سردار پرافتخار، حاج قاسم سلیمانی
حضرت آیت الله خامنهای چهار مرتبه سردار سلیمانی را شهید و شهید زنده خطاب کرده و راجع به ایشان و همرزمانشان فرمودهاند: خدای متعال میخواست اینها زنده بمانند و برکاتشان برای کشورشان و دنیای اسلام ادامه پیدا کند.
مطلب فوق در سال ۷۶و در دیدار اعضا و مسئولان ستاد برگزاری کنگره بزرگداشت سرداران و ۸هزار شهید استانهای کرمان، سیستان و بلوچستان و هرمزگان با مقام معظم رهبری بیان شده است.
معظمله در این دیدار خطاب به سردار سلیمانی میفرمایند: خود شما هم که آقای سلیمانی باشید در نظر ما شهیدید. شما شهید زنده هستید. بله، شما هم شهیدید. شما بارها در میدان جنگ به شهادت رسیدید.
موشک های ایران در عرض 7 دقیقه به اسرائیل میرسند
این موشک ها در ایران , لبنان , سوریه و غزه به سمت اسرائیل نشانه روی شده
به قول کارشناس برنامه اسرائیل زور مقابله با ما رو نداره و شروع کنه جمگی رو ما ادامه میدیم و با خاک یکسانش میکنیم
اصن قدرت موشکی ایران رو که نشون میداد دهنم وا مونده بود
زنده باد ایران و ایرانی
شجاعتت بیسته سردار
با اسمش میشه کل عراق و شامو فتح کرد
بنده خدا 3-4 هفته بود همسرو فرزنداشو (2 تا پسر یکی 6 ساله یکی 1 ساله میگفتن تازه راه افتاده) ندیده بود
دائما در حال ماموریت بود و حالا که به خاطر شرایط بد مالی مجبور شده بود خونشو تخلیه کنه و خانوادشو بفرسته شهرستان(یکی از شهرهای شمال کشور) اوضاع روحیش خیلی خراب بود
یه روز عصر رفتم محل کارش بهش سر بزنم دیدم وسط میز و صندلیا یه گوشه نشسته و تو خودشه اینقدر فکرش مشغول بود که متوجه حضورمون نشد
سلام کردیم
خودشو جمعو جور کردو گفت
بیایید بچه ها بیایید بریم اتاق استراحت
رفتیمو نشستیم دیدیم حالش بدجور گرفته
گفتیم حاجی چ خبرته ؟ لنچ هم نداشتی بگیم غرق شدن ! چیه بابا خودتو جمع کن
بغضش ترکید گفت چیه قضیه
میگفت 3-4 هفتس بچه هامو ندیدم امروز تولد فرزند کوچیکم هست دلم خیلی تنگه
ساکت بودیم و فقط شده بودیم گوش
چی بگیم بهش
میشناختیمش
الکی این مدلی نمیشد
بعضی وقتا که با هم میرفتیم تویه شهر چرخی بزنیم
وضعیت حجابو میدید کلا میریخت به هم
همیشه خودشو مدیون شهدا میدونست
داشت برامون درد و دل میکرد دیدیم گوشیش زنگ خورد حرفش که تموم شد دیدیم حالش عوض شد گفتیم حتما خانمشه که حالش بهتر شد
رو کرد به مصطفی گفت
فردا وقت داری منو ببری تا جایی ؟
اونشب گذشت
فرداش مصطفی برده بودش تا محل قرار ...
مصطفی میگفت یه ون سیاه اومده بود دنبالش گفت که میرم تا فرودگاه باهاش
عازم بود
نه شمال
سوریه
بعد که مصطفی داشت این حرفارو میزد فهمیدم اون تلفن کی بوده و چرا حالش عوض شد
3 ماهی از این قضیه گذشت
هیچ خبری ازش نداشتیم
تا یک روز شنیدم که بیمارستان بقیه الله بستریه
خودمونو رسوندیم بهش
حاجی سابق نبود
واقعا عوض شده بود
تا رفتیم داخل
دورش شلوغ شد
داد زد گفت برید بیرون
تعجب کردم این همون حاجیه؟؟؟
آره بنده خدا موجی شده بود
همینقدر میگم
نامردها با گلوله تانک t72 نفر میزدن
حاجی ماهم وقتی داشته از دست تک تیر اندازا فرار میکرده میره پشت بوم یه خونه
2 تا دوش پرتاب و یه گلوله تانک کافی بود تا اون خونه کلا خراب بشه و حاجی ما تا 5 روز بیهوش بشه
چشماشو تو بیمارستان دمشق باز کرده بود و از اونجا فرستاده بودنش تهران
داشت میرفت پیش خانوادش
از بیمارستان مرخص شده بود
یه خانواده با فرزند خردسالشون داشتن جلوتر از ا حرکت میکردن
یه لحظه بچشون خرد زمین
حاجی شروع کرد داد زدن
یا علی
یا علی
نشستو دستشو گذاشت رو سرش ...
بغضمون ترکید
حاجی جان
مبارک ...
سید مهدی
پ . ن :
خاطره زیاد هست
از همین حاج قاسم ها
همینقدر میدونم که حاج قاسم ها کم نیستن
همین استان جمع و جور خودمون کلی حاج قاسم داره که مخلصانه و گمنام دارن
برای آزادی حقیقی ایرانمون تویه کشور های همسایه میجنگن