خلوت دل
خلوت دل
وقتی خدا از پشت دستهایش را روی
چشمانم گذاشت از لای انگشتانش
آنقدر محو دیدن دنیا شدم که فراموش
کردم منتظر است نامش را صدا کنم......
از من تا خدا راهی نیست …
فاصله ایست به درازای مـــــن تا مـــــن !!!
و در این هیاهوِی غریب ، من این من را نمیابم...
خدایا...
بابت آن روز
که سرت داد کشیدم متاسفمـــــــــ...!!!
من عصبانی بودم
برای انسانی که تو میگفتی ارزشــــَش را ندارد
و مــــــــــن پا فشاری می کردم...