*روزهای برفی*
*روزهای برفی*
شب است و دلتنگ توام ...
باید منتظر صبح بمانم
صبح شود برای ابرها تعریف خواهم کرد
دیشب بر من چه گذشت
راستی تو این را هم نمی دانی
ابرهای اینجا برای سازهای ناهماهنگ دل من می رقصند
من از خود فارغ می شوم
نگاه می کنم... نگاه می کنم
آرزو های تکراری
ای کاش بر روی آنها خانه ایی داشتم
از آن به تو نگاه می کردم و تنها به تو
تنها به تو ...
آیا او میدونه دوسش دارم؟ آیا او میدونه عاشقشم؟ آیا میدونه زندگیمو براش میدم؟ آیامیدونم همه دارو ندارمه؟ اگه نمیدونه تو رو خدایکی بهش بگه اخه حرفامو باور نداره شایدام تردید داره
تنها برخی از مردم... باران را احساس می کنند... بقییه فقط خیس می شوند...
like
این روزهــــایم به تظاهر می گذرد...
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به شادی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...
اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"
تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیـــــالی،
به شادی،
به اینکه دیگــــر هیچ چیز مهم نیست...
اما . . .
چه سخت می کاهد از جانم این "نمایش"
زندگی تمامش خطای دید است
من تو را می بینم و تو مرا نمی بینی!…
من تو را می بینم و تو مرا نمی بینی!…
دقیقآ همین طوره
دقیقا
اینجا زمین است قیمت یک عشق تا عشق دیگر ......
یک قهر ساده است....!!!
همین
بعضی آدما یهو میان _ یهو زندگیتو قشنگ میکنن
یهو میشن همه دل خوشیت
یهو میشن دلیل خنده هات
یهو میشن دلیل نفس کشیدنت
بعد همینجوری
یهو میرن
یهو آرزوهاتو خراب میکنن
یهو میشن دلیل همه غصه هاتو همه اشکات
یهو میشن سبب بالا نیومدن نفست