گدا دیده بودیم ن اینجوریشا......
گدا دیده بودیم ن اینجوریشا......
ههههههههههههه
روشون زیاده
یه سری تو پارک یکی اومد گدایی 2تومنش دادم برگشت بهم گفت کمه منم حرصم گرفت 2تومنو گرفتم گفتم بده تا 5تومنی بدمت گرفتم بهشم هیچی ندادم هی التماس میکرد همون دوتومنو بده بهم لا اقل
روشون زیاده
یه سری تو پارک یکی اومد گدایی 2تومنش دادم برگشت بهم گفت کمه منم حرصم گرفت 2تومنو گرفتم گفتم بده تا 5تومنی بدمت گرفتم بهشم هیچی ندادم هی التماس میکرد همون دوتومنو بده بهم لا اقل
واقعا که خیلی پرو شدن بعضی هاشون....اصلن این خانم همه بسته پولا از بس کشید پاره پاره کرد که بعضیاشو بانک به زور قبول کرد
اینا ب کنار
یه کولی امد دم خونه مون ...هرچی میگم کیه کیه کیههههههههه؟
تو ایفن میبینم ی زن غریبه چادری میگه بیا درا باز کن
منه بدبختا از طبقه 3 کشیده پایین میگه ی کمکی بهم بکن.
باز رفتم طبقه بالا... امدم پایین..... 2تومن اوردم دادمش
گرف گذاشت جیبش بعد میگه پول ب کارم نمیاد ...برو ب ننه ت بگو بهم یه دو تابسته سبزی خورشتی بده
گداها بودن گداها قدیم با 25 تومنی اهنی قانع میشدن کلی هم دعات میکردن ک شالا سفید بخت شی :)) نه گداها تبل این دوره زمونه ک حال سبزی پاک کردنم ندارن
یه کولی امد دم خونه مون ...هرچی میگم کیه کیه کیههههههههه؟
تو ایفن میبینم ی زن غریبه چادری میگه بیا درا باز کن
منه بدبختا از طبقه 3 کشیده پایین میگه ی کمکی بهم بکن.
باز رفتم طبقه بالا... امدم پایین..... 2تومن اوردم دادمش
گرف گذاشت جیبش بعد میگه پول ب کارم نمیاد ...برو ب ننه ت بگو بهم یه دو تابسته سبزی خورشتی بده

گداها بودن گداها قدیم با 25 تومنی اهنی قانع میشدن کلی هم دعات میکردن ک شالا سفید بخت شی :)) نه گداها تبل این دوره زمونه ک حال سبزی پاک کردنم ندارن

یکشون توی محله ما هست اسمش خودش را هم گذاشته زن اوستا
زنگ که میزنه وقتی آیفون را بر میداریم میگیم بله یه چی واسم بیار بعدش که میری در را باز میکنی با کمال پروریی میخواد بیاد تو هر بار هم میاد یه چیزی میخواد یه بار پول یه بار قند و چایی یه بار لباس یه بار برنج و.....
زنگ که میزنه وقتی آیفون را بر میداریم میگیم بله یه چی واسم بیار بعدش که میری در را باز میکنی با کمال پروریی میخواد بیاد تو هر بار هم میاد یه چیزی میخواد یه بار پول یه بار قند و چایی یه بار لباس یه بار برنج و.....
عاقا حالا که بحث از گدا شد منم یچی بگم...
روز عید قربان یه تعداد گدا اومده بودن تو محله ما و هر کدوم تقسیم بندی میکردن در خونه کی برن :)
عاقا یکیشون اومد دم خونه ما : زنگید! گفتگوی ما :|
بله؟
نذری منا وردار بیار!
بله؟
نذری مگه نداشتید گوشت قربونی؟
نه
خو یچی برام بیار
گفتم ما هیچی نداریم
میگه نگووو هیچی ندارید خوب نیست؛ خدا اینهمه نعمت داده..تنت سالم باشه دلت خوش باشه
گفتم قوووربونت تن تو سالم باشه دل تو هم شاد باشه خیر از جوونیت ببینی! (ما نمدونیم دیگه پیر بود یا جوون :) )
عاقا جوگیر شد یه چارتا هندونه دیگه گذاشت زیر بغل فک کرد حالا خر میشم :)) گفتم قربونت برم.. فدات امری نداری گلم خوشحال شدم و دانگی هشتم ایفونا :)
یارو فک کنم رفت به رفیقاش گف عامو در خونه اینا نرید دختره مشکل داره
رب ساعت بعدش دوتا دیگشون با هم اومدن... میگم بله میگه یچی وردار بیار گفتم عزیزم چیزی نداریم..اون یکیشون گفت بیا بریم همونه :))))
زومبسته ها کسی تا حالا انقد با احترام باشون حرف نزده بود هنگیدن
روز عید قربان یه تعداد گدا اومده بودن تو محله ما و هر کدوم تقسیم بندی میکردن در خونه کی برن :)
عاقا یکیشون اومد دم خونه ما : زنگید! گفتگوی ما :|
بله؟
نذری منا وردار بیار!
بله؟
نذری مگه نداشتید گوشت قربونی؟
نه
خو یچی برام بیار
گفتم ما هیچی نداریم
میگه نگووو هیچی ندارید خوب نیست؛ خدا اینهمه نعمت داده..تنت سالم باشه دلت خوش باشه
گفتم قوووربونت تن تو سالم باشه دل تو هم شاد باشه خیر از جوونیت ببینی! (ما نمدونیم دیگه پیر بود یا جوون :) )
عاقا جوگیر شد یه چارتا هندونه دیگه گذاشت زیر بغل فک کرد حالا خر میشم :)) گفتم قربونت برم.. فدات امری نداری گلم خوشحال شدم و دانگی هشتم ایفونا :)
یارو فک کنم رفت به رفیقاش گف عامو در خونه اینا نرید دختره مشکل داره
رب ساعت بعدش دوتا دیگشون با هم اومدن... میگم بله میگه یچی وردار بیار گفتم عزیزم چیزی نداریم..اون یکیشون گفت بیا بریم همونه :)))) زومبسته ها کسی تا حالا انقد با احترام باشون حرف نزده بود هنگیدن
روزی ملانصرالدین در بالا خانه نشسته بود که صدای در را شنید
از ایوان سر در کوچه کرد و پرسید کیست
صدا آمد که بیاید در را باز کنید با شما کاری دارم
وقتی پایین آمد پرسید که کارت چیست
مرد گفت که من مسکینم ، کمکی کن مرا
ملا نصرالدین گفت که با من بیا
او را از پله بالا آورد و وقتی به بالا خانه رسیدند ملا گفت که باور کن که من چیزی در بساط ندارم که به تو بدهم
گدا عصبانی شد و گفت مرد حسابی مرا از این همه پله بالا آوردی که این را به من بگویی
ملا گفت من وقتی در را کوبیدی گفتم که کارت چیست و تو مرا تا پایین کشیدی تا خواسته ات را گفتی
از ایوان سر در کوچه کرد و پرسید کیست
صدا آمد که بیاید در را باز کنید با شما کاری دارم
وقتی پایین آمد پرسید که کارت چیست
مرد گفت که من مسکینم ، کمکی کن مرا
ملا نصرالدین گفت که با من بیا
او را از پله بالا آورد و وقتی به بالا خانه رسیدند ملا گفت که باور کن که من چیزی در بساط ندارم که به تو بدهم
گدا عصبانی شد و گفت مرد حسابی مرا از این همه پله بالا آوردی که این را به من بگویی
ملا گفت من وقتی در را کوبیدی گفتم که کارت چیست و تو مرا تا پایین کشیدی تا خواسته ات را گفتی
