سهراب سپهری

سهراب سپهری

اشعار شاعران دابا • 1393/09/24 @ali8
یاد من باشد ... " تنها هستم "

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي خواند ،

ليك پاهايم در قير شب است

رخنه اي نيست در اين تاريكي

در و ديوار بهم پيوسته

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد

مي كنم هر چه تلاش ،

او به من مي خندد

نقش هايي كه كشيدم در روز ،

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هايي كه فكندم در شب ،

روز پيدا شد و با پنبه زدود

دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است

جنبشي نيست در اين خاموشي

دست ها ، پاها در قير شب است

" سهراب سپهری "

روح من از سره شوق...یاد ارواح دگر می افتد...نفس خاک قبور...پی گلبرگ سپید... نفست پاک و تماشایی بود...هرچه آهسته قدم بردارم...چینی نازک تنهایی تو می شکند...
به حباب نگران لب یک رودقسم .وبه کوتاهی ان لحظه شادی که گذشت غصه هم میگذرد.انچنانی که فقط خاطره ای خواهدماند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز.....زندگی ذره کافیست که کوهش کردیم .زندگی نام نکوهیست که خارش کردیم زندگی نیست بجزنم نم باران بهار .زندگی نیست بجز عشق .بجز حرف محبت به کسی .ورنه هرخاروخسی.زندگی کرده بسی .زندی تجربه تلخ فراوان دارد .دوسه تاکوچه واندازه یک عمر بیابان دارد .ماچه کردیم دراین ....فرصت کم .