عاشقانه
عاشقانه
در این دنیا یک پسر نابینا بود که یک دوست دختر داشت و او را خیلی دوست داشت و به او می گفت اگر من دو تا چشم داشتم برای همیشه با تو می ماندم. روزی فردی پیدا شد و چشمانش را به این پسر نابینا داد. هنگامی که پسر توانست ببیند دید که دوست دخترش نابینا است و به او گفت من دوست نابینا نمی خواهم از پیش من برو. دخترک وقتی داشت می رفت لبخند تلخی زد و با اشک گفت پس مراقب چشمان من باش.
این روز ها عشق را با دست پس می زنند و با پا پیش می کشند...
حیف از عشق که اینگونه زیر دست و پاست...
حیف از عشق که اینگونه زیر دست و پاست...
خوش به حالت آدم خودت بودی و هوایت؛وگرنه حوای توهم هوایی میشد....
وخوشا به حالت حوا؛
تنها حوای زمین تو بودی ...وگرنه آدم هوای حواهایی دیگر داشت...
وخوشا به حالت حوا؛
تنها حوای زمین تو بودی ...وگرنه آدم هوای حواهایی دیگر داشت...