آسمان همیشه ابری نیست
اما وقتی فکر میکنم متوجه میشم بعضی وقتها ، بعضی چیزها رو نباید گفت و یا نوشت، بهتره پیش خودت بمونن !
بعضی وقتها باید خیلی چیزها رو در خودت بکشی درحالیکه با واژه کشتن بیگانه ای
بعضی وقتها نباید بگی: دلت تنگ شده ،بلکه باید بگی : خیلی هم خوشحالی
بعضی وقتها نباید دوست بداری و بعضی وقتها باید از خودت بگذری
بعضی وقتها باد تنها باشی و بعض وقتهام باید از تنهایی فرار کنی
بعضی وقتها اونقدر دل میبندی و بعضی وقتها باید دل بکنی که هر دو صورتش برات سخته
بعضی وقتها دستت می اندازند غافل از اینکه خودشون دست اندازند
بعضی وقتها نمی خوای باور کنی ولی باید باور داشته باشی و برعکس بعضی وقتها باور داری اما میبینی باورهات اشتباهه !
بعضی وقتها باید همه رو بندازی کنار و بعضی وقتها باید به همه حسرت بخوری
بعضی وقتها اونقدر از خودت دور میشی که یه نفر دیگه پیدات میکنه
بعضی وقتها یه نفر پیدا میشه که تو رو از خودت دور میکنه
بعضی وقتها دوست داری با دنیا بازی کنی و بعضی وقتها میفهمی دنیا خیلی وقته داره با تو بازی میکنه !
بعضی وقتها اونقدر محکم میشی که هیچ چیزی تکونت نمیده اما در عوض گاهی اوقات با کوچکترین باد مثل بید میلرزی
بعضی وقتها از اینکه سرمون شلوغ میشه دلگیریم، اما گاهی اوقات وقتی دلمون گیره و سرمون خلوت ، خیلی خوشحالیم
و
بعضی وقتها از همه چیز سیر میشیم و گاهی وقتها هم همه چیز داریم و سیر نمیشیم !!
بعضی وقتها بدنبال آرامش و خوشبختی میدویم و بعضی وقتها از آرامش و خوشبختی که داریم غافلیم .
خلاصه این بعضی وقتها همیشه هست...
اما کدوم یکی از ما بعضی وقتها ، به بعضی از این وقتها، توجه کردیم !؟
بگو چقدر به انتظار بنشینم که زمان از من عبور کند و ستاره ها شاهد خاموش شدن تک تک نفسهایم باشند ؟ چقدر پیراهن کدرم را در چشمه آرزوها بشویم و روی طناب دلواپسی پهن کنم ؟ اگر شوق رسیدن به دستهایت نبود، هیچ گاه آغوشم را نمی گشودم و اگر صدای گوشنواز تو نبود ، از گوشه تنهایی بیرون نمی آمدم. اگر شوق دیدن چشمهایت نبود، هیچ گاه پلکهایم را بیدار نمی کردم و اگر نسیم حرفهایت نمی وزید، معنای جهان را نمی فهمیدم. خسته ام؛ اما نه آنقدر که نتوانم هر روز بر باشکوه ترین قله زندگی بایستم و همراه با ستاره ها و خورشید به تو سلام کنم .
تاریخچه عکس : 26 مرداد 90 در مسیر دریاچه گهر
پ.ن: دوست دارم دستهایم را چون حلقه ای از گل به دور گردنت آویزان کنم تا عطر خاطراتمان تو را از خود بی خود کند . دوست دارم آهسته در گوش تو ترانه های عاشقانه بخوانم و تو زیر باران چشمهایم به آنها گوش بسپاری . دوست دارم دست در دست تو در شبهای پر ستاره زیر نور مهتاب گام بردارم و در آسمان خیالم تصویر تو را نقاشی کنم.
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق
قهرمان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهیگیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مرد آن شهر اساطیر نداشت
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود
هیچ آیینه تالاری سر خوشی ها را تکرار نکرد
چاله آبی حتی مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
پشت دریا ها شهری ست
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهایی ست که به فواره ی هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر شاخه ی معرفتی ست
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله به یک خواب لطیف
خاک موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیر می آید در باد
پشت دریا ها شهری ست
که درآن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحرخیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری ست!
قایقی باید ساخت
ای خدای که همه دلها به نام تو آغاز می شود و همه عشقها از نگاه تو سرچشمه می گیرد
ای خدایی که واژه ها را آفریدی و به درختان توفیق دادی که مداد شوند
ای خدای که برای خوشبختی دریا ، باران را فرو فرستادی و بخاطر خورشید به کوهها گفتی هرگز راه نروند