پاییز دوست داشتنی
پاییز دوست داشتنی
بیچاره پاییز… دستش نمک ندارد… این همه باران به آدم ها میبخشد اما همین آدم ها تهمت ناروای خزان را به او میزنند. خودمانیم …تقصیر خودش است؛ بلد نیست مثل “بهار” خودگیر باشد تا شب عیدی زیرلفظی بگیرد و با هزار ناز و کرشمه سال تحویلی را هدیه دهد … سیاست “تابستان “هم ندارد که در ظاهر با آدمها گرم و صمیمی باشد ولی از پشت خنجری سوزناک بزند. بیچاره ….. بخت و اقبال “زمستان” هم نصیبش نشده که با تمام سردی و بی تفاوتیش این همه خواهان داشته باشد . او “پاییز″ است رو راست و بخشنده…ساده دل فکر میکند اگر تمام داشته هایش را زیر پای آدمها بریزد …روزی.. جایی…لحظه ای… از خوبیهایش یاد میکنند. خبر ندارد آدم ها رو راست بودن و بخشنده بودنش را به پای محبتش نمیگذارند.. عادت ادمها همین است ..یکی به این پاییز بگوید آدمها یادشان میرود که تو رسم عاشقی را یادشان داده ای … دست در دست معشوقه ای دیگر پا بر روی برگهایت میگذارند و میگذرند تنها یادگاری که برایت میماند… “صدای خش خش برگهای تو بعد از رفتن آنهاست”….!

حواست هست
یک تابستان دیگر هم گذشت و هیچ معجزه ای نشد،
حالا باید دوباره دل خوش کنیم به آمدن پاییز،
یک پاییز خوشرنگ که زرد و نارنجی نباشد،
به پاییزی که دلت نگیرد و غروبش غم نداشته باشد
و
توی کوچه و پس کوچه هایش بغض نباشد،
پاییزی که مهر و آبان و آذرش تو را یاد هیچ خاطره خیسی نیاندازد
و
دل کندنش آسانتر از دل بستنش باشد،
یک پاییز دوست داشتنی که شاید مال من و تو باشد،
میمانیم به امید پاییزی.که نه از فاصله خبری باشد
نه از. درد نه از زخم نه از جنگ نه از فقر،
به امید پاییزی که وقتی به آخر رسید
جوجه ای از جوجه هایمان کم نشده باشد.
امان از این بوی پاییز و آسمان ابری که آدم نه خودش می داند دردش چیست و نه هیچکس دیگر....
فقط میدانی که هرچه هوا سردتر میشود دلت آغوش گرم تری می خواهد...!
سلطان فصل ها = پاییز
مرسی از تاپیک بسیار زیبات عزیزم
فقط میدانی که هرچه هوا سردتر میشود دلت آغوش گرم تری می خواهد...!
سلطان فصل ها = پاییز
مرسی از تاپیک بسیار زیبات عزیزم
نمي دانم تلخ مي شوي يا شيرين
مات ميشوي يا رنگين!
هنوز نيامده اي ولي ...
...
هوايت در سرم سنگيني ميكند
پس
به انتظار روز هايت
تمام لحظه ها را در آغوش خواهم گرفت
فرقي نمي كند چه طعمي در انتظارم خواهد بود
فقط مي دانم ...
پاييز خاطر انگيز سال هاي من ...
بايد بگذرد
آن هم بدون تو...
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاکِ غمناکش
سازِ او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانیست
ورجز،اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زرتار پودش باد
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد
باغبان و رهگذران نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور برویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها ، پائیز …
ابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکش
باغ بی برگی
روز و شب تنهاست
با سکوت پاکِ غمناکش
سازِ او باران، سرودش باد
جامه اش شولای عریانیست
ورجز،اینش جامه ای باید
بافته بس شعله ی زرتار پودش باد
گو بروید ، هرچه در هر جا که خواهد ، یا نمی خواهد
باغبان و رهگذران نیست
باغ نومیدان
چشم در راه بهاری نیست
گر زچشمش پرتو گرمی نمی تابد
ور برویش برگ لبخندی نمی روید
باغ بی برگی که می گوید که زیبا نیست ؟
داستان از میوه های سربه گردونسای اینک خفته در تابوت پست خاک می گوید
باغ بی برگی
خنده اش خونیست اشک آمیز
جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها ، پائیز …
لااااااااااااااااااااااااااااااااااااییییییییییک