نگاهى به زندگى

نگاهى به زندگى

خودمونی • 1393/10/12 @sahar2013t
نگاهى به زندگى


جادوگري که روي درخت انجير زندگي ميکند

به لستر گفت: يه آرزو کن تا برآورده کنم

لستر هم با زرنگي آرزو کرد

دو تا آرزوي ديگر هم داشته باشد

بعد با هر کدام از اين سه آرزو

سه آرزوي ديگر آرزو کرد

آرزوهايش شد نه آرزو با سه آرزوي قبلي

بعد با هر کدام از اين دوازده آرزو

سه آرزوي ديگر خواست

که تعداد آرزوهايش رسيد به 100 يا 200 يا...

به هر حال از هر آرزويش استفاده کرد

براي خواستن يه آرزوي ديگر

تا وقتي که تعداد آرزوهايش رسيد به...

یک ميليارد و هفت ميليون وصدهزار وسی دوآرزو

بعد آرزو هايش را پهن کرد روي زمين

و شروع کرد به کف زدن و رقصيدن

جست و خيز کردن و آواز خواندن

و آرزو کردن براي داشتن آرزوهاي بيشتر

بيشتر و بيشتر

در حالي که ديگران ميخنديدند و گريه ميکردند

عشق مي ورزيدند و محبت ميکردند

لستر وسط آرزوهايش نشست

آنها را روي هم ريخت تا شد مثل يک تپه طلا

و نشست به شمردنشان تا ......

پير شد

و بعد يک شب او را پيدا کردند در حالي که مرده بود

و آرزوهايش دور و برش تلنبار شده بودند

آرزوهايش را شمردند

حتي يکي از آنها هم گم نشده بود

همشان نو بودند و برق ميزدند

بفرمائيد چند تا برداريد

به ياد لستر هم باشيد

که در دنياي سيب ها و بوسه ها و کفش ها

همه آرزوهايش را با خواستن آرزوهاي بيشتر حرام کرد!!!

"شل سيلور استاين"
دخترک طبق معمول هر روز، جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های فرمز رنگ با حسرت نگاه کرد. بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد:
اگه تا آخر ماه، هر روز بتونی تمام چسب زخم هاتو بفروشی، آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم.
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا ...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت:
نه ... خدا نکنه ... اصلا کفش نمی خوام!
zibast
like

ضربه خوردیم و شکستیم و نگفتیم چرا

ما دهان از گله بستیم و نگفتیم چرا

جای بنشین و بفرما, بتمرگی گفتند

ما شنیدیم و نشستیم و نگفتیم چرا

تو نگفتیم و شمایی نشنیدیم و هنوز

ساده مثل کف دستیم و نگفتیم چرا

دل سپردیم به آن "دال" سر دشمن و دوست

دشمن و دوست پرستیم و نگفتیم چرا

چه چراها که شنیدیم و ندانیم چرا.

.ما همین بوده و هستیم و نگفتیم چرا . . .
➹ چه سکــــــــوتی دنیـــــــــــا را فـــــــــــرا می
گرفت !!! ➹

➹ اگــــــــر هرکســــــــــــی ➹

➹ تنهــــا به انــــــــــدازه ی صــــــــــداقتش ➹

➹ سخـــــن میگــــــفت ... ➹
...دکترشریعتی می گوید:
'ﺍﺯ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﻮﺩﻧﻢ ﺷـــــﺮﻡ ﻣﯿﮑﻨﻢ!! ﮔﺎﻫﯽ ﻣﯿﺨــــﻮﺍﻫﻢ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻧﺒﺎﺷﻢ! ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﯼ ﺑﺎﺷﻢ ﭘﺎ ﺭﻭﯼ ﯾﻮﻧــــﺠﻪ ﻫﺎ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ!
ﺍﻣــــﺎ ﺩﻟـــــﯽ ﺭﺍ ﺩﻓﻦ ﻧﮑﻨﻢ!
ﮔﺮﮔﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮔﻮﺳﻔﻨﺪﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﺪﺭﻡ ﺍﻣــــﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ، ﮐﺎﺭﻡ ﺍﺯ ﺭﻭﯼ ﺫﺍﺕ ﺍﺳﺖ، ﻧﻪ ﻫـــــﻮﺱ!
ﺧﻔﺎﺵ ﺑﺎﺷﻢ، ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﮔﺮﺩﺵ ﮐﻨﻢ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﮐﻮﺭ...
ﺍﻣﺎ ﺧـــــﻮﺍﺑﯽ ﺭﺍ ﭘﺮﭘﺮ ﻧﮑﻨـــﻢ! ﮐﻼﻏﯽ ﺑﺎﺷﻢ ﮐﻪ ﻗﺎﺭﻗﺎﺭ ﮐﻨﻢ....
ﺍﻣﺎ ﭘﺮﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﺭﻧﮓ ﻧﮑﻨــــﻢ ﻭ ﺩﻟﯽ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﺪﺳـــﺖ ﻧﯿﺎﻭﺭﻡ!
ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺷﺎﯾـــﺪ...
ﺣﯿﻮﺍﻧﺎﺕ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺗﻮﻫﯿــــــﻦ... ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ "ﺍﻧﺴــــﺎﻥ" ﺧﻄﺎﺏ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ!!!!!!
دلم برای دخترانه های وجودم تنگ شده
برای شیطنت های بی وقفه،بی خیالی هر روزه،
ناز و کرشمه ی من وآیینه،خنده های بلندو بی دلیل،
برای آن احساسات مهار نشدنی... حالا اما...دخترک حساس و نازک نارنجی درونم
چه بی هوا این همه بزرگ شده.. چه قدی کشیده طاقتم.. ضرب آهنگ قلبم
چه آرام و منطقی میزند...! چه شیشه ای بودم روزی، حالا اما به سخت شدن
هم رضا نمیدهم،به سنگ شدن می اندیشم
اینگونه اطمینانش بیشتر است!!!
جای بستنی یخی های دوران کودکی ام را
قهوه های تلخ و پر سکوت امروز گرفته است.
این روز ها لحن حرف هایم آنقدر جدی شده
که خودم هم از خودم حساب میبرم...
در اوج شادی هم قهقهه سر نمیدهم و به لبخندی
اکتفا میکنم...چه پیشوند عجیبی است کلمه ی خانم،
همین که پیش اسمت می نشیند تمام
سرخوشی و بی خیالیت را از تو میگیرد
و به جایش وزنه ی وقار و متانت را
روی شانه ات میگذارد،نه اینکه این ها بد باشد،
نه، فقط خدا کند وزنشان آنقدر سنگین نشود
که دخترک حساس و شیرین درونم
زیر سنگی بمیرد.....

الهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیcrying
ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻤﻮﻥ ﻫﺴﺖ،ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﺍﺗﻔﺎﻕ
ﺧﺎﺻﯽ ﻧﻤﯽ ﺍﻓﺘﻪ ...
ﻣﺎ ﺑﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﻣﯿﮕﯿﻢ : ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ... ﺧﺴﺘﻪ ﮐﻨﻨﺪﻩ ...!!
ﻭﻟﯽ ﺣﻮﺍﺳﻤﻮﻥ ﻧﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﺴﺖ ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﯼ ﺑﺪﻯ ﺗﻮ
ﺍﻳﻦ ﺭﻭﺯﺍ ﺑﻴﻔﺘﻪ ﮐﻪ ﺭﻭﺯﻯ ﺻﺪ ﺑﺎﺭ ﺩﻋﺎ ﮐﻨﻰ ﮐﺎﺵ
ﻫﻤﻮﻥ ﺭﻭﺯﺍ ﺑﺎﺯﻫﻢ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﺷﻦ ....
ﺧﺪﺍﯾﺎﺍﺍﺍﺍ
ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻫﻤﻪ ﯼ ﺭﻭﺯﺍﯼ ﺗﮑﺮﺍﺭﯼ ﺍﻣﺎ ﺑﻰ ﻣﺼﻴﺒﺖ
ﺍﺕ ....ﻫﺰﺍﺭﺍﻥ ﺑﺎﺭ ﺷﮑـــــــــــــــﺮ

پيامک زد شبي ليلي به مجنون"

که هروقت آمدي از خانه بيرون"

بياور مدرک تحصيلي ات را"