زمزمه های دلتنگی
کاش
قلب من
بادبادکی سرخ
در دستهایم بود
رهایش می کردم
تا آنقدر بالا برود
آن قدر
بالا برود
که پیش پای خدا
بیفتد
من سکوت میکنم و در دل تو را فریاد میزنم .
شاید دیگر تو را نبینم
اما تو هر روز در کلمه به کلمه حرفهایم متولد می شوی و یادت همیشه در ذهنم تداعی می شود
من تو را هر شب آرام در ترانه هایم تکرار میکنم و تو زیباترین غزل عاشقانه ای هستی که من برای دلم سروده ام .
پ.ن : تقدیم به پاییز !
بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي
آهنگ اشتياق دلي درد مند را
شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق
آزار اين رميده ي سر در كمند را
بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت
اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست
بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان
عمريست در هواي تو از آشيان جداست
دلتنگم، آنچنان كه اگر بينمت به كام
خواهم كه جاودانه بنالم به دامنت
شايد كه جاودانه بماني كنار من
اي نازنين كه هيچ وفا نيست با منت
تو آسمان آبي آرام و روشني
من چون كبوتري كه پرم در هواي تو
يك شب ستاره هاي تو را دانه چين كنم
با اشك شرم خويش بريزم به پاي تو
بگذار تا ببوسمت اي نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت اي چشمه ي شراب
بيمار خنده هاي توام ، بيشتر بخند
خورشيد آرزوي مني ، گرم تر بتاب
خسته ام از تظاهر به ایستادگی ، از پنهان کردن زخم هایم .
اجباری که نیست ، دیگر نمی توانم بی دلیل بخندم و اشکهایم را پنهان کنم .
من در سینه دردی دارم که پشت تمام لبخندهای مصنوعی دنیا نمی توان پنهانش کرد .
دیگر خسته شده ام از اینکه وانمود کنم همه چیز رو به راه است .
اما گویی هنوز مهلت انتظارم تمام نشده و همچنان وقت دلتنگی ست .
صندوقچه آرزوهایم را خواهم گشود تا نگویند :
از هیچ پر است ...
نام تو ...
یاد تو ...
عشق تو ...
افتخاریست در دارایی دلم ...
زیاده خواه نیستم ....
جاده شمال
یک کلبه جنگلی
یک میز کوچک چوبی با دو تا صندلی
کمی هیزم
کمی آتش
- مه جنگلی -
کمی تاریکی محض
کمی مهتاب
و بوی یار ....
و بوی یار ...
و بوی یار ....
تسبیحی بافته ام ....
نه از سنگ ...
نه از چوب ...
نه از مروارید ...
بلور اشکهایم را به نخ کشیده ام ...
تا برای شادمانیت دعا کنم ....
وقتی کسی رو دوست داری ... این یه چیزه !!!!
وقتی کسی تو رو دوست داره .... یه چیزه دیگه اس ....
اما ....
وقتی کسی رو دوست داری که دوستت داره ...
این یعنی همه چیز !!!