گدا دیده بودیم ن اینجوریشا......
اتاق‌های اصلی مطالب جالب، تفریح و سرگرمی خودمونی گدا دیده بودیم ن اینجوریشا......
آرشیو تاپیک

گدا دیده بودیم ن اینجوریشا......

خودمونی • 1393/07/15 @vidasayadi
گدا دیده بودیم ن اینجوریشا......
ههههههههههههه
روشون زیاده
یه سری تو پارک یکی اومد گدایی 2تومنش دادم برگشت بهم گفت کمه منم حرصم گرفت 2تومنو گرفتم گفتم بده تا 5تومنی بدمت گرفتم بهشم هیچی ندادم هی التماس میکرد همون دوتومنو بده بهم لا اقلlaugh
واقعا که خیلی پرو شدن بعضی هاشون....اصلن این خانم همه بسته پولا از بس کشید پاره پاره کرد که بعضیاشو بانک به زور قبول کرد
اینا ب کنار
یه کولی امد دم خونه مون ...هرچی میگم کیه کیه کیههههههههه؟
تو ایفن میبینم ی زن غریبه چادری میگه بیا درا باز کن
منه بدبختا از طبقه 3 کشیده پایین میگه ی کمکی بهم بکن.
باز رفتم طبقه بالا... امدم پایین..... 2تومن اوردم دادمش
گرف گذاشت جیبش بعد میگه پول ب کارم نمیاد ...برو ب ننه ت بگو بهم یه دو تابسته سبزی خورشتی بده rolleyes

گداها بودن گداها قدیم با 25 تومنی اهنی قانع میشدن کلی هم دعات میکردن ک شالا سفید بخت شی :)) نه گداها تبل این دوره زمونه ک حال سبزی پاک کردنم ندارن tongue


یکشون توی محله ما هست اسمش خودش را هم گذاشته زن اوستاtongue زنگ که میزنه وقتی آیفون را بر میداریم میگیم بله یه چی واسم بیار بعدش که میری در را باز میکنی با کمال پروریی میخواد بیاد تو هر بار هم میاد یه چیزی میخواد یه بار پول یه بار قند و چایی یه بار لباس یه بار برنج و.....
عاقا حالا که بحث از گدا شد منم یچی بگم...
روز عید قربان یه تعداد گدا اومده بودن تو محله ما و هر کدوم تقسیم بندی میکردن در خونه کی برن :)
عاقا یکیشون اومد دم خونه ما : زنگید! گفتگوی ما :|
بله؟
نذری منا وردار بیار!
بله؟
نذری مگه نداشتید گوشت قربونی؟
نه
خو یچی برام بیار
گفتم ما هیچی نداریم
میگه نگووو هیچی ندارید خوب نیست؛ خدا اینهمه نعمت داده..تنت سالم باشه دلت خوش باشه
گفتم قوووربونت تن تو سالم باشه دل تو هم شاد باشه خیر از جوونیت ببینی! (ما نمدونیم دیگه پیر بود یا جوون :) )
عاقا جوگیر شد یه چارتا هندونه دیگه گذاشت زیر بغل فک کرد حالا خر میشم :)) گفتم قربونت برم.. فدات امری نداری گلم خوشحال شدم و دانگی هشتم ایفونا :)
یارو فک کنم رفت به رفیقاش گف عامو در خونه اینا نرید دختره مشکل داره laugh رب ساعت بعدش دوتا دیگشون با هم اومدن... میگم بله میگه یچی وردار بیار گفتم عزیزم چیزی نداریم..اون یکیشون گفت بیا بریم همونه :))))

زومبسته ها کسی تا حالا انقد با احترام باشون حرف نزده بود هنگیدن biggrin
روزی ملانصرالدین در بالا خانه نشسته بود که صدای در را شنید
از ایوان سر در کوچه کرد و پرسید کیست
صدا آمد که بیاید در را باز کنید با شما کاری دارم
وقتی پایین آمد پرسید که کارت چیست
مرد گفت که من مسکینم ، کمکی کن مرا
ملا نصرالدین گفت که با من بیا
او را از پله بالا آورد و وقتی به بالا خانه رسیدند ملا گفت که باور کن که من چیزی در بساط ندارم که به تو بدهم
گدا عصبانی شد و گفت مرد حسابی مرا از این همه پله بالا آوردی که این را به من بگویی
ملا گفت من وقتی در را کوبیدی گفتم که کارت چیست و تو مرا تا پایین کشیدی تا خواسته ات را گفتی biggrin