♣◄اس ام اس تنهایی♣◄

♣◄اس ام اس تنهایی♣◄

اس ام اس SMS • 1393/09/02 @45691
♣◄اس ام اس تنهایی♣◄

دیشب خسته تر از هر روز بودم

کاش میشد گوشه ای می نوشتم

خدایا خیلی خسته ام

فردا صبح بیدارم نکن

لــبــخــنــد بـــزن…!

عـــکــاس مـــدام ایــن جــمـــلــه را تــکـــرار مـــی کــنـــد…

اصـــلا بــرایـــش مـــهـــم نــیـــســـت،کـــه در وجـــودتــ…

حــتـــی یـــک بــهــانــه بــرای لــبــخــنـــد نــیـــســـتــــ…


زمان گذشت بدون توجه به چیزهای کوچکی که کم هم نبودند..
چیزهای کوچکی که حداقل می توانستند تحمل کردن زندگی را آسان تر کنند
گاهی فرصت نبود
گاهی حوصله
و من خیلی دیر این را فهمیدم
خیلی دیر
هر چند که شاید هنوز هم پشت این همه سیاهی
کسی، چیزی پیدا شود که نام من را از یاد نبرده باشد

خَســـــتــه اَم مثــــل سَـــربــاز اَز پُــست

تمام تنم میلرزد…


از زخمهایی که خورده ام..!!


من از دست رفته ام…شکسـ ــ ـ ـته ام


می فهمی؟؟


به انتهای بودنم رسیده ام


اما…!


اشــــــک نمیریزم


پنهان شده ام پشت


لبخـــندی که درد میــــکند

گـــ ــاهــــی دلم بــرای زمـــ ـانی کــه نمیشناختمت تنـــگ می شود

مدتی است دیگر از تهِ دل نمیخندم

فقط لب هایم

نقشی به نام لبخند را بازی میکنند

تا کسی نفهمد بی تو چه میگذرد

رفتار عاشقـ انـہ ے زَن را بایـَـد از دلتـَـنگــــیــَش فـَـهمید

از شــُـوقُ بے تابیـــَــش براے دیـ ـدار

از حـِـس کودکانـِـہ اش بـَـراے آغــوش

از خـِـجالـَـتـَـش بـَـ ـراے بوسـِـہ گرفتـَـن

زَن بـے دلیل بـَـهانـہ نمیگیرد ......!!

شایـَـ ـد بـَـ ـهانـِـہ ے نـَـداشتـَـن دستانِ گرمے را دارَد کـہ دسـْتانــَش را بگیرد

تنهایی … دیوار … قهوه های سر رفته از حوصله ام

اتاقی که چهار تاق باز ، روی من خوابیده

چشم هایی که از ساعت ، کار افتاده ترند

و شانه های تو ، که زیر بار ِ باران نمی روند

باید گریه ام را روی بی کسی هایم تنظیم کنم

و این یعنی تنهایی

صدایم میزد گلم
گلی بودم در باغچه دلش
اما او باغبان عاشقی نبود
گاهی سر میزد و دل میبرد
سالها بعد دانستم که من تنها نبودم
او باغبان گل های زیادی بود


تمام دردهای دنیا بر شانه های دخترانه ام کوه میشود...

و من...

به پهنای تمام کوهپایه ها لبخند میزنم...


میخندم...

ساده میگیرم...

ساده میگذرم...

بلند میخندم و با هر سازی میرقصم

نه اینکه دل خوشم...!

نه اینکه شادم و از هفت دولت آزاد...!

مدتی طولانی شکستم...

زمین خوردم...

سختی دیدم...

گریه کردم و حالا...

برای "زنده ماندن"خودم را به "کوچه ی دیگر" زده ام

روحم بزرگ نیست

زخمم عمیق است...

میخندم که جای زخم ها را نبینی...

ازم پرسید به خاطر کی زنده هستی؟با اینکه دوست داشتم داد
بزنم به خاطر تو بهش گفتم:به خاطر هیچ کس
پرسید:پس به خاطر چی زنده هستی؟
با اینکه دلم داد می زد به خاطر دل تو با یه بغض غمگین گفتم به خاطر هیچی
ازش پرسیدم تو به خاطر چی زنده هستی؟