داستان مار و عقاب

داستان مار و عقاب

شعر و داستان • 1393/06/27 @bamof66
داستان مار و عقاب
من عقابی بودم که نگاه یک مار
سخت آزارم داد.
بال گشودم و سمتش زفتم…
از زمینش کندم و به هوا آوردم
آخر عمرش بود که فریب چشمش سخت جادویم کرد
در نوک یک قله آشیانش دادم
که همین دل رحمی چه به روزم آورد
عشق جادویم کرد…
زهر خود بر من ریخت
از نوک قله،زمین افتادم
تازه آمد یادم؛من عقابی بودم
بر فراز یک کوه….
صد حیف آشیان خود را به نگاهی دادم
پر معنی بود