ، سروده ای زیبا از فریدون مشیری. گفت دانایى که گرگى خیره سر / هست پنهان در نهاد هر بشر لاجرم جارى است پیکارى بزرگ / روز و شب مابین این انسان و گرگ زور بازو چاره این گرگ نیست / صاحب اندیشه داند چاره چیست اى بسا انسان رنجور و پریش / سخت پیچیده گلوى گرگ خویش اى بسا زور آفرین مردِ دلیر / مانده در چنگال گرگ خود اسیر هرکه گرگش را دراندازد به خاک / رفته رفته مى‌شود انسان پاک هرکه با گرگش مدارا مى‌کند / خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند هرکه از گرگش خورد دائم شکست / گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست در جوانى جان گرگت را بگیر / واى اگر این گرگ گردد با تو پیر روز پیرى گرکه باشى همچو شیر / ناتوانى در مصاف گرگ پیر اینکه مردم یکدگر را مى‌درند / گرگهاشان رهنما و رهبرند اینکه انسان هست این سان دردمند / گرگها فرمان روایى مى‌کنند این ستمکاران که با هم همرهند / گرگهاشان آشنایان همند گرگها همراه و انسانها غریب / با که باید گفت این حال عجیب