بیاین بریم کار

بیاین بریم کار

شعر و داستان • 1393/07/06 @Shaverdi
بیاین بریم کار

این مطلب شروع یک نیمچه داستان است که بر اساس سرگذشت یک شخص دیگر مانند من نوشته شده است و به نوعی به یکی از معضلات امروز جامعه ما یعنی معضل بیکاری می پردازد،

! «این داستان واقعی است» !

خدمتم که تموم شد (حدود سه سال قبل) یه چند وقتی کسی کاری به کارم نداشت و پاپیچم نمی شدند.

اما یواش یواش می شد فهمید که دوران بی عاری رو باید تموم کنم. البته کسی صراحتاً شکایتی نمی کرد اما چندان نیازی هم نبود. و دیگه وقت اون رسیده بود که تصمیم جدی ای برای ادامه زندگی ام بگیرم و مشغول به کاری بشوم.

شکر خدا که نه مدرک درست و حسابی داشتم نه تخصص خاصی (جز یک مورد که شغل خانوادگی ما محسوب می شد) نه سرمایه ای برای سرمایه گذاری! از بدست آوردن کار دولتی و اداری که کاملاً نا امید بودم چون با دیپلم (ی که فنی هم نیست!) و سابقه کار که صفر است و پارتی ای که وجود خارجی ندارد مضافاً بخت و اقبالی که دست به دریا می زنی خشک می شود، دنبال کار اداری و دولتی رفتن جز یک کار سبکسرانه (؟!) نمی توانست باشد.

از برکات روزگا نیز اینکه در این منطقه ای که ما زندگی می کنیم هیچ صنعت و کارخانه و حتی کشاورزی آنچنانی هم وجود ندارد و کل قشر «کارکن» شهر را دو طبقه «کارمند» و «مغازه دار» تشکیل داده اند. و این یعنی اینکه طبق آمار در شهر ما به ازای هر 24 نفر یک مغازه وجود دارد (که استاندارد جهانی آن به ازاء هر 200 نفر یک مغازه می باشد).

در همین گیر و دار و چه کنم چه کنم ها بود که شانس از نمی دونم کجا تالاپی افتاد تو سر من و یک پیشنهاد باورنکردنی به من شه به این صورت که:

یکی از دوستان و همکاران برادرانم یک شغل پر سودتری توی یک شرکت (در شهری دیگر) پیدا کرده بود و تا یک ماه دیگر هم باید به آن شهر نقل مکان می کرد ؛ قصد داشت تا مغازه (نه خود مغازه بلکه وسایل کار و حق کسب یا به قولی اعتبار مغازه ای که تشکیل داده بود) رو بفروشه اونم نه به صورت نقدی ! و از طرفی برای این شغل محلی که مغازه دایر میشود خیلی مهم است و این مغازه در بهترین نقطه ممکن بود.

به سرعت همه خانواده با هم ! دست به کار شدیم و قرار شد که من برم اونجا کار کنم و شش ماه بعدش مبلغ مورد توافق رو بهش بدهم و یک قرار داد یکساله نوشتیم و چون صاحب مغازه هم خودش بود باید ماهیانه کرایه ای هم بهش می دادم که این مبلغ هم نسبتاً ناچیز و کم مقدار بود.

من که از دنیا همین یک کار رو بلد بودم و از طرفی هم این مغازه خیلی جمع و جور (و به قولی مختصر مفید) بود و از نظر مکانی هم در نقطه بسیار خوبی قرار داشت ، خیلی راضی بودم و بسیار شاکر درگاه خدا. درآمد خوبی داشتم بطوریکه تو سه ماه اون پولی رو که شش ماهه قرار شد واریز کنم جور کردم و کرایه مغازه هم توی همون 10 روز اول در می آمد و چون چندان خرج دیگه ای نداشتم بقیه اش رو هم پس انداز می کردم تا بعداً ببینم چی میشه و یه تصمیمی براشون بگیرم. هرچند همونطور که خواهید چندان آینده با ما خوب تا نکرد!

پایان قسمت اول

ادامه دارد....

پ.ن : این داستان در سال 88 نوشته شده است .

بیاین بریم کار! (قسمت دوم)


آنچه گذشت:

داستان روایت اتفاقاتی است که پس از پایان خدمت سربازی برای وی پیش آمده اند. در قسمت قبل خواندیم که بعد از چند ماه بیکاری به طور اتفاقی یک موقعیت خوب شغلی بدست می آورد و در مغازه ای اجاره ای با درآمد خوب و امیدوارانه آغاز به کار می کند.

ادامه ماجرا:

اوضاع بر وفق مراد پیش می رفت و گوئی که تمام عناصر دست به دست هم داده اند که من زندگی خوب و راحتی داشته باشم. نگاه اطرافیان و خانواده نسبت به من بسیار تغییر کرده بود. نگاههایی سراسر تحسین و امید جای نگاههای تحقیرآمیزی را گرفته بودند که تا چند ماه قبل سراسر وجودم را به آتش می کشیدند.

اجاره مغازه رو سر موقع پرداخت می کردم و پس اندازم هم روز به روز هر چند به مقدار اندکی اما افزوده می شد.

تنها چیزی که کمی باعث نگرانی می شد این بود که من پروانه کسب نداشتم و با پروانه کسب مالک قبلی که وسایل مغازه را ازش خریداری کرده بودم کار می کردم و هر ماه موقع پرداخت اجاره مغازه ازش می خواستم که تکلیف پروانه کسبش را روشن کند (درخواست راکدی آن را بدهد) تا من بتوانه پروانه جدیدی بگیرم، مشغله کاری و دوری از شهر را بهانه می کرد و اطمینان می داد که در اولین فرصت این کار را خواهد کرد.


حدود 9 ماهی به همین منوال گذشت و در اواخر آذر ماه بود که دستگاههای اصلی کارم دچار مشکل شدند. بعد از اینکه تعمیرکارهای متخصص اعلام کردند که بعلت قدیمی بودن، تعمیر آنها «آفتابه خرج لحیم کردن» است فهمیدم که بالاخره زمان استفاده از پس ازندازی که طی این چند ماه جمع کرده بودم رسیده است و باید دستگاههائی جدید و نو را جایگزین دستگاههای معیوب قدیمی کنم. چند روزی صرف پرس و جو و انتخاب دستگاهها با توجه به بودجه و حجم کارم شد و با هزار امید و آرزو دستگاههای جدید جایگزین دستگاههای معیوب قدیم شدند و بعد از یک هفته تعطیلی، مغازه با دستگاههای جدید و کیفیت کار بالاتر شروع به کار کرد.

البته قیمت دستگاهها نسبت به پس اندازم بیشتر بود که باقیمانده را به صورت چک برای دو ماه آخر سال پرداخت کردم و درواقع دوماه پایان سال را باید به جای پس انداز پول چک های دستگاهها را جور می کردم و یا به عبارت بهتر پس از پایان سال اول کارم احتمالاً هیچ پس اندازی نخواهم داشت در عوض دستگاههای کارم را نونوار کرده بودم.

با این اتفاق رضایت کاری خودم هم بیشتر شده بود و وقتی می دم با دستگاههای جدید می توانم کار سریع تر و بهتری را تحویل مشتری دهم و باعث رضایت خاطرشان بشوم، بسیار لذت می بردم و مردم نیز نسبت به مغازه من تعلق بیشتری پیدا کرده بودند و مشتری هایم بیشتر شده بودند.

این اتفاقات باعث شدند که برای سال جدید که آغازش نزدیک بود رنامه ریزی زیادی بکنم و با توجه به درآمدم و میانگین درآمد ماهیانه ای که توی سال اول داشتم برای خودم ترسیم کرده بودم که مثلاً در ماه اردیبهشت چکار کنم یا خرداد یا شهریور و ....

دیگه چند روزی بیشتر به پایان سال و قراردادم نمانده بود . عصر 25 اسفند بود. سرم خلوت بود مشتری نداشتم و سفارش کاری هم برای انجام نداشتم داشتم کار مسخره ای انجام میدادم (که گفتنش چندان ضروری نیست!) که متوجه شدم پراید سفید رنگ صاحب مغازه درب مغازه پارک کرد. البته من کاملاً منتظر بودم و از قبل هم کلی تمرین کرده بودم که در این ملاقات چه چیزهایی بگویم و چطور صحبت کنم که شاید بتونم قرارداد جدید رو بدون اینکه چیزی به مبلغ اجاره اضافه بشه تنظیم کنیم یا اگر بشود (که شاهکار می شود) قرارداد جدید را 2 ساله ببندیم. و همینطور می خواستم تکلیف پروانه کسب را هم کاملاً روشن کنم.

گفتگوی ما خیلی زیاد طول نکشید شاید نزدیک به 5 دقیقه. و همین 5 دقیقه تکلیف خیلی از مسائل را روشن کرد ! شرکتشان ورشکست شده بود و من باید مغازه رو تخلیه می کردم تا بعد از تعطیلات عید مجدداً خودش به کار قبلی اش برگردد.


ادامه دارد...

بیاین بریم کار! (قسمت سوم )


! «این داستان واقعی است» !

آنچه گذشت:

در دو قسمت قبلی خواندیم که هالو بعد از پایان خدمتش و چند ماه بیکار بودن به طور اتفاقی با یک پیشنهاد کاری خیلی خوب مواجه و در مغازه ای اجاره ای با درآمدی نسبتاً خوب مشغول به کار می شود. اما در اواخر سال و هنگامی که که در فکر تمدید اجاره نامه مغازه برای سال جدید بود، صاحب مغازه از وی می خواهد که مغازه را تخلیه کند تا خودش در آن کار کند.


ادامه ماجرا:

این خبر چنان برایم غیر منتظره و شوکه کننده بود که هیچ بیانی و هیچ کلامی قادر نیست تا احساس من را هنگامی که صاحب مغازه از در بیرون رفت بیان کند. شاید بهترین تعبیر برای آن مخلوطی از نا امیدی، ترس، تنفر و سرخوردگی در بالاترین درجات آنها بود. به سختی تونستم تا حدی بر اعصاب خودم مسلط بشم و هرچند هنوز تا پایان وقت کاریم چند ساعتی مونده بود مغازه رو تعطیل کردم و زدم بیرون، توی پارکی نزدیک مغازه یک جای دنج و خلوتی گیر آوردم و نشستم تا به بدبختی و مصیبتی که این آخر سالی گریبانگیرم شده بود، فکر کنم. هرچند مسئله کاملاً روشن بود و نیاز چندانی به فکر نداشت.

بهترین راه را در قبول واقعیت و کنار آمدن با وضع موجود دیدم در واقع چاره دیگری هم نبود.
فردا صبح موضوع را با خانواده و دوستانم مطرح کردم. مهلت چندانی نداشتم و باید سریع تصمیم می گرفتم.
بعضی از دوستانم می گفتند که اگر تخلیه نکنی هیچ کاری نمی تونه بکنه و حداقل تا زمانی که مغازه پیدا کنی می تونی چند ماهی رو بمونی خانواده هم که جز نفرین کردن صاحب مغازه کار دیگری از دستشون بر نمی آمد.

اما به نظر من این کاملاً بی انصافی بود هرچند معتقد بودم که صاحب مغازه می تونست زودتر منو خبردار کنه تا اقدام به تعویض دستگاهها و خرج کردن پس اندازم نکنم یا حداقل زودتر به فکر پیدا کردن یک مغازه دیگر باشم، اما نباید از حق گذشت که همین شخص باعث شد که من یکسال بیکار نباشم و کمترین سود این مسئله در این بود که من با بازار و راه و روش کاسبی آشنا شده بودم و الان دستگاهها و وسایل کاری نو و مدل بالایی از خودم دارم که می تونم در مغازه دیگری کارم را ادامه دهم. چیزهایی که شاید سال گذشته حتی فکر داشتنش هم رویا پردازی بود.


با این که حاضر بود دستگاهها و وسایل کار را با قیمت نسبتاً مناسبی از من خریداری کند اما خودم راضی نشدم و چون شب عید بود و بازار املاک دچار تب وحشتناکی شده بود تصمیم گرفتم که در راه اندازی مغازه جدید چندان عجله به خرج ندهم و تمام دستگاه ها و وسایل را بار وانت کردم و در اتاقی از خانه که قبلاً آماده کرده بودم به طور موقت جای دادم و مغازه را تحویل دادم.

در طول تعطیلات نوروز هر گاه که به یاد نقشه هائی که برای سال آینده کشیده بودم می افتاد در دلم آشوبی برپا می شد و احساس سرخوردگی عجیبی وجودم را فرا می گرفت. بی هیچ دلیلی روزی چند بار وارد اتاقی می شدم که وسایل و دستگاهها را در آن جای داده بودم و به مرور خاطرات خوش سال گذشته و تلاشها و آن ذوق و شوق تکرار نشدنی ام هنگام کار می پرداختم. هرگز فکرش رو هم نمی کردم که من تا این حد بتونم احساساتی باشم!

تعطیلات عید تمام شد ولی همچنان تب اجاره خانه و مغازه فروکش نکرده بود بطوریکه مغازه هایی بسیار کوچک و در خیابان ها و محله های پرت و دور از مرکز شهر هم کرایه های غیر قابل باور و کاملاً غیر منطقی طلب می کردند. مبالغی که معلوم نبود چطور صاحب مغازه انتظار دارد که مستأجرش بتواند پرداخت کند و عجیب تر آنکه هیچ مغازه ای مدت زیادی خالی نبود و افراد زیادی از روی تاچاری یا شاید امیدواری بیش از حد با همین اجاره بهاهای وحشتناک مغازه ها را کرایه می کردند (که آنطور که من دیدم و شنیدم بسیاری از آنها شاید به سه یا چهار ماه نکشید که ورشکست شدند و مجبور شدند به اجناسشان چوب حراج بزنند تا بدهی هایشان و مخصوصاً کرایه های مغازه اشان را بپردازند).

هر چه می گذشت اوضاع بدتر می شد که بهتر نمی شد و مشکل عظیم تری هم که این وسط باعث نا امیدی بیشتر می شد این بود که همانطور که گفتم تقریباً تمام پس اندازم را برای خرید دستگاههای جدید و نو خرج کرده بودم و پول بسیار اندکی در دست داشتم و از آنسو مالکین برای اجاره دادن مغازه مبلغ هنگفتی پول به عنوان «پول پیش» طلب می کردند که همین امر مشکلات را پیچیده تر می کرد.

فروردین داشت تمام می شد و یک ماهی بود که من دوباره بیکار شده بودم ...

ادامه دارد...

بیاین بریم کار! (قسمت چهارم)


! «این داستان واقعی است» !

آنچه گذشت:

داستان تا آنچا پیش رفت که هالو بعد از تخلیه مغازه در پی یافتن مغازه جدید مدتی مجدداً بیکار می شود و از طرفی به دلیل جهش ناگهانی بازار ملک هرچه تلاش می کند تا مغازه ای با قیمت مناسب برای اجاره و سروع مجدد به کار بیابد موفق نمی شود.

ادامه ماجرا

دوران سختی را می گذراندم، فکر نمی کردم که برای اجازه مغازه جدید تا این حد معطل و نا امید بشوم. یعنی اصولاً اگر شرایط طبیعی و شانس من وضعش مساعد بود نباید هم اینقدرها معطل می شدم. نمی دانستم باید به عنوان یک تصادف به این مسئله می نگریستم یا به بخت بد خودم لعنت می فرستادم که چرا باید درهمین زمان که من به دنبال کرایه یک مغازه هستم وضعیت بازار ملک به این صورت دربیاید. در هر صورت نمی تونستم دیگه بیشتر از این دست روی دست بگذارم و بیکار بمانم. باید به هر نحوی که شده بود کارم رو از سر می گرفتم.

مغازه ای بود که از روز اول تخلیه و جستجو به دنبال مغازه چشمم را گرفته بود اما صاحب آن مبلغ زیادی پول به عنوان «پول پیش» طلب می کرد که از عهده ام خارج بود و همینطور کرایه اش را هم بیش از حد بالا می گفت که تهیه شدنش با میانگین درآمد ماهانه شغلی مانند شغل من بسیار بعید می نمود اما در مکان بسیار خوبی قرار داشت و خود مغازه هم مغازه شیک و زیبایی بود. صاحب مغازه به هیچ عنوان مبلغ را پایین نمی آورد و چاره دیگری نبود. باید پول را تهیه می کردم.

یکی از محاسن یکسال گذشته و کار در مغازه قبلی ام این بود که دوستان خوب و با معرفتی در بازار پیدا کرده بودم که می شد روی آنها حساب کرد و در مواقع سختی به کمک آدم می آمدند. برای اولین بار در عمرم مجبور شدم غرورم را زیر پا بگذارم و به قصد قرض گرفتن پول دستم را به سویشان دراز کردم.

با پولی که قرض کرده بودم به پای میز قراردادی رفتم که هیچ امیدی به نتیجه بخش بودنش نداشتم و تنها از روی ناچاری تن به امضای آن می دادم. مغازه شیک و بزرگتری نسبت به مغازه قبلی ام بود. هر کدام از دوستان و آشنایان که خود مغازه و مکان آن را می دیدند شروع به تعریف و تحسین می کردند اما وقتی که از میزان اجاره بها مطلع می شدندد تنها نگاه های «عاقل اندر سفیه» ای حواله می کردند و ابراز امیدواری (توخالی ای) می کردند که : ان شاء الله در می آورد!

با کمک یکی از دوستانم یک هفته ای مشغول شستشو و کوراسیون داخلی مغازه بودیم و بعد از یک هفته با وانت یکی دیگر از دوستان و با دلی پر از امید و در معیت آیینه و قرآنی که مادرم با عنوان اینکه برکت دارد، داده بود وسایل و دستگاهها را از خانه بار وانت کردیم و در روزی فراموش نشدنی که باران شدیدی می بارید، من دوباره مشغول به کار شده بودم.

تتمه پولی که از مغازه قبلی برایم مانده بود خرج دکوراسیون ، تابلو ، برچسب های پشت شیشه و خرده ریز های دیگر شده بود بطوریکه اگر در روز اول کارم درآمدی به دست نمی آوردم باید پیاده از مغازه تا خانه می رفتم چون هیچ پولی حتی به اندازه کرایه تاکسی هم برایم باقی نمانده بود. اما شبنه تنها پیاده به خانه نرفتم بلکه یک جعبه شیرینی و مقداری میوه و خوردنی های دیگر هم خریدم و به خانه بردم.

درآمد چند روز ابتدای کارم نوید یک «شروع موفقیت آمیز» می داد که باعث شد آن حس نا امیدی جایش را به امیدواری و خوش بینی بدهد. بعد از دو ماه سخت و فشارهای روحی شدیدی که تحمل کرده بودم دوباره اندکی خوشحال شده بودم. اگر اوضاع به همین منوال پیش می رفت در پرداخت اجاره ها مشکلی بوجود نمی آمد.

چون مغازه جدیدی بود و خودم افتتاحش کرده بودم اخذ پروانه کسب واجب و ضروری بود. البته قبل از باز کردن مغازه با رئیس صنفمان صحبت و موافقتش را نسبت به بازگشایی مغازه گرفته بودم به شرط آن که ظرف سه ماه پراونه کسبم را بگیرم. کاری که شنیده بودم حتی سخت تر از «هفت خوان رستم» است. البته این شنیده ها بعداً تبدیل به دیده ها شدند!

در مرحله اول یا به قولی خوان اول باید مبلغی بیشتر از دو ماه کرایه مغازه را به حساب صنف واریز می کردم تا پرونده ام را برای دریافت پروانه کسب بازگشایی کنند(!) بعد از چند جلسه صحبت و التماس و خواهش و واسطه قرار دادن چند تن از همکاران به سختی موفق شدم تا رضایت «سر صنف» را جلب کنم که مبلغ مورد نظر را به نصف کاهش دهد البته مشروط به آنکه تا 48 ساعت بعد از راضی شدنش به حساب صنف واریز می کردم.

تنها راهی که به ذهنم می رسید برای بدست آوردن دو روزه این مبلغ زیر پا گذاشتن مجدد غرورم و دراز کردن دست یاری به سوی دوستان با معرفتم بود. هر چند هنوز قرض اولی را هم ادا نکرده بودم ...


ادامه دارد...

میگم طرف مغازه چی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آها تازه گرفتم
دفتر فنی ، کارای تایپ و پرینت و از این جور چیزا