آسمان همیشه ابری نیست

آسمان همیشه ابری نیست

متون ادبی و زیبا • 1392/04/09 @Shaverdi
آسمان همیشه ابری نیست
خدایا
بعضی وقتها...
بعضی وقتها دلم می خواهد از همه چیز و همه کس و همه جا بنویسم، تا جاییکه هیچی تو دلم نمونه

اما وقتی فکر میکنم متوجه میشم بعضی وقتها ، بعضی چیزها رو نباید گفت و یا نوشت، بهتره پیش خودت بمونن !

بعضی وقتها باید خیلی چیزها رو در خودت بکشی درحالیکه با واژه کشتن بیگانه ای
بعضی وقتها نباید بگی: دلت تنگ شده ،بلکه باید بگی : خیلی هم خوشحالی
بعضی وقتها نباید دوست بداری و بعضی وقتها باید از خودت بگذری
بعضی وقتها باد تنها باشی و بعض وقتهام باید از تنهایی فرار کنی
بعضی وقتها اونقدر دل میبندی و بعضی وقتها باید دل بکنی که هر دو صورتش برات سخته
بعضی وقتها دستت می اندازند غافل از اینکه خودشون دست اندازند
بعضی وقتها نمی خوای باور کنی ولی باید باور داشته باشی و برعکس بعضی وقتها باور داری اما میبینی باورهات اشتباهه !

بعضی وقتها باید همه رو بندازی کنار و بعضی وقتها باید به همه حسرت بخوری
بعضی وقتها اونقدر از خودت دور میشی که یه نفر دیگه پیدات میکنه
بعضی وقتها یه نفر پیدا میشه که تو رو از خودت دور میکنه
بعضی وقتها دوست داری با دنیا بازی کنی و بعضی وقتها میفهمی دنیا خیلی وقته داره با تو بازی میکنه !

بعضی وقتها اونقدر محکم میشی که هیچ چیزی تکونت نمیده اما در عوض گاهی اوقات با کوچکترین باد مثل بید میلرزی

بعضی وقتها از اینکه سرمون شلوغ میشه دلگیریم، اما گاهی اوقات وقتی دلمون گیره و سرمون خلوت ، خیلی خوشحالیم

و

بعضی وقتها از همه چیز سیر میشیم و گاهی وقتها هم همه چیز داریم و سیر نمیشیم !!

بعضی وقتها بدنبال آرامش و خوشبختی میدویم و بعضی وقتها از آرامش و خوشبختی که داریم غافلیم .

خلاصه این بعضی وقتها همیشه هست...
اما کدوم یکی از ما بعضی وقتها ، به بعضی از این وقتها، توجه کردیم !؟




خسته ام
خسته ام ؛ انگار صد سال پیاده راه آمده ام. انگار صد سلسله کوه را بر شانه های نحیفم حمل کرده ام. انگار هزار سال، پلک بر هم نگذاشته ام. خسته ام؛ آنقدر خسته که حتی نامم را به فراموشی سپرده ام و هیچ یادم نیست که نخستین بار کدام گل را بوییده ام. من شکل دخترکی را که در کوچه کودکی بوسیده ام ، از یاد برده ام. خسته ام ؛ انگار این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست. از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی حضور من سبز شده اند ، گلایه مندم. خسته ام، اما نه آنقدر که نتوانم تو را دوست داشته باشم و از کنار نفسهای گرمت بی اعتنا بگذرم !rolleyes بگو چقدر به انتظار بنشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک نفسهایم باشند ؟ چقدر پیراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشویم و روی طناب دلواپسی پهن کنم ؟ اگر شوق رسیدن به دستهایت نبود، هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود ، از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم. اگر شوق دیدن چشمهایت نبود، هیچ گاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید، معنای جهان را نمی فهمیدم. خسته ام؛ اما نه آنقدر که نتوانم هر روز بر باشکوه ترین قله زندگی بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم .
در آن دور دست
در آن دور دست ، آنجا که هیچ چراغی خاموش نیست ، کسی ایستاده که مرا می شناسد او می داند که من همه کوهستانها و جنگل ها را زیر پا گذاشته ام و تازه ترین حرفهایم را برای ابرها و گل ها خوانده ام. او مرا می شناسد ؛ هزاران سال قبل مرا در گوشه ای از ازل دیده و با نور خود واژهایم را شسته است . هر وقت بغض می کنم ، به یاد اشکهای خواهرانم می افتم که با کوزه های پر از چشمه های اجابت باز می گشتند . دستهایشان بوی ابدیت می داد و چشمهایشان به رنگ نرگسهای تازه رسته بود . هرگاه شعر می گویم به یاد تو می افتم که در پنج شنبه ای بنفش برای نخستین بار بوی خوش خداوند را نشانم دادی بنفشه ها همه مست بودند و من بیتهای عاشقانه ام را بر پیراهنشان می نوشتم تا پروانه ها آنها را از بر کنند . هرگاه زیر باران راه می روم به یاد پنجره ای می افتم که از پس آن به تو نگاه می کردم. تو از زمین تا آسمان امتداد داشتی و هر لحظه صدها پرنده در تو بال می زد و صدها بهار در تو متولد می شد و صدها اقیانوس از زیر پایت می گذشت. من ساکت و مبهوت به تماشای این عظمت جادویی و بی پایان می ایستادم تو گاهی مهربانانه نگاهم می کردی و من با قطرات باران یکی می شدم و بر شیشه های پنجره می نشستم . هرگاه دهان باز می کنم که حرفی بزنم ، نام قشنگ تو روی آینه می افتد و جهان، ناگهان آنقدر نورانی می شود که من جز چشمانت چیزی نمی بینم .
تاریخچه عکس : 26 مرداد 90 در مسیر دریاچه گهر
مزمور عشق
نام تو در سطر سطر تمام دفترهایم پیداست ، ای گمشده ازلی من ! ای رو سپید ترین حرف مجموعه بلندم ! در کنار این جاده که به آسمان ختم می شود ، درختانی روییده اند که بر برگشهاشان نام تو می درخشد ، در کوچه باغهای سرسبز عاشقی بوی نام تو مشام من رهگذر بیدل را می نوازد . از اینجا تا نام تو برایم بسی فاصله است ، اما همه چیز و همه کس را شبیه نام تو می بینم ، علفهایی که پای چنار کهنسال به آسمان نگاه می کنند ، پلکانی که مرا به سوی خود می خوانند و پنجره ای که فقط رو به چشمان تو باز می شود . نام تو بهاری بی بدیل است که حتی پیراهن یخ زده مرا پر از شکوفه می کند . نام تو قطاری است که مرا با خود به خانه ابرها می برد و باغهای زیبای مهتاب را نشانم می دهد . نام تو یک فرصت تازه است برای بیدار شدن یک سلام خوشبوست به عاشقان عالم ، نام تو پیشانی نوشت شیرین و فرهاد است ، نام تو ورد زبان لیلی و مجنون است ، نام تو قصه هزار شب شهرزاد است . وقتی سنگی ترین و بلند ترین کوه رو به رویم قد برافراشته، وقتی دستهایم به خوابی سرد فرو میروند ، نام تو معجزه شگفت من میشود ، نام تو به تک تک سلولهای پوسیده ام جان تازه می بخشد و من ناگهان زنده و جوان می شوم . جوانتر از ترانه : « باز باران با ترانه / با گهر های فراوان / می خورد بر بام خانه ... » و احساس میکنم دوستت دارم و دیگر حرفی برای گفتن ندارنم .
پ.ن: دوست دارم دستهایم را چون حلقه ای از گل به دور گردنت آویزان کنم تا عطر خاطراتمان تو را از خود بی خود کند . دوست دارم آهسته در گوش تو ترانه های عاشقانه بخوانم و تو زیر باران چشمهایم به آنها گوش بسپاری . دوست دارم دست در دست تو در شبهای پر ستاره زیر نور مهتاب گام بردارم و در آسمان خیالم تصویر تو را نقاشی کنم.
یک ترانه قدیمی
زندگی یک ترانه قدیمی ایست ؛ ترانه ای که هر روز با امید بسیار آن را می سراییم و برای درختانی که میزبان پرنده ها هستند ، می خوانیم . این ترانه پر شور را دریا جور دیگری می خواند و گل جور دیگر . من ترانه زندگی را از دهان کوه و باد و باران ، بارها شنیده ام. من در خلوت یک غروب رد پای زندگی را در صدای یک گل مریم دیده ام . زندگی یک ترانه دلنشین و صمیمی است . وقتی میخندی ، من طنین این ترانه زیبا را می شنوم. وقتی گریه میکنی ، من برق زندگی را در اشکهایت می بینم . من هر روز ، با زندگی ، در خیابانهای شلوغ شهر احوالپرسی می کنم . گاهی زندگی روی تاقچه اتاقم می نشیند ، گاهی بر سجاده ام گلاب می پاشد و گاهی دیگر از پشت پنجره قلبم به من نگاه می کند . دیروز کسی از من پرسید زندگی چیست ؟ یک کوهستان پر ابهت ؟ یک رود پیچاپیچ ؟ یا باغی پر از گل های سوسن و اقاقی ؟ گفتم پدرم می گفت : زندگی دری ایست که به سمت دوست گشوده می شود . وقتی حرف می زنی ، ترانه زندگی در گوشم طنین انداز می شود وقتی تو نگاه می کنی ، همه چیز خواستنی می شود و پرنده ها لب به آواز باز می کنند. زندگی کوچه ایست که اولین بار تو را در آن دیدم . زندگی سلامی ایست که اولین بار به سوی تو فرستادم زندگی یعنی زیستن در حیاطی که تو هر صبح بر لب حوض آن می نشینی و برای ماهی های قرمز ، قصه دریا را می گویی . زندگی درخت تناور ایست که نام من و تو روی آن نوشته شده است .
خیلی زیبا بودن.سرشار از ذوق هنری...
زندگی شاید فریادی باشد که موج صدایش گوش عالم را کر کرده که من هر چه فریاد می زنم که نمی خواهمش نمی شنود.crying

قایقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از این خاک غریب

که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق

قهرمان را بیدار کند

قایق از تور تهی

و دل آرزوی مروارید

همچنان خواهم راند

نه به آبی دل خواهم بست

نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهیگیران

می فشانند فسون از سر گیسوهاشان

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

دور باید شد دور

مرد آن شهر اساطیر نداشت

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود

هیچ آیینه تالاری سر خوشی ها را تکرار نکرد

چاله آبی حتی مشعلی را ننمود

دور باید شد دور

شب سرودش را خواند

نوبت پنجره هاست

همچنان خواهم راند

همچنان خواهم خواند

پشت دریا ها شهری ست

که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بامها جای کبوترهایی ست که به فواره ی هوش بشری می نگرند

دست هر کودک ده ساله شهر شاخه ی معرفتی ست

مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند

که به یک شعله به یک خواب لطیف

خاک موسیقی احساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد

پشت دریا ها شهری ست

که درآن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند

پشت دریا ها شهری ست!

قایقی باید ساخت

مناجات

ای خدای که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه می گیرد
ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد شوند
ای خدای که برای خوشبختی دریا ، باران را فرو فرستادی و بخاطر خورشید به کوهها گفتی هرگز راه نروند