میشه اینقدر عاشقانه فداکاری کرد؟!
اتاق‌های اصلی شهرها ، اجتماعی و مذهب دفاع مقدس میشه اینقدر عاشقانه فداکاری کرد؟!
آرشیو تاپیک

میشه اینقدر عاشقانه فداکاری کرد؟!

دفاع مقدس • 1393/08/19 @azin66
میشه اینقدر عاشقانه فداکاری کرد؟!
سرگذشتی خواندنی بر زندگی هموطن جانباز و معاصر با همسری فداکار و عاشق...

مهران‌راد سال 1342 واد ارتش شده بود؛ در روزهاي نخست جنگ تحميلي با مدرك فوق ديپلم رشته پرستاري در بخش بهداري لشكر 81 زرهي اهواز مشغول به فعاليت شد؛ بعد از مجروحيتش نيز دوباره به منطقه بازگشت و به لشكر 58 ذوالفقار و پادگان ابوذر منتقل شد كه . . .

وقتي به كوچه "سرو " رسيديم، آسمان هنوز آفتابي بود و گرماي تابستان ديگر به شكوه‌مان انداخته بود اما در دل نشاطي احساس مي‌كرديم. نشاط از اين بابت كه به ديدار عزيزاني مي‌رويم كه قلبمان را تسخير كرده‌اند و مهرباني‌شان تمامي ندارد.

گلبرگي روي در ورودي منزل چسبانده و روي آن نوشته بود «لطفاً زنگ نزنيد، در بزنيد، مهران‌راد». وارد منزل شديم؛ متعجب از اين همه آرامش؛ از اين همه گذشت؛ چيدمان منزلي نقلي كه گل‌ها و شكوفه‌هاي زيادي در گوشه گوشه‌اش مي‌درخشيد.

آري به ديدار جانباز دوران دفاع مقدس «ابراهيم مهران‌راد» رفتيم اما ديدن ايثارگري همسر وي اين ديدار را تحت شعاع قرار داد؛ ايثارگري در اين خانه از اين جهت كه اگر مشكلاتشان را بر شاخه‌هاي سرو تحميل كنند، سرو در برابر آن خم مي‌شود اما آنها مقاوم‌تر از سرو ايستاده‌اند و اين مقاومت ستودني است.

بعد از پذيرايي صميمانه، از «شيرين جافر» همسر اين جانباز خواستيم كه به ديدار صاحب‌خانه برويم، صاحب‌خانه‌اي كه 15 سال است طعم غذا را نچشيده، به مهماني نرفته، تنها تفريحش اين است كه با شيرين سوار آمبولانس شده و براي ويزيت و معالجه به بيمارستان برود؛ خانم جافر اذن ملاقات داد و وارد اتاق شديم. مهران‌راد كه روزي تاب ديدن يك كودك شهيد شده را در منطقه جنگي نداشت و از ديدنش نفس‌هايش به شماره مي‌افتاد، امروز روي تختي بدون تكلم خوابيده است؛ او فقط نظاره‌گر بوده و حتي قادر به انجام ساده‌ترين كارهاي شخصي‌اش هم نيست.

مهران‌راد سال 1342 واد ارتش شده بود؛ در روزهاي نخست جنگ تحميلي با مدرك فوق ديپلم رشته پرستاري در بخش بهداري لشكر 81 زرهي اهواز مشغول به فعاليت شد؛ بعد از مجروحيتش نيز دوباره به منطقه بازگشت و به لشكر 58 ذوالفقار و پادگان ابوذر منتقل شد كه اثرات موج‌ بمب‌هاي خوشه‌اي دشمن در گيلانغرب و خونريزي سمت راست مخچه وي را از 15 سال گذشته خانه نشين كرده است.

* خدايا! شيرين را در جاده ايمان استوار نگه‌دار

در و ديوارهاي اتاق اين جانباز دوران دفاع مقدس، با برگه‌هاي كاغذي تزيين شده كه شيرين تمام اين مطالب را نوشته و روي ديوار چسبانده است؛ روي چند برگ كوچك و بزرگ نوشته شده بود «يك لحظه دلم خواست صدايت بكنم؛ گردش به حريم باصفايت بكنم؛ آشوب دلم به من چنين فرمان داد؛ در سجده بيافتم و دعايت بكنم»، «خدايا! شيرين را در جاده ايمان استوار نگه دار»، «هر چه دلم خواست نه آن مي‌شود؛ هرچه خدا خواست همان مي‌شود».

در گوشه‌اي از اتاق داروهاي اين جانباز از جمله سرنگ بزرگي به چشم مي‌خورد كه به نوعي ظرف غذاي ابراهيم است؛ در معده اين جانباز دوران دفاع مقدس دستگاهي به نام «پيگ» كار گذاشته شده است كه از اين طريق تغذيه مي‌شود؛ اين زن فداكار در ابتدا مواد مغذي ماهي، گوشت يا مرغ را به همراه سبزيجات و برنج پخته، از صافي عبور مي‌دهد سپس اين مواد يا داروهايي را كه در آب محلول شده است را با سرنگ وارد معده همسرش مي‌كند.

كنار اين مادر و زن مهربان مي‌نشينيم تا از زندگي خود برايمان بگويد و اين گونه اظهار مي‌دارد: در اميريه تهران بزرگ شدم؛ از سوم ابتدايي چادر و روسري سر مي‌كردم؛ چادر سرمه‌اي با گل‌هاي ريز سفيدرنگ كه به خاطر آن حرف‌ها و كنايه‌هاي زيادي شنيدم به طوري كه گاهي مرا با اين چادر به عنوان كارگر منزل صدا مي‌زدند اما تا امروز بر آن افتخار ‌كردم و خواهم كرد.
ما پنج خواهر بوديم و من ديوانه‌وار پدرم را دوست داشتم؛ او هميشه به من مي‌گفت «شيرين ستون طلايي خانه من است»؛ وقتي در مهر ماه سال 1348 با ابراهيم ازدواج كردم، پدرم به وي گفت «تو را به شيرين مي‌سپارم».

ثمره اين زندگي 3 دختر است؛ از جايي كه صاحب فرزند پسر نشديم، همسرم 2 سال بيشتر به جاي فرزند ذكوري كه نداشتيم، خدمت كرد و در سال 1374 بازنشسته شد.
بعد از نمايان شدن اثرات جانبازي ابراهيم، پدرم هميشه به من مي‌گفت «ابراهيم را راضي نگه دار؛ اگر مي‌خواهي به من خدمت كني، به او خدمت كن» همين كار را كردم؛ بعد از اينكه پدرم به رحمت خدا رفت فقط در مراسم چهلم وي، به سر مزارش رفتم چرا كه با رفتنم بر سر مزار پدرم، ابراهيم در خانه تنها مي‌ماند.

* دخترم هيچ گاه نمي‌خواست با پدر خداحافظي كند

او از روزهاي پرالتهاب جنگ تحميلي برايمان مي‌گويد: قصرشيرين در دست دشمن بود؛ ابراهيم و ابراهيم‌ها نيز براي آزادسازي آنجا به منطقه رفتند؛ او سال 1362 مجروح شد و به محض بهبودي مختصر دوباره به منطقه ‌رفت؛ هر بار كه او به جبهه اعزام مي‌شد، دخترم مرضيه خود را در گوشه‌اي از اتاق پنهان مي‌كرد تا لحظه خداحافظي با پدرش را نبيند.

بنده اشتياق زيادي براي رفتن ابراهيم به جبهه داشتم بنابراين هر كاري از دستم برمي‌آمد، برايش انجام مي‌دادم؛ ياد هست به جاي بند پوتين، كش باريكي روي پوتينش قرار دادم تا ابراهيم به راحتي پوتينش را بپوشد و اذيت نشود؛ يك بار هم كلاهش در منطقه سوراخ شده بود و خودم رفتم براي او كلاه تهيه كردم.

او در پادگان ابوذر تكنسين اتاق عمل بود؛ يكبار كودكي تركش خورده را در بيمارستان معالجه اوليه كرد تا زنده بماند؛ پس از آن مي‌خواست آن كودك را به مادرش بدهد تا دست نوازشي بر سر او بكشد ناگهان كودك به شهادت مي‌رسد، ديدن چنين صحنه‌اي با شرايطي جسمي و رواني به قدري براي همسرم سخت بود كه همان لحظه سكته‌ كرد و حدود 44 روز در بيمارستان قلب 502 ارتش بستري شد.
همسرم در جبهه به قدري مهربان بود كه همرزمان و دوستان او مي‌گويند «مهران‌راد وقتي براي مرخصي به تهران مي‌آمد، همه مي‌گفتند يتيم شديم تا مهران‌راد از مرخصي برگردد».

وي ادامه مي‌دهد: در يكي از شب‌هاي برفي و زمستاني ابراهيم در منطقه جنگي بود؛ براي پارو كردن پشت‌بام مجبور بودم خودم اقدام كنم؛ وقتي پدر متوجه اين موضوع شد گفت «به من مي‌گفتي تا خودم هزينه كارگران را براي پارو كردن برف‌ها مي‌دادم» به وي گفتم «مي‌خواستم كمتر دلتنگي كنم به همين خاطر برف‌ها را پارو كردم».

* خنده تلخ من از گريه غم‌انگيزتر است

اين روزها هوا گرم است؛ امروز شيرين و ابراهيم از تفريحي كه به بيمارستان داشتند، برگشته بودند؛ او خيلي خسته بود اما با اين حال براي اينكه حرارت بدن ابراهيم زخم‌هايش را اذيت نكند، آب هندوانه را گرفت و از طريق سرنگ وارد معده همسرش كرد.

دل‌هاي ما ميزبان اشك‌ها و لبخندها در اين سفر كوتاه به يك سرزمين آسماني بود؛ گاهي قطرات اشك از گونه‌هاي شيرين جاري مي‌شد و مي‌گفت «خنده تلخ من از گريه غم‌انگيزتر است؛ كارم از گريه گذشته بدان مي‌خندم».
او ادامه مي‌دهد: خدا صدام را لعنت كند؛ اينها يادگاري‌هاي جنگ هستند؛ شب‌هاي يلدا و عيد بچه‌هاي من دوست دارند، به منزل ما بيايند اما به خاطر اينكه سر و صدا و شلوغي پدرشان را اذيت مي‌كند، اينجا نمي‌آيند.

دست‌هاي اين همسر جانباز بوي زحمت مي‌دهد؛ در حالي كه اشك روي گونه‌هايش سوسو مي‌كند، خاطره‌اي از شب يلدا را برايمان اينگونه روايت مي‌كند: انار روي ميز بود؛ نيمه شب يادم ‌افتاد كه نكند سردار من، انار را ديده و دلش خواسته باشد؛ از رختخواب دل كندم؛ انار را با دست‌هايم فشار دادم تا آبي از آن چكانده و به او بدهم؛ ديدم او خواب است اما با سرنگ برايش گاواژ كردم تا اين محبت به مغزش برسد و به او بگويم كه تنهايش نمي‌گذارم؛ گاهي آب ميوه و غذاها را بر لب‌هاي او مي‌زنم تا طعم‌ها فراموشش نشود.

* سالهاست عطر غذا در اين خانه نپيچيده است

تمام اعضاي خانواده‌ هميشه دوست دارند، حداقل يك وعده غذا را دور هم بنشينند اما چندين سال است كه اين زن به تنهايي در گوشه آشپزخانه غذا مي‌خورد طوري كه حتي صداي چيدن ميز غذا به گوش همسرش نرسد؛ او خيلي وقت است كه غذاي عطردار درست نمي‌كند و مي‌گويد «من چگونه چنين غذايي را بخورم در حالي كه ابراهيم‌ام نمي‌تواند از آن بخورد».
ابراهيم يك بار با زبان بي‌زباني از من نان و پنير خواست؛ نان و پنير و چايي را ميكس كردم و برايش آوردم تا وارد معده‌اش كنم؛ او از اين موضوع خيلي ناراحت شد و آن را كنار زد.

* به مونسم افتخار مي‌كنم؛ از ديدن دردهايش ذره ذره مي‌ميرم

اين زن ايثارگر هر روز صبح مانند سرباز وظيفه بيدار مي‌شود و مي‌گويد «فرمانده! در خدمتم؛ فرمان بده تا سربازت اجرا كند»؛ او مي‌گويد: اين راه زندگي را كه با ابراهيم طي كرديم خيلي ناهمواري داشت اما از اين جهت كه مونسم يك جانباز است افتخار مي‌كنم و گاهي از ديدن دردهاي او ذره ذره مي‌ميرم.

زمان عقد دخترش مي‌رسد؛ او به امير نهاوندي و خرم‌طوسي مي‌گويد پدر بچه‌ها قدرت تكلم ندارد، شما در مراسم عقد حضور پيدا كنيد بلكه دل دخترم كمي آرام گيرد.

همسر جانباز مهران‌راد، روحي لطيف و احساس شاعرانه‌اي دارد؛ براي پرنده‌ها و ياكريم‌هايي كه پشت پنجره مي‌نشينند، دانه مي‌پاشد و به آنها مي‌گويد براي شفاي تمام مريض‌ها دعا كنيد.
او گل‌هاي شمعداني را خيلي دوست دارد؛ دستي بر گلبرگ‌ها كشيده و در برابر عظمت پروردگار سر به سجده مي‌نهد.
شيرين جافر، خواهر مهرباني است كه برادرش نيز دو پايش را در منطقه سومار به اسلام هديه داده و از اين جهت او خود را زينب عصر كامپيوتري مي‌داند.

* ديوانه‌وار عاشق حضرت ابوالفضل (ع) هستيم

وي ادامه مي‌دهد: ديوانه‌وار عاشق حضرت ابوالفضل (ع) هستيم، همسرم يك بار در كودكي بينايي خود را از دست داده بود مادرش با توسل به حضرت ابوالفضل (ع) شفاي او را ‌گرفت؛ بارها اتفاق افتاده كه پزشكان براي معالجه او عاجز مانده بودند، دست به دامان حضرت قمر بني‌هاشم (ع) شدم و ابراهيم حالش خوب شد.

براي استحمام وي گاهي با احاطه شدن ضعف بر من، ممكن بوده كه ابراهيم از دستم رها شود؛ متوسل به حضرت ام البنين شدم تا مرا تنها نگذارد؛ همين گونه نيز ‌شد؛ من دست‌هاي حمايت‌ اولاد پيامبر (ص) را در زندگي مي‌بينم. خداوند هميشه همراه ما بود و حتي يك بار هم زير بار سختي‌ها نشكسته‌ام.

اين همسر جانباز بيان مي‌دارد: از مقام معظم رهبري خيلي ممنونم كه اين گونه با درايت عمل مي‌كنند تا چنين نظامي‌هاي خوبي حافظ مملكت باشند و از نظاميان ممنونم كه مانند شمعي دور نقشه عزيز روشن هستند و نمي‌گذارند بيگانگان نگاهي به ايران بياندازد.

او در اين ديدار اعياد شعبانيه را به رهبر معظم انقلاب و ساير جانبازان و پاسداران تبريك گفت؛ وي از امير پوردستان فرمانده نيروي زميني ارتش جمهوري اسلامي، سرهنگ جعفري مسئول ايثارگران ارتش، امير سيفي رئيس حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس ارتش، از گروه پزشكان بيمارستان گلستان نيروي دريايي، حجت‌الاسلام نقويان، حميد ماهي‌صفت قدرداني مي‌كند.

* آرزو دارم با سرباز ولايت به ديدار رهبر معظم انقلاب بروم

از شيرين جافر خواستيم كه آرزويي كند و مي‌گويد: آرزو دارم كه آقاي مهران‌راد را كه به من آبرو و عزت داده است را به عنوان سرباز ولايت روي ويلچر بگذارم، جلوي رويم بگيرم و به ديدار رهبر معظم انقلاب برويم.
و آرزوي ديگر او اين است كه اي كاش دوباره بوي پوتين ارتشي در خانه‌اش مي‌پيچيد؛ و اي كاش او يك بار ديگر لباس مقدس ارتش را بر تن مي‌كرد.

از صراط نیوز
مهران راد روز چهارشنبه 3 اسفند 90 پس از تحمل سالها رنج و مشقت ناشی از عوارض بمباران شیمیایی به جمع همرزمان شهیدش پیوست.

دل نوشته همسر شهید مهران راد ، در اختیار خبرگزاری آریا قرار گرفت .متن کامل این دلنوشته که توسط سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران جمع آوری شده است به شرح ذیر می باشد :
رهبر من ، به من آزاد بگویید و اجازه دهید باز نشسته شوم. جانباز شیمیایی سرهنگ ابراهیم مهران راد که سالها در بستر بیماری با زخم های فراوان روزگار گذرانید در ساعت 4 صبح امروز دار فانی را وداع گفت و فردا پنج شنبه ساعت 8 صبح از جلوی ستاد نیروی زمینی بر روی دستان دوستانش در نزاجا تشییع خواهد شد. او 15 سال طعم غذا را نچشید، همسر فداکارش شیرین جافر اجازه نداد این جانباز به آسایشگاه انتقال یابد و یک تنه از او و سه دخترش نگهداری کرد . اگرچه ابراهیم مهران راد را باید مظهر صبر نامید ولی به حق سرکار خانم شیرین جافر به صبوری معنی دار او در حالی که در کنار او می نشست وهمسرش را داداشی صدا می زد لحظه ای از همسر خود غافل نبود. آقای سیروس فضایی پدر دامادش می گوید همسر این جانباز به حق خود را وقف شوهرش کرد و به واژه همسرداری معنی داد. او می گوید حتی این همسر فداکار از کوچکترین مواهب زندگی خود را محروم کرد و حتی به منازل دختران خود مراجعه نمی نمود تا لحظه ای شوهرش تنها نباشد. او مدت 15 سال است طعم غذا را نچشیده و با دستگاهی که در شکم او نهاده شده و ماهیانه باید عوض می شد زندگی خود را گذرانید. در کنار تخت او کارتنی بزرگ از پوشک، کارتنی از دستمال کاغذی و کارتنی از دارو قرار دارد و همسر این جانباز فداکار او را که همانند فرشته ای بی بال و پر بر روی تخت آرمیده بود تمیز می کرد و روزانه چندین بار پوشک را عوض می نمود. سرکار خانم شیرین جافر به امیر سیفی رئیس سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ارتش گفت هر کس می خواهد بفهمد به من در این 15 سال چه گذشت، لحظه ای تصور کند که زنی تنها در حالی که 3 دختر دارد در هنگام اذان صبح با حالت ناشتا بخواهد پوشک یک مرد 67 ساله را عوض کند چه حالی به او دست می دهد؟ آیا می توان در ذهن خود تصور کرد که زنی مسن همچون او چگونه هفته ای دو بار او را به حمام می برد و تمیز می کند؟ آیا کسی از خود پرسید در این 15 سال که همیشه مسؤلین به او سر می زدند جانباز را ترو تمیز با تختی نظیف مشاهده می کردند چه کسی او را تر و خشک می نمود؟ آیا کسی از خود پرسید این زن تنها بدون آن که پسری داشته باشد چگونه این زندگی را با حقوق بازنشستگی سپری می کند. بر در و دیوار منزل مهران راد کسی که همسرش 15 سال است جز برای رفع نیازمندی از منزل بیرون نرفته دل نوشته هایی از سر کار خانم شیرین جافر دیده میشود. بیش از 150 دل نوشته را او در کاغذ کوچکی نوشته و به آینه و پنجره و قاب عکس ها با چسب چسبانده است. بر روی یکی از این کاغذها نوشته خدایا می خواهم از موج به اوج برسم خدایا شکر. بر کاغذی دیگر نوشته شده، گذشته خوب یا بد گذشته و از آینده فقط خدا می داند و از عاقبت به خیری فقط خدا خبر دارد. همسر مهران راد گفت هوشیار باشید قدر زمان حال خود را بدانید و برای آینده ای که از آن خبر ندارید حال خود را خراب نکنید . چندی پیش سرکار خانم شیرین جافر درحالی که خبردار ایستاده بود خطاب به مقام معظم رهبری گفت: اماما تو که حسینی هستی و بوی خمینی می دهی ، تو که از نسل زهرا و به حق جانشین خمینی هستی بدان و دنیا بدانند که اگر امسال مهران راد 15 سال است با جراحت های حاصل از جنگ تحمیلی و زخم های حاصل از شیمیایی زندگی خود را سپری می کند و بر روی تخت خوابیده و توان حرکت ندارند اما سربازان دلیری چون من را داری که اگر به ظاهر لباس مردانه ندارم اما با هر نخ چادرم می توانم سالها از سربازان تو که زخم ها بر تن دارند نگهداری کنم. اماما من از مهران راد یاد گرفتم که باید خبردار بایستیم و همیشه و آماده باشم. من 15 سال از جانب شما به او کمک کردم او را به آسایشگاه نسپردم تا دنیا بداند کسی که چادر به تن دارد و مقلد خامنه ای شجاع و غیور است. غیرت زنانه اش اجازه نمی دهد شوهرش در آسایشگاه به سر برده و با درد جانبازی سپری کند. امروز سرکار خانم شیرین جافر این اسوه صبر و ایثار خطاب به مقام معظم رهبری حضرت امام خامنه ای چنین گفت: سرورم ببین این پیرزن خبردار ایستاده ببین آداب نظامی را می داند ببین 15 سال بالای سر او خبردار بودم. او را صبح امروز به بیمارستان نیروی هوایی سپردم تا فردا دفنش کنند.آیا نمی خواهید به من آزاد بگویید تا راحت شوم. 15 سال گذشت با همه سختی هایش نگذاشتم بر چهره سرباز تو غیر درد جانبازی دردی بنشیند به خانه دخترم نرفتیم یک تنه دخترهای او را بزرگ کردم و تنها دل خوشیم دل نوشته هایم بر در و دیوار است ،ببینید با شما چقدر حرف زده ام، او خطاب به مقام معظم رهبری گفت : تو رهبر من مرجع تقلید من و همچنان فرمانده من هستی بگذار دنیا بداند برخی از سربازان اگر چه لباس زنانه دارند اما هزاران مرد باید از آنان درس مردانگی بیاموزند. آیا من توانسته ام به سربازی خود معنی بدهم با رفتن مهران راد امروز بازنشته شدم او راحت شد اما من را در غم خود باقی گذاشت به من آزاد بگویید و اجازه دهید باز نشسته شوم. عمرت جاودانه و مرامت جاویدان باد.
سازمان حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس ارتش جمهوری اسلامی ایران انتشارات و رسانه