" برگرفته از کتاب من هشتمین آن هفت نفرم"
" برگرفته از کتاب من هشتمین آن هفت نفرم"
پسر نوح به خواستگاری دختر هابیل رفت. دختر هابیل جوابش کرد :نه ، هرگز همسری
ام را سزاوار نیستی ، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر
کشتی سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را . به پدرت پشت کردی ، به
پیمانش و پیامش نیز.
غرورت ، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها !
پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ، تا آن که بر
کشتی سوار است . من خدایم را لابلای توفان یافتم،در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت : ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار
شدی ،هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود،
پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت :آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی
ممکن است از دستشان برود. اما من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با
چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان
خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت:باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد
شد.پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت :شاید آنکه جسارت عصیان دارد ، شجاعت
توبه نیز داشته باشد.شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم
داده باشد!
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و گفت:شاید. شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید
آغشته باشد. اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون
و خطا این همه نیست.
پسر نوح گفت :به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش. پیش از آنکه دستهای درخت به
نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی
عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.
من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست .راه تو زیباتر است ، راه تو
مطمئن تر است.
پسر نوح این را گفت و رفت.دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که
منتظر است و سالهاست که با خود میگوید:آیا همسریش را سزاوار بودم!
ام را سزاوار نیستی ، تو با بدان نشستی و خاندان نبوتت گم شد. تو همانی که بر
کشتی سوار نشدی . خدا را نادیده گرفتی و فرمانش را . به پدرت پشت کردی ، به
پیمانش و پیامش نیز.
غرورت ، غرقت کرد. دیدی که نه شنا به کارت آمد و نه بلندی کوه ها !
پسر نوح گفت:اما آن که غرق می شود ، خدا را خالصانه تر صدا می زند ، تا آن که بر
کشتی سوار است . من خدایم را لابلای توفان یافتم،در دل مرگ و سهمگینی سیل.
دختر هابیل گفت : ایمان، پیش از واقعه به کار می آید. در آن هول و هراسی که تو گرفتار
شدی ،هر کفری بدل به ایمان می شود. آن چه تو به آن رسیدی ، ایمان به اختیار نبود،
پس گردنی خدا بود که گردنت را شکست.
پسر نوح گفت :آنها که بر کشتی سوارند امنند و خدایی کجدار و مریز دارند که به بادی
ممکن است از دستشان برود. اما من آن غریقم که به چنان خدای مهیبی رسیدم که با
چشمان بسته نیز می بینمش و با دستان بسته نیز لمسش می کنم. خدای من چنان
خطیر است که هیچ طوفانی آن را از کفم نمی برد.
دختر هابیل گفت:باری، تو سرکشی کردی و گناهکاری . گناهت هرگز بخشیده نخواهد
شد.پسر نوح خندید و خندید و خندید و گفت :شاید آنکه جسارت عصیان دارد ، شجاعت
توبه نیز داشته باشد.شاید آن خدا که مجال سرکشی داد، فرصت بخشیده شدن هم
داده باشد!
دختر هابیل سکوت کرد و سکوت کرد و گفت:شاید. شاید پرهیزگاری من به ترس و تردید
آغشته باشد. اما نام عصیان تو دلیری نبود.دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون
و خطا این همه نیست.
پسر نوح گفت :به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش. پیش از آنکه دستهای درخت به
نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی
عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.
من اینگونه به خدا رسیدم. راه من اما راه خوبی نیست .راه تو زیباتر است ، راه تو
مطمئن تر است.
پسر نوح این را گفت و رفت.دختر هابیل تا دور دستها تماشایش کرد و سالهاست که
منتظر است و سالهاست که با خود میگوید:آیا همسریش را سزاوار بودم!
فوق العاده بود. من نمیدونم چرا نمیشه رای مثبت بدم انگار عمل نمیکنه .
کسی میدونه مشکل از کجاست؟
کسی میدونه مشکل از کجاست؟
به این درخت نگاه کن.به شاخه هایش. پیش از آنکه دستهای درخت به
نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی
عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.
---------------------------------------------------------------
شاید آنکه جسارت عصیان دارد ، شجاعت
توبه نیز داشته باشد.
نور برسند، پاهایش تاریکی را تجربه کرده اند . گاهی برای رسیدن به نور باید از تاریکی
عبور کرد. گاهی برای رسیدن به خدا باید از پل گناه گذشت.
---------------------------------------------------------------
شاید آنکه جسارت عصیان دارد ، شجاعت
توبه نیز داشته باشد.
کاملا درسته اما شرط داره....
شرطش اینه که با گذشتن از تاریکی نباید اونقدر تاریک بشی که هیچ نوری نتونه روشنت کنه.....
شرطش اینه که با گذشتن از تاریکی نباید اونقدر تاریک بشی که هیچ نوری نتونه روشنت کنه.....
خیلی قشنگ بود.مرسی
این داستان اینقدر تآثیرگذار بود که آدمی را با خودش می بره به همون زمان ها
****
در پس خواستگاری پسر نوح از دختر هابیل درس و نکات آموزنده ای پنهان و نهانی وجود داره که با قدری تفکر و تآمل میشه همش را درک کرد و ازشون درس گرفت
****
در پس خواستگاری پسر نوح از دختر هابیل درس و نکات آموزنده ای پنهان و نهانی وجود داره که با قدری تفکر و تآمل میشه همش را درک کرد و ازشون درس گرفت
دنیا کوتاه است و آدمی کوتاه تر. مجال آزمون
و خطا این همه نیست.
و خطا این همه نیست.
تاریکی
اگر از جایی نور رابگیریم میشه تاریکی ؛ دراصل تاریکی وجود خارجی نداره ونبود نور میشه تاریکی (( انیشتین ))
اسمش اسکندر نبود
اسمش اسکندر نبود؛ اما دنبال آب حیات می گشت. شنیده بود که خضر، آب حیات را پیدا کرده است و شنیده بود که ادریس و الیاس جاودانگی را به دست آورده اند.
اما از آن خبرها که او شنیده بود حالا هزار سال می گذشت. دیگر نه کوه قافی مانده بود که او پس و پشتش را بگردد؛ نه غار ظلماتی که او درونش را بکاود.
حالا او در زمینی زندگی می کرد که هیچ کس نه به مرگ فکر می کرد و نه به زندگی و نه به جاودانگی.
اما او هم به مرگ فکر می کرد و هم به زندگی و هم به جاودانگی؛ و می دانست مرگ را و زندگی را می شود در زمین پیدا کرد، جاودانگی را اما نه. او ولی در جستجوی همین بود.، همین جاودانگی که نمی شد پیدایش کرد!
از پشت سر اگر می رفت، دیوارهای دیروز بود. از پیش رو اگر می رفت دروازه های بسته ی فردا. اما روی یک وجب اکنونش ایستاده بود و فکر می کرد که چطور می شود از برج و باروی بلند این زمین بالا رفت.
برج و بارویی که خشت و گِلش از لحظه بود.
زمان دور تا دور زمین را فرا گرفته بود و هر چیز را ناپایدار و بی دوام می کرد. زمان به همه چیز پایان می داد؛ و او بیزار بود از زمان و ناپایداری و پایان!
***
او هر روز از دیوارهای زمان بالا می رفت و هر بار مأیوسانه می افتاد. روزی اما بالا رفت و بالا رفت و دیگر نیفتاد و توانست آن طرف دیوار را ببیند، آن وقت بود که چشمش به جاودانگی افتاد که تلاش می کرد از دیوارهای زمان بالا بیاید. جاودانگی ملتمسانه دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: دستم را می گیری؟ مرا با خودت به آن طرف می بری؟ آنجا که همه چیز پایان می پذیرد؟...
آیا تو هیچ وقت درد جاودانگی را چشیده ای؟!...
***
اما او پاسخی نداد و از دیوار زمان با شتاب پایین آمد و رفت و با اشتیاق روی یک وجب اکنون خود ایستاد و بلند بلند خندید.
هیچ کس اما نمی دانست او چرا این همه روی اکنون خود می خندد!
اما از آن خبرها که او شنیده بود حالا هزار سال می گذشت. دیگر نه کوه قافی مانده بود که او پس و پشتش را بگردد؛ نه غار ظلماتی که او درونش را بکاود.
حالا او در زمینی زندگی می کرد که هیچ کس نه به مرگ فکر می کرد و نه به زندگی و نه به جاودانگی.
اما او هم به مرگ فکر می کرد و هم به زندگی و هم به جاودانگی؛ و می دانست مرگ را و زندگی را می شود در زمین پیدا کرد، جاودانگی را اما نه. او ولی در جستجوی همین بود.، همین جاودانگی که نمی شد پیدایش کرد!
از پشت سر اگر می رفت، دیوارهای دیروز بود. از پیش رو اگر می رفت دروازه های بسته ی فردا. اما روی یک وجب اکنونش ایستاده بود و فکر می کرد که چطور می شود از برج و باروی بلند این زمین بالا رفت.
برج و بارویی که خشت و گِلش از لحظه بود.
زمان دور تا دور زمین را فرا گرفته بود و هر چیز را ناپایدار و بی دوام می کرد. زمان به همه چیز پایان می داد؛ و او بیزار بود از زمان و ناپایداری و پایان!
***
او هر روز از دیوارهای زمان بالا می رفت و هر بار مأیوسانه می افتاد. روزی اما بالا رفت و بالا رفت و دیگر نیفتاد و توانست آن طرف دیوار را ببیند، آن وقت بود که چشمش به جاودانگی افتاد که تلاش می کرد از دیوارهای زمان بالا بیاید. جاودانگی ملتمسانه دستش را به سمت او دراز کرد و گفت: دستم را می گیری؟ مرا با خودت به آن طرف می بری؟ آنجا که همه چیز پایان می پذیرد؟...
آیا تو هیچ وقت درد جاودانگی را چشیده ای؟!...
***
اما او پاسخی نداد و از دیوار زمان با شتاب پایین آمد و رفت و با اشتیاق روی یک وجب اکنون خود ایستاد و بلند بلند خندید.
هیچ کس اما نمی دانست او چرا این همه روی اکنون خود می خندد!