احوالات

احوالات

شعر و داستان • 1393/07/11 @shahramm
احوالات

باغبان دیگرانم همچنان فکر باغی در جنانم همچنان

دوستدار صدق و ایثار و وفا خصم تزویر و چاخانم همچنان

ساده و بی غل و غش و بی ریا سربه زیر و بی زبانم همچنان

قدر یک دانه نخود هم فرق نیست بین پیدا و نهانم همچنان

آنچه می خواهد زمانه نیستم آن چه می باید، همانم همچنان

گر تو گم کردی خودت را ای رفیق! من فلان بن فلانم همچنان

آن چنان که بوده ام در کودکی پیرم، اما آنچنانم همچنان

گرچه بس نامهربانی دیده ام با رفیقان مهربانم همچنان

دوستی کالای ارزانی شده بنده در خواب گرانم همچنان!

گرده ام سکوی پرتاب همه دوستان را نردبانم همچنان

یک ستاره از لحاظ ملک و مال نیست در هفت آسمانم همچنان

اهل فرصت برج سازی می کنند من پی یک لقمه نانم همچنان

مالک متری زمین هم نیستم مانده تر از رفتگانم همچنان

دسترنجم مال صاحبخانه ها است مرغکی بی آشیانم همچنان

زورقی در دست طوفان مانده ام! کلبه ای بی مبلمانم همچنان

با وجود این همه فکر و خیال صاحب طبعی روانم همچنان

زندگانی گرچه پیرم کرده است شاعر نسل جوانم همچنان

نیستم زیر بلیط هیچ کس تا خر خود را برانم همچنان

نان بازوی خودم را می خورم مخلص روزی رسانم