عاشقانه

عاشقانه

عشق • 1391/12/27 @mary2006
عاشقانه

در این دنیا یک پسر نابینا بود که یک دوست دختر داشت و او را خیلی دوست داشت و به او می گفت اگر من دو تا چشم داشتم برای همیشه با تو می ماندم. روزی فردی پیدا شد و چشمانش را به این پسر نابینا داد. هنگامی که پسر توانست ببیند دید که دوست دخترش نابینا است و به او گفت من دوست نابینا نمی خواهم از پیش من برو. دخترک وقتی داشت می رفت لبخند تلخی زد و با اشک گفت پس مراقب چشمان من باش.

این روز ها عشق را با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند...
حیف از عشق که اینگونه زیر دست و پاست...
خوش به حالت آدم خودت بودی و هوایت؛وگرنه حوای توهم هوایی میشد....
وخوشا به حالت حوا؛
تنها حوای زمین تو بودی ...وگرنه آدم هوای حواهایی دیگر داشت...